{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز یهویی شد!

امروز یهویی شد!
داشتیم کار می‌کردیم که یه گربه از جایی پیداش شد و خودش رو انداخت تو بغلم.
یهو یه مشت پشم نرم و گرم بود تو آغوشم که داشت به آرومی خرخر می‌کرد.
همه استرسا و فکرای کار برای یه چند دقیقه کنار رفت.انگار اون گربه فهمیده بود که الان به یه بغل گرم احتیاج دارم.
عیب نداره گاهی وقتا بهترین دکترای روح،چهار پا هستن

دختر جنوبی
@zeinab3124
دیدگاه ها (۰)

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۱: تیکه‌های پازل(بخش اول)در که پشت سر سوآ...

«رایحه پنهان»روی تخت نشست و به غذای داخل سینی نگاه کرد.بوی غ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش دوم_کنار درختی می‌ایستم.ناگهان موجود کوچک سیاهی...

پارت ۷

برادر ناتنی

اومدم با پرات جدییدد✋✋پارت هفتم روزها پشت سر هم می‌گذشت و کا...

برده عمارت جئون

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "35""ویو جئون آنجلینا"" • ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط