رمان عاشقم باش

رمان عاشقم باش🙃🫀

part 90

من:حالا با نمک بازی در نیار برو یه سری خرت و پرت بخر بیار
ارسلان:چشم
من:افلین
ارسلان رفت منم شروع کردم شام درست کردن اینا تا ساعت 7 و نیم 8 اینا
که اومدن
اخر شب بعد شام نشستیم و بگو بخند و اینا
مامان ارسلان:خب حالا دلیل این دورهمی کوچیک چی بوده حالا؟
ارسلان:مامان دیانا بارداره
پانیذ زد به پهلوی ارسلان
پانیذ:قرار بود من خبرشو پخش کنم
ارسلان:عه بچه منه من میگم
مامان ارسلان:واییی خدا راست میگی؟ مبارکههههه😍
مامانم:بچه تو هنوز بچه ای بچه میخوای؟ 😂ولی بازم مبارکه😍🫀
مامان ارسلان:حالا این طوریم نگو دیگه بچت بزرگ شده دیگه خانمیه با خودش
ارسلان:تا چند وقت دیگم مادریه برا خودش
من:هیمم
شب مهمونامون رفتن
رفتیم بخوابیم
من:اخ خدا خیلییییی خسته شدم😂
ارسلان:دیانا این چرا لگد نمیزنه اصن😂
من:فیلم زیاد میبینی ها😂این هنوز 1 ماهشه کو تا دست و پاش در بیاد 😂
ارسلان:میخوام زودتر لگد بزنه
من:چرا؟
ارسلان:من ذوق کنم
من:اینطوری من درد میکشم
ارسلان:عه دیانا بچس دیگه😂


#رمان
#عشق
#دیانا
#دیانا_رحیمی
#ارسلان
#ارسلان_کاشی
#اکیپ_سلاطین
#اکیپ_نیکا
دیدگاه ها (۵۲)

بخش دوم part 62تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه و...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۴(last part)خب...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁶_شاید اگه زودتر برمی‌گشتی، حالا...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.2جیمین:آه از دست تو کوک از دست تو....

p4

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 015"""""""""""""""""""""""""""""""...

forced by your side به اجبار کنار تو part: 22(این جا همش نوی...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط