my favorrite drug19

my favorrite drug19

جونگ کوک با تعنه گفت:
-چه خانواده ای؟یه دایی داری یه دختر دایی...هرروز زیر مشت و لگد داییتی و دختر داییت هم به حال و روزت میخنده..تو از این خانواده صحبت میکنی؟


جدی نگاش کردم:
-اینش دیگه به خودم ربط داره نه شما،توی پرونده ای که بهم دادین به غیر از چرت و پرتای هویت جعلی و اشنایی و....
هیچ چیز دیگه ای ننوشته بود حتی درباره ی خانوادتون،حالا که اینقدر درباره ی زندگی من خبر دارین منم مشتاقم بدونم چه چیزی درباره ی خانواده ی به ظاهر باشکوهتون هست که هیچی اینجا ننوشته؟!



عصبی‌ بهم زل زد که یونگی بهش علامت داد اروم باشه.
جونگ کوک نفسی کشید و بعد بهم گفت:
-افرین،دختر باهوشی هستی اما همونقدرم احمقی..با لج کردن با من‌ به جایی نمیرسی لارا..اگه میخوای اون پول رو بگیری و به زندگی کوفتیت سروسامونی بدی بهتره اینقدر نسبت به همه چیز جبهه نگیری!



خواستم چیزی بگم‌ اما یونگی برای اینکه تنش بینمونو کمتر کنه نزاشت و پشت سر جونگ کوک گفت:
-شرط اولت قبوله و اینکه گفتی اگه دلیل خاصی داشتی میتونی قبل اتمام قرارداد بری،این یعنی همون زیر قرارداد زدن و اگه تو میتونی ۱۰برابر مبلغی که برای اینکار بهت میدیم رو برگردونی چرا که نه میتونی بری!



گفتم:
-کیم تهیونگ زمانی که میخواست بهم قرارداد رو بده گفت اول و اخر این ماجرا تصمیم با خودته ولی الان حرفای شما کاملا برعکسه..اقای مین من دارم زندگیمو پای این ماجرا میزارم بعد از اون عروسی همه جای دنیا عکسم پخش میشه خودتونم میدونید که من با یک مرد عادی ازدواج نمیکنم!
و حالا با این وجود دارین منو تحت فشار میزارین؟




جونگ کوک بلند شد و درحالی که بیخیال میرفت سمت در گفت:
-یونگی خودت به این نفهم بفهمون که چرا این شرطای کوفتی رو براش گذاشتم ببینم اونموقع هم میگه..



از اینجا به بعد جملش ادامو در اورد:
-دارین منو‌ تحت فشار میزارین وای زندگیمو پای این ماجرا گذاشتم وایی..



عصبی نگاش کردم که درو محکم بست و رفت بیرون،خوب شد قضیه ی کارکردنم و لونا رو بهش نگفتم وگرنه الان روانی میشد.
به یونگی نگاه کردم که گفت:
-میدونم،از اینکه جلوی دوربین باشی میترسی ولی خودتم میدونی امکان نداره این یک سال رو یک زندگی عادی داشته باشی مگه نه؟



گفتم:
-درسته ولی این منطقی نیست بدون اینکه بفهمم چه خبره و اصلا چرا یکی رو پیدا کرده که نقش بازی کنه زنشه تموم این شرطا رو قبول کنم با اینکه میدونم این مرد مافیاست!



گفت:
-بهم اعتماد کن،هیچ چیز خوبی درباره ی این خانواده وجود نداره که میخوای بفهمی..پس اینقدر فضولی نکن و فقط یکسال نقش بازی کن و بعدش هم برو،فقط همین



گفتم:
-باشه
دیدگاه ها (۵)

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

پارت ۲۴

پارت ۴۲

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سرنوشت پارت (۱۲)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط