my favourite drug 54
کلافه به جلوش نگاه کرد و چیزی نگفت...گفتم:
-نمیخوای حرف بزنی؟چرا من از هیچی خبر ندارم؟
پیچید توی یک خیابون:
-شاید چون باید دهنتو ببندی و توی مسائل من اینقدر دخالت نکنی!
عصبی خندیدم و بعد گفتم:
-پس چرا الان منو همراه خودت داری میبری؟
گفت:
-یک سپر انسانی لازمه با خودم ببرم
کتشو در اوردم و محکم پرت کردم سمتش:
-فکر میکردم دست از این عوضی بازیا برداشتی نگو که هنوز شروعش هم نکرده بودی!
پوزخند عصبی ای زد:
-اینقدر زیاده روی نکن،من حتی اونقدرا هم تو رو آدم حساب نمیکنم که بخوام عوضی بازی برات در بیارم!
ابرو هامو بالا پایین کردم و سرمو اروم تکون دادم،دیگه جدا داشت قلبمو میشکست..گفتم:
-پس موقعی که با رفتنت گریه کردم نباید برمیگشتی بغلم میکردی
جلوی یک عمارت وایستاد:
-دنبال حقیقت زندگی منی؟همراهم بیا ببین تحمل فهمیدنش رو داری یا نه!
به عمارت نگاه کردم و با تعنه گفتم:
-اینم بخشی از بازیته؟گول زدن سپر انسانیت؟
گفت:
-دیگه دست از کل کل کردن با من بردار،بگو باهام میای یا نه؟
مجبورم،فقط به خاطر مین جی.. در ماشینو باز کردم و پیاده شدم.
راستش خودم هم میخواستم بفهمم کی تموم این مدت منو تعقیب میکرده و میخواسته بکشتم.
پیاده شد که بدون اینکه نگاش کنم منتظرش وایستادم،اومد سمتم که راه افتادیم:
-اینجا هم باید نقش بازی کنی!
گفتم:
-اون همین الانشم میدونه ما قراردادی ازدواج کردیم،الان که زنگ زد از لفظ شوهر تقلبی استفاده کرد
جونگ کوک بیخیال گفت:
-میدونی؟اون یکمی الان قاطی داره منظورش واقعا شوهر تقلبی نبوده..پس نقشتو خوب بازی کن!
و بعد اسلحش رو در اورد و دستمو گرفت...تا خواست درو بشکونه دید در بازه:
-جدی؟فیلم ترسناک زیاد دیده!
درباره ی کی داره حرف میزنه؟کنجکاویم خیلی بیشتر شده بود ولی هنوزم نگران مین جی بودم،هروقت به جونگ کوک نگاه میکردم و میدیدم که خیلی ارومه واقعا حالم بهم میخورد...
حتی اگه دختر واقعیش هم نباشه باید یکمی نگران بشه..از چی اینقدر خیالش راحته؟
خیلی عادی رفت داخل و منو هم پشت سر خودش برد،کل عمارت روشن بود و از سالن داشت صدای تلویزیون میومد..
یجورایی اینجا حس یک خونه ی واقعی رو میداد.
رفتیم سمت سالن که یه زنی رو دیدم که داشت موهای مین جی رو که خوابیده بود نوازش میکرد..
با دیدن مین جی خوشحال خواستم برم سمتش ولی جونگ کوک جلومو گرفت:
-صبر کن!
زن با دیدن جونگ کوک لبخند مرموزی زد و گفت:
-عشقم،بلاخره همو دیدیم
عشقم؟
به جونگ کوک نگاه کردم،رفت سمت مین جی و ورش داشت و روبه زن گفت:
-این چه بازی ایه که راه انداختی یوری؟
یوری جوابشو نداد و نگاهی بهم انداخت:
-اینقدر آویزونش نباش،حداقل الان بزار تنها باشیم!
-نمیخوای حرف بزنی؟چرا من از هیچی خبر ندارم؟
پیچید توی یک خیابون:
-شاید چون باید دهنتو ببندی و توی مسائل من اینقدر دخالت نکنی!
عصبی خندیدم و بعد گفتم:
-پس چرا الان منو همراه خودت داری میبری؟
گفت:
-یک سپر انسانی لازمه با خودم ببرم
کتشو در اوردم و محکم پرت کردم سمتش:
-فکر میکردم دست از این عوضی بازیا برداشتی نگو که هنوز شروعش هم نکرده بودی!
پوزخند عصبی ای زد:
-اینقدر زیاده روی نکن،من حتی اونقدرا هم تو رو آدم حساب نمیکنم که بخوام عوضی بازی برات در بیارم!
ابرو هامو بالا پایین کردم و سرمو اروم تکون دادم،دیگه جدا داشت قلبمو میشکست..گفتم:
-پس موقعی که با رفتنت گریه کردم نباید برمیگشتی بغلم میکردی
جلوی یک عمارت وایستاد:
-دنبال حقیقت زندگی منی؟همراهم بیا ببین تحمل فهمیدنش رو داری یا نه!
به عمارت نگاه کردم و با تعنه گفتم:
-اینم بخشی از بازیته؟گول زدن سپر انسانیت؟
گفت:
-دیگه دست از کل کل کردن با من بردار،بگو باهام میای یا نه؟
مجبورم،فقط به خاطر مین جی.. در ماشینو باز کردم و پیاده شدم.
راستش خودم هم میخواستم بفهمم کی تموم این مدت منو تعقیب میکرده و میخواسته بکشتم.
پیاده شد که بدون اینکه نگاش کنم منتظرش وایستادم،اومد سمتم که راه افتادیم:
-اینجا هم باید نقش بازی کنی!
گفتم:
-اون همین الانشم میدونه ما قراردادی ازدواج کردیم،الان که زنگ زد از لفظ شوهر تقلبی استفاده کرد
جونگ کوک بیخیال گفت:
-میدونی؟اون یکمی الان قاطی داره منظورش واقعا شوهر تقلبی نبوده..پس نقشتو خوب بازی کن!
و بعد اسلحش رو در اورد و دستمو گرفت...تا خواست درو بشکونه دید در بازه:
-جدی؟فیلم ترسناک زیاد دیده!
درباره ی کی داره حرف میزنه؟کنجکاویم خیلی بیشتر شده بود ولی هنوزم نگران مین جی بودم،هروقت به جونگ کوک نگاه میکردم و میدیدم که خیلی ارومه واقعا حالم بهم میخورد...
حتی اگه دختر واقعیش هم نباشه باید یکمی نگران بشه..از چی اینقدر خیالش راحته؟
خیلی عادی رفت داخل و منو هم پشت سر خودش برد،کل عمارت روشن بود و از سالن داشت صدای تلویزیون میومد..
یجورایی اینجا حس یک خونه ی واقعی رو میداد.
رفتیم سمت سالن که یه زنی رو دیدم که داشت موهای مین جی رو که خوابیده بود نوازش میکرد..
با دیدن مین جی خوشحال خواستم برم سمتش ولی جونگ کوک جلومو گرفت:
-صبر کن!
زن با دیدن جونگ کوک لبخند مرموزی زد و گفت:
-عشقم،بلاخره همو دیدیم
عشقم؟
به جونگ کوک نگاه کردم،رفت سمت مین جی و ورش داشت و روبه زن گفت:
-این چه بازی ایه که راه انداختی یوری؟
یوری جوابشو نداد و نگاهی بهم انداخت:
-اینقدر آویزونش نباش،حداقل الان بزار تنها باشیم!
- ۵۸.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط