{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 97

برای اینکه یکم اخمای مین جی رو باز کنم رو بهش پر انرژی با زبون اشاره گفتم:
-نظرت چیه از بابای خسیست بخوایم که اون بستنی شکلاتی ای که بهم بدهکاره رو پس بده هوم؟




بی حال گفت:
-خوبه..






گفتم:
-خودت چه طعمی دوست داری؟میخوای بریم سینما؟





بدون زبان اشاره گفت:
-چه فرقی داره به هرحال که من هیچی از اون فیلم نمیتونم بشنوم لارا..




با شنیدن حرفش بدنم سیخ شد،نمی‌دونم چرا این روزا خیلی راحت بدنم سیخ میشه.. نفسی کشیدم و رو به جونگ کوک گفتم:
-میخوای حرکت کن...




زیر چشمی نگاهی پر از درد به مین جی انداخت و پاشو روی گاز گذاشت،از اولین بار که دیدمش تا الان فقط دوبار آروم رفته.. که هر دوبارش هم به خاطر مین جی بود..



میفهمم مین جی خیلی براش مهمه.
برای همین هم میتونم نگاه های پر از درد و پشیمونیش رو درک کنم..



ولی نه من نه مین جی و مهم تر از همه نه خودش راهی برای بخشش گذاشته..


توی راه همش داشتم از کلافگی و استرس نفس میکشیدم.. که یهو دست یکی رو توی دستم حس کردم..


ضربان قلبم رفت بالا و به دستش نگاهی انداختم.



پس من اشتباه نمی‌کردم،اون واقعا داره گیجم میکنه.. عاشقتم..


اون دیشب اینو بهم گفت،الان هم دارم رفتاراش رو میبینم ولی با تموم این چیزا میخواد قرار داد رو تموم کنه،فقط به یک دلیل بلاخره کنار اومدم با رفتنم.




من باعث و بانی تموم این اتفاقاتم و وجود من توی زندگیش باعث میشه به کار های بدتر از اینا هم دست بزنه..



اون خودش هم این حقیقت رو میدونست.. اینو زمانی فهمید که سر اعصبانیت از من ناخواسته به دخترش شلیک کرد.



کل راه یک سکوت عجیبی بینمون بود..اینم یک تفاوته دیگه با روز اول.



نمیدونستم دیگه چی بگم،جونگ کوک هم نمیدونست..
به نقطه ای رسیدیم که دیگه چیزی برای گفتن نداریم و این برخلاف چیزی که من قبلا فکر میکردم سخته!



......



قرار بود کل روز رو بگردیم و اخر شب برگردیم خونه ولی همونجور که حدس میزدم مین جی وسط راه حالش بد شد و برگشتیم خونه.. بچه واقعا سر رفتن من داشت نابود میشد..کی فکرش رو میکرد؟


منی که اونروز میگفتم کی حوصله ی بچه داری رو داره الان دارم از استرس توی اتاق میمیرم..


جونگ کوک از در وارد شد که سریع رفتم سمتش..



به دستش که عروسک مورد علاقه ی مین جی بود نگاه کردم،سرش پایین بود و موهاش کمی جلوی صورتش رو گرفته بودن..




نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم:
-تو به مین جی گفتی دارم میرم؟ندیدی چقدر حالش بد شد قرار بود آروم آروم بگم..اخه تو چه مرگته؟




نگاه پر از غمی به دستش انداخت:
-من نمیتونم لارا.. نمیتونم کاری برای مین جی کنم.
دیدگاه ها (۹)

my favourite drug 98

my favourite drug 99

my favourite drug 96

my fav drug 95

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

چند پارتی درخواستی

پارت پنجاه‌ویکم | «پیدات کردم»پارک لاراکمی بعد، جونگ‌کوک نود...

پارت پنجاه‌وسوم | نقطه‌ضعفجئون جونگ‌کوکهمه‌چیز در چند ثانیه ...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

P58ماشین آروم بین خیابون‌های خیس سئول حرکت می‌کرد،نور چراغ م...

پارت پنجاه‌وهشتم | اولین بوسهجئون جونگ‌کوکبعد از اینکه من و ...

بچها این ادامه ی پارت پنجاه و پنجمه زیاد نوشته بودم پارت رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط