{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت³

فصل دوم
قلبی که باد از آن فرمان می‌برد
...
+«کوک... پشت سرت!»

...

جونگکوک حتی برنگشت.

...

در آخرین لحظه...

سایه درست قبل از اینکه به او برسد، با نوک شمشیر سیاهش دو نیم شد.

...

اما...

مثل دود در هوا پخش شد...

و دوباره از میان مه شکل گرفت.

...

ا.ت با تعجب گفت:

+«اینا که از بین نمی‌رن!»

...

جونگکوک آرام جواب داد:

_«ظاهراً.»

...

+«پس چرا می‌جنگی؟»

...

_«امتحانشون می‌کنم.»

...

ناگهان...

تمام سایه‌ها هم‌زمان ایستادند.

...

انگار منتظر فرمان کسی بودند.

...

سکوت...

تمام جنگل را فرا گرفت.

...

بعد...

همه با هم به سمت ا.ت حمله کردند.

...

_«ا.ت!»

...

جونگکوک با سرعتی باورنکردنی خودش را جلوی او رساند.

...

شمشیرش را در زمین فرو کرد.

...

بووووم!

...

دیواری از شعله‌های سیاه دور آن دو شکل گرفت.

...

سایه‌ها با برخورد به شعله‌ها، جیغی گوش‌خراش کشیدند و عقب رفتند.

...

اما...

یکی از آن‌ها از بالای درختان پایین پرید.

...

ا.ت فقط توانست چشمانش را ببندد.

...

اما ضربه‌ای حس نکرد.

...

وقتی چشم باز کرد...

جونگکوک با یک دست، گلوی آن موجود را گرفته بود.

...

چشمان قرمزش از همیشه درخشان‌تر بودند.

...

_«گفتم...»

...

_«بهش نزدیک نشو.»

...

موجود سایه‌ای با صدایی شکسته خندید.

...

~«دیر شده...»

...

~«او بیدار شده است...»

...

بدنش به هزاران تکه‌ی مه تبدیل شد و ناپدید شد.

...

ناگهان...

باد شدیدی وزیدن گرفت.

...

مه بنفش دور ا.ت چرخید.

...

موهای سفیدش در هوا شناور شدند.

...

ا.ت نفسش سنگین شد.

...

دستش را روی قلبش گذاشت.

...

+«کوک...»

...

+«قلبم...»

...

+«داره می‌سوزه...»

...

جونگکوک رنگش پرید.

...

این همان اتفاقی بود که از آن می‌ترسید.

...

زمین زیر پای ا.ت شروع به لرزیدن کرد.

...

برگ‌های خشک از روی زمین بلند شدند.

...

باد...

به گردبادی عظیم تبدیل شد.

...

درختان خم شدند.

...

آسمان بنفش، آرام‌آرام به رنگ نقره‌ای درآمد.

...

ا.ت با ترس اطرافش را نگاه کرد.

...

+«من... من این کارو نکردم...»

...

جونگکوک قدمی به او نزدیک شد.

...

اما همین که فاصله‌شان کمتر شد...

گردباد شدیدتر شد.

...

چشمان قرمز جونگکوک برای لحظه‌ای پر از نگرانی شد.

...

_«ا.ت...»

...

_«به من نگاه کن.»

...

ا.ت نمی‌توانست.

...

اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد.

...

+«کنترلش از دستم خارج شده...»

...

در همان لحظه...

جونگکوک دستکش چرمی‌اش را از دست راستش درآورد.

...

کف دستش پر از نقش‌های سیاه و قدیمی بود.

...

او دستش را آرام روی سر ا.ت گذاشت.

...

_«فقط... صدای منو بشنو.»

...

باد هنوز می‌غرید.

...

_«نفس بکش...»

...

ا.ت با سختی نفس عمیقی کشید.

...

_«دوباره...»

...

گردباد کمی ضعیف‌تر شد.

...

_«یه بار دیگه...»

...

اشک‌های ا.ت روی گونه‌هایش لغزید.

...

او دوباره نفس کشید.

...

ناگهان...

باد کاملاً ایستاد.

...

تمام جنگل در سکوت فرو رفت.

...

فقط چند پر سفید، آرام روی زمین نشستند.

...

ا.ت از شدت خستگی تعادلش را از دست داد.

...

اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد...

جونگکوک او را گرفت.

...

برای چند ثانیه...

فقط صدای نفس‌های آن دو شنیده می‌شد.

...

جونگکوک آهسته زمزمه کرد؛ آن‌قدر آرام که انگار با خودش حرف می‌زد:

_«قدرتت... خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم داره بیدار می‌شه...»

...

اما چیزی که هیچ‌کدامشان ندیدند...

چند متر آن‌طرف‌تر، روی یکی از شاخه‌های خشک درختان...

کلاغی با چشمان طلایی نشسته بود.

...

کلاغ سرش را کج کرد...

و بعد...

با صدایی که شبیه صدای انسان بود، گفت:

&«فرشته‌ی تبعیدشده پیدا شد...»

و به سمت آسمان پرواز کرد.

ادامه دارد... 🖤🪽
دیدگاه ها (۰)

پارت 2

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط