وقتی معلم زبانته | چندپارتی
وقتی معلم زبانته | چندپارتی
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷
هر روز زیبا تر از دیروز به ان مکان میرفت.
نه که از ارایش تغییری به خودش دهد.
فقط از نظر یک فرد این جوری گفته میشد.
مِری همون دختر بود.
با زیبایی فراتر از فرشته.
موقع هایی برا خاطره ای بیشتر...
دلیلی پیدا میکرد که کنارش باشه.
---
بعد ظهر...
[View مری]
مثل همیشه وارد کلاس مورد علاقم شدم.
از وقتی استاد جین رو دیدم.
هیچ وقت غیبت نمیکردم.
به عشق این که ببینمش.
به نظر من جذاب ترین مرد جهان...
از اون موقع که دیدمش رفتم کل علایق و مشخصاتش رو در اوردم.
نشستم رویه صندلی امروز اخرین روز کلاس بود.
ترمی که من با استاد جین داشتم.
همه وقتی رو یه صندلی تک نفره نشسته اند.
در کلاس باز شد و جین وارد شد.
دقیقا همون رنگ مورد علاقه اش تیپ زده بود.
با چهره ای جدی شروع صحبت کرد:
_:«خب امروز همتون میدونید که روز اخری که با شماها کلاس دارم...»
چهره ام با یاد اوریش غمگین شد.
اهی کشید و ادامه داد:
«قطعا دیگه به من نیازی ندارید، تا الان خاطرات خوبی رو داشتیم.»
نصف بچه هایه کلاس زدن زیر گریه،
ولی...
من همچنان به معشوقم نرسیدم.
کسی که عاشقش بودم.
هنوز بهش اعتراف نکردم.
من چرا همین جوری وایسادم هیچ کاری برایه این عشقم نمیکنم.
در همان لحظه جین صحبت کرد:
«خب بچها گریه نکنید، اهر کلاس با همتون عکس یادگاری میگیرم حالا..»
«بریم سراغ امتحان فاینال.»
---
برگها امتحان رو همه دادیم.
دیگه همه کم کم میرفتیم.
تا کیفم رویه دوشم انداختم.
«خانم هوانگ لطفا با من میتوانید بیاید به یک مکانی؟»
صدایه جین بود.
یعنی میخواست من باهاش برم بیرون
«بله حتما... فقط به چه دلیل؟»
_«خب میخوام یه موضوع مهمی رو بهتون بگم...»
ادامه دارد... 🖋📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط برایه دو پارت اخر:
لایک🎀 =15
کامنت: 10
فالورا: 5
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷
هر روز زیبا تر از دیروز به ان مکان میرفت.
نه که از ارایش تغییری به خودش دهد.
فقط از نظر یک فرد این جوری گفته میشد.
مِری همون دختر بود.
با زیبایی فراتر از فرشته.
موقع هایی برا خاطره ای بیشتر...
دلیلی پیدا میکرد که کنارش باشه.
---
بعد ظهر...
[View مری]
مثل همیشه وارد کلاس مورد علاقم شدم.
از وقتی استاد جین رو دیدم.
هیچ وقت غیبت نمیکردم.
به عشق این که ببینمش.
به نظر من جذاب ترین مرد جهان...
از اون موقع که دیدمش رفتم کل علایق و مشخصاتش رو در اوردم.
نشستم رویه صندلی امروز اخرین روز کلاس بود.
ترمی که من با استاد جین داشتم.
همه وقتی رو یه صندلی تک نفره نشسته اند.
در کلاس باز شد و جین وارد شد.
دقیقا همون رنگ مورد علاقه اش تیپ زده بود.
با چهره ای جدی شروع صحبت کرد:
_:«خب امروز همتون میدونید که روز اخری که با شماها کلاس دارم...»
چهره ام با یاد اوریش غمگین شد.
اهی کشید و ادامه داد:
«قطعا دیگه به من نیازی ندارید، تا الان خاطرات خوبی رو داشتیم.»
نصف بچه هایه کلاس زدن زیر گریه،
ولی...
من همچنان به معشوقم نرسیدم.
کسی که عاشقش بودم.
هنوز بهش اعتراف نکردم.
من چرا همین جوری وایسادم هیچ کاری برایه این عشقم نمیکنم.
در همان لحظه جین صحبت کرد:
«خب بچها گریه نکنید، اهر کلاس با همتون عکس یادگاری میگیرم حالا..»
«بریم سراغ امتحان فاینال.»
---
برگها امتحان رو همه دادیم.
دیگه همه کم کم میرفتیم.
تا کیفم رویه دوشم انداختم.
«خانم هوانگ لطفا با من میتوانید بیاید به یک مکانی؟»
صدایه جین بود.
یعنی میخواست من باهاش برم بیرون
«بله حتما... فقط به چه دلیل؟»
_«خب میخوام یه موضوع مهمی رو بهتون بگم...»
ادامه دارد... 🖋📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط برایه دو پارت اخر:
لایک🎀 =15
کامنت: 10
فالورا: 5
- ۱.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط