پارت ۱۶ — حرفی که بالاخره گفته شد
پارت ۱۶ — حرفی که بالاخره گفته شد
عصر آرامی بود. نیلسو و جونگکوک بعد از کمی قدم زدن روی نیمکتی کنار پارک نشستند.
چند لحظه هر دو ساکت بودند.
جونگکوک بالاخره گفت:
کوک: نیلسو، میتونم یه چیزی بهت بگم؟
نیلسو: آره، بگو.
جونگکوک کمی مکث کرد.
کوک: از وقتی اون روز با هم بیرون رفتیم، خیلی بهت فکر میکنم.
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
کوک ادامه داد:
کوک: اول فکر میکردم فقط به خاطر اینه که با هم دوست شدیم. ولی هرچی بیشتر باهات وقت گذروندم، فهمیدم احساسم یه چیز دیگهست.
نیلسو آرام لبخند زد.
نیلسو: میدونی چی عجیبه؟
کوک: چی؟
نیلسو: منم دقیقاً همین حس رو دارم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: واقعاً؟
نیلسو: آره. وقتی کنار تو هستم، حس خوبی دارم. دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم، بیشتر ببینمت و لحظههای بیشتری با هم داشته باشیم.
جونگکوک با خوشحالی گفت:
کوک: پس یعنی من تنها کسی نبودم که اینطوری فکر میکردم؟
نیلسو خندید.
نیلسو: نه، نبودی.
چند لحظه هر دو با لبخند به هم نگاه کردند.
جونگکوک گفت:
کوک: من واقعاً بهت علاقه دارم، نیلسو.
نیلسو هم با آرامش جواب داد:
نیلسو: منم بهت علاقه دارم، جونگکوک.
هر دو خندیدند؛ انگار گفتن همین چند جمله باعث شده بود نگرانیای که مدتها در دلشان داشتند، از بین برود.
جونگکوک گفت:
کوک: پس از امروز دیگه لازم نیست احساساتمون رو قایم کنیم؟
نیلسو: نه. ولی باید آرومآروم پیش بریم.
کوک: موافقم.
نیلسو: مهم اینه که همیشه با هم صادق باشیم.
کوک: قول میدم.
آن روز، رابطهشان وارد مرحله تازهای شد.
نه به خاطر اتفاقی عجیب، بلکه به خاطر دو نفر که بالاخره شجاعت پیدا کرده بودند احساس واقعیشان را به زبان بیاورند.
و هر دو میدانستند این تازه شروع داستانشان است.
عصر آرامی بود. نیلسو و جونگکوک بعد از کمی قدم زدن روی نیمکتی کنار پارک نشستند.
چند لحظه هر دو ساکت بودند.
جونگکوک بالاخره گفت:
کوک: نیلسو، میتونم یه چیزی بهت بگم؟
نیلسو: آره، بگو.
جونگکوک کمی مکث کرد.
کوک: از وقتی اون روز با هم بیرون رفتیم، خیلی بهت فکر میکنم.
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
کوک ادامه داد:
کوک: اول فکر میکردم فقط به خاطر اینه که با هم دوست شدیم. ولی هرچی بیشتر باهات وقت گذروندم، فهمیدم احساسم یه چیز دیگهست.
نیلسو آرام لبخند زد.
نیلسو: میدونی چی عجیبه؟
کوک: چی؟
نیلسو: منم دقیقاً همین حس رو دارم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: واقعاً؟
نیلسو: آره. وقتی کنار تو هستم، حس خوبی دارم. دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم، بیشتر ببینمت و لحظههای بیشتری با هم داشته باشیم.
جونگکوک با خوشحالی گفت:
کوک: پس یعنی من تنها کسی نبودم که اینطوری فکر میکردم؟
نیلسو خندید.
نیلسو: نه، نبودی.
چند لحظه هر دو با لبخند به هم نگاه کردند.
جونگکوک گفت:
کوک: من واقعاً بهت علاقه دارم، نیلسو.
نیلسو هم با آرامش جواب داد:
نیلسو: منم بهت علاقه دارم، جونگکوک.
هر دو خندیدند؛ انگار گفتن همین چند جمله باعث شده بود نگرانیای که مدتها در دلشان داشتند، از بین برود.
جونگکوک گفت:
کوک: پس از امروز دیگه لازم نیست احساساتمون رو قایم کنیم؟
نیلسو: نه. ولی باید آرومآروم پیش بریم.
کوک: موافقم.
نیلسو: مهم اینه که همیشه با هم صادق باشیم.
کوک: قول میدم.
آن روز، رابطهشان وارد مرحله تازهای شد.
نه به خاطر اتفاقی عجیب، بلکه به خاطر دو نفر که بالاخره شجاعت پیدا کرده بودند احساس واقعیشان را به زبان بیاورند.
و هر دو میدانستند این تازه شروع داستانشان است.
- ۴۹۵
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط