" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۳
ویو راوی
هر سه از مغازه خارج شدن و به سمت خیابون ها رفتن ، وقتی به خیابون ها رفتن با جمعیت عظیمی مواجه شدن و داشتن مقابل سرباز هایی که سپر به دست وایستاده بود ، شعار و فریاد میزدن
* خونه امون رو بس بدین ، شهرمون رو آزاد کنین *
مینار محکم دست نورا رو گرفت و گفت
÷ چه قدر شلوغه
نورا چیزی نگفت ولی با تکون دادن سرش حرف مینار رو تأیید کرد که لارا گفت
× تو رو خدا بیخیال شین .......بیاین برگردیم تا اتفاقی نیوفتاده
نورا از میون جمعیت ، چهره های آشنایی رو دید و همین باعث شده بود که حرفش رو یادش بره
+ اونا .........تهیونگگگ
بلند اسم تهیونگ رو صدا زد و دستاش رو تکون داد و تهیونگ ، اون رو هم ببینه و البته نورا موفق هم شده بود
تهیونگ به همراه آرتور و دنیل از میون جمعیت خودشون رو به نورا و مینار و لارا رسونده بودن و تهیونگ با نگرانی دستاش رو ، روی شونه نورا گذاشت و گفت
_ چرا اومدین اینجا ؟ نمیدونی مگه خطرناکه ؟ اگه چیزیت بشه چی ؟
نورا با آرامش دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت و گفت
+ اروم باش تهیونگ ......میدونم خطرناکه ولی نگران بودم نمیتونستم تو مغازه بمونم
تهیونگ محکم نورا رو به آغوش کشید و چند دقیقه همونطور ثابت موند
آرتور محکم دست مینار رو گرفت که مینار گفت
÷ کجا بودی ؟ از صبح دنبالت بود .....زنگ زدم چاپخونه وقتی بابا گفت رفتین پادگان نگران شدم
! وقتی بهمون گفتن باید آماده بشیم برای حمله به شهر های دیگه ، هیچ کدوممون نموندیم و همه از پادگان خارج شدیم
دنیل وسط حرف آرتور پرید و گفت
& خارج از شهر هم کارگر های کارخونه اعتراض کردن .........هیچ جا اروم نیست
چند دقیقه گذشت و تهیونگ از آغوش نورا خارج شد و به جمعیت پشت سرش نگاهی کرد و بعد گفت
_ به هیچ عنوان از هم جدا نشین .......نورا مخصوصا تو !
نورا با چشمایی که نگرانی ازش مشخص بود به تهیونگ خیره شد که با صدایی که از سمت انتهای جمعیت میومد ، چشم از تهیونگ برداشت و همه به صدا توجه کردن
تمامی سرباز ها سپرهاشون رو بالا گرفتن و اسلحه هاشون رو روبه جمعیت گذاشتن و منتظره دستور افسری که جلوی اونها بود ، موندن
... : همه گوش کنید ......اگر الان از اینجا متفرق شوید به خونه هاتون برید ، بهتون قول میدم هیچ اتفاقی براتون نمیوفته .......ولی اگه این کار رو نکنید ، بهتون قول نمیدم که اتفاق بدی براتون نیوفته
ولی چندی طول نکشید تا جمعیت دوباره شروع کنن به گفتن شعار
تهیونگ محکم دست نورا رو گرفت و گفت
+نورا گوش کن ، اصلا از من جدا نش.....................
قبل از اینکه جمله تهیونگ تموم بشه صدای شلیک گلوله مداوم توی خیابون پیچید و همه با جیغ و فریاد به عقب هجوم بردن
نورا که شوکه بود با کشیده شدن دستش توسط تهیونگ به خودش اومد و فقط دنبال تهیونگ میدوید
جیغ و فریاد جمعیت با صدای شلیک گلوله قاطی شده بود و همین باعث شده بود بقیه همو گم کنن
_ نورا دستمو ول نکن !
+تهیونگ .......
بلافاصله صدای شلیک اومد و تهیونگ بدون لحظه ای مکث دست نورا رو کشید و به سمت کوچه های خالی دوید که ................................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۳
ویو راوی
هر سه از مغازه خارج شدن و به سمت خیابون ها رفتن ، وقتی به خیابون ها رفتن با جمعیت عظیمی مواجه شدن و داشتن مقابل سرباز هایی که سپر به دست وایستاده بود ، شعار و فریاد میزدن
* خونه امون رو بس بدین ، شهرمون رو آزاد کنین *
مینار محکم دست نورا رو گرفت و گفت
÷ چه قدر شلوغه
نورا چیزی نگفت ولی با تکون دادن سرش حرف مینار رو تأیید کرد که لارا گفت
× تو رو خدا بیخیال شین .......بیاین برگردیم تا اتفاقی نیوفتاده
نورا از میون جمعیت ، چهره های آشنایی رو دید و همین باعث شده بود که حرفش رو یادش بره
+ اونا .........تهیونگگگ
بلند اسم تهیونگ رو صدا زد و دستاش رو تکون داد و تهیونگ ، اون رو هم ببینه و البته نورا موفق هم شده بود
تهیونگ به همراه آرتور و دنیل از میون جمعیت خودشون رو به نورا و مینار و لارا رسونده بودن و تهیونگ با نگرانی دستاش رو ، روی شونه نورا گذاشت و گفت
_ چرا اومدین اینجا ؟ نمیدونی مگه خطرناکه ؟ اگه چیزیت بشه چی ؟
نورا با آرامش دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت و گفت
+ اروم باش تهیونگ ......میدونم خطرناکه ولی نگران بودم نمیتونستم تو مغازه بمونم
تهیونگ محکم نورا رو به آغوش کشید و چند دقیقه همونطور ثابت موند
آرتور محکم دست مینار رو گرفت که مینار گفت
÷ کجا بودی ؟ از صبح دنبالت بود .....زنگ زدم چاپخونه وقتی بابا گفت رفتین پادگان نگران شدم
! وقتی بهمون گفتن باید آماده بشیم برای حمله به شهر های دیگه ، هیچ کدوممون نموندیم و همه از پادگان خارج شدیم
دنیل وسط حرف آرتور پرید و گفت
& خارج از شهر هم کارگر های کارخونه اعتراض کردن .........هیچ جا اروم نیست
چند دقیقه گذشت و تهیونگ از آغوش نورا خارج شد و به جمعیت پشت سرش نگاهی کرد و بعد گفت
_ به هیچ عنوان از هم جدا نشین .......نورا مخصوصا تو !
نورا با چشمایی که نگرانی ازش مشخص بود به تهیونگ خیره شد که با صدایی که از سمت انتهای جمعیت میومد ، چشم از تهیونگ برداشت و همه به صدا توجه کردن
تمامی سرباز ها سپرهاشون رو بالا گرفتن و اسلحه هاشون رو روبه جمعیت گذاشتن و منتظره دستور افسری که جلوی اونها بود ، موندن
... : همه گوش کنید ......اگر الان از اینجا متفرق شوید به خونه هاتون برید ، بهتون قول میدم هیچ اتفاقی براتون نمیوفته .......ولی اگه این کار رو نکنید ، بهتون قول نمیدم که اتفاق بدی براتون نیوفته
ولی چندی طول نکشید تا جمعیت دوباره شروع کنن به گفتن شعار
تهیونگ محکم دست نورا رو گرفت و گفت
+نورا گوش کن ، اصلا از من جدا نش.....................
قبل از اینکه جمله تهیونگ تموم بشه صدای شلیک گلوله مداوم توی خیابون پیچید و همه با جیغ و فریاد به عقب هجوم بردن
نورا که شوکه بود با کشیده شدن دستش توسط تهیونگ به خودش اومد و فقط دنبال تهیونگ میدوید
جیغ و فریاد جمعیت با صدای شلیک گلوله قاطی شده بود و همین باعث شده بود بقیه همو گم کنن
_ نورا دستمو ول نکن !
+تهیونگ .......
بلافاصله صدای شلیک اومد و تهیونگ بدون لحظه ای مکث دست نورا رو کشید و به سمت کوچه های خالی دوید که ................................
- ۶۶۲
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط