عشق پنهان

عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۳

وقتی رسیدم کافه، جونگ‌کوک پشت میز آخر نشسته بود. با همون تیپ همیشگی، یه هودی ساده و اون نگاه عمیقی که انگار تمام حرف‌هامو از تو چشم‌هام می‌خوند.

«چی شده؟ صورتت رنگورو نداره.» نشست کنارم، دستمو گرفت. گرمای دستاش همیشه اولین داروی من بود.

«مامانم داره همه چی رو تموم می‌کنه. می‌گه وو بین فردا میاد، یه جورایی دیگه رسماً داره اعلام می‌کنه که من زنشم.» بغض توی گلوم بود.

جونگ‌کوک عینکش رو در آورد و گذاشت روی میز. «خب؟ تو چی گفتی؟»

«چی می‌تونستم بگم؟ هیچی! اون فقط از من یه عروسک می‌خواد که سر و شکل خانواده رو حفظ کنه. جونگ‌کوک، من... من واقعاً نمی‌تونم وو بین رو دوست داشته باشم.»

جونگ‌کوک آروم خندید، یه خنده‌ی تلخ. «می‌دونم دوست نداری. اگه دوست داشتی که الان اینجوری نبودی.» یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر می‌کرد که یهو.....
دیدگاه ها (۱)

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

پارت ۴۹

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐 فردای اون روز، وقتی وا...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۸سایه‌ی غول‌پیکر، مثل یه پرده‌ی سیاه، خورشید رو پشت خود...

بی تی اس

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت هشتم ا.ت همراه سوآ به نشانی‌ای رف...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط