در جست و جوی عشق ۲
c² p¹⁰:
دو روز بعد:
ملکه در حیاط قصر در حال پیاده روی است که ناگهان صدای آجوما( خاله ی جیمین) را میشنود :
*دخترم ببخشید مزاحمت شدم!
+مشکلی نیست آجوما!
دخترک با لبخندی زیبا، این حرف را میزند.
آجوما میگوید:
*برات شیرینی نارگیلی که دوست داری، درست کردم گفتم برات بیارم. در کنارش برات دمنوش هم آوردم.
دخترک تشکری میکند و سپس با لبخند تلخی در حالی که یکی از شیرینی هارا بر میدارد ، میگوید:
+برادرم یونگی هم عاشق این شیرینی بود!
اشکی از چشمانش میچکد و ادامه میدهد:
+دلم خیلی براش تنگ شده! کاش زنده بود!
آجوما میپرسد:
_دخترم مگه اون فوت کرده؟
دخترک سری به نشانه ی جواب مثبت، تکان میدهد و آجوما ادامه میدهد:
*متاسفم.
دخترک سکوت میکند جوری که انگار به فکر فرو رفته است ،به نقطه ای زل میزند . آجوما ``من یکم کار دارم،قعلا میرم بعدا دوباره بهت سر میزنم ملکه`` میگوید و آنجا را ترک میکند و دخترک را با افکارش تنها میگذارد.
ملکه با جریان های گذشته کمی کنار آماده است، او میداند که جیمین سعی میکند که اینکه مرگ بچه تقصیر اوست را به رویش نیاورد.
این همه ملاحظه برای چیست؟
آیا او باید خودش برای گرفتن زن دیگری برای شوهرش، پیش قدم شود؟
ممکن است که مقداری از عشق همسرش نسبت به او کم شده باشد؟
نه!
خودش جواب خودش را میدهد. فکر میکند که شاید زیادی حساس شده است.
بیخیال افکارش میشود.
.....................
غروب شده است. ملکه در حال کتاب خواندن است تا کمی سرگرم شود.
کتاب هایش دوستان او محسوب میشوند.
کلمات کتاب به او حس آرامش میدهند. او هر زمانی که کتاب میخواند در دنیای دیگری غرق میشود و حالش بهتر از قبل میشود.
او هر بار به این فکر میکند که کاش میتوانست واقعا در دنیای درون نوشته ها زندگی کند.
البته او همین الان هم گرفتار عشق افسانه ای شده است. فرار از کشورش به کشور دیگه ای و عاشق شدن امپراطور آن کشور ، تنها در افسانه ها اتفاق می افتد.
بعد از کمی کتاب خواندن، کتاب را میبندد و دوباره وارد دنیای حقیقی خود میشود.
لباسانش را کمی مرتب میکند تا همانطور که امپراطور به او گفته است، به اقامتگاه ایشان برود و امشب را باهم شام خورده و در کنار هم بگذرانند.
.....................
بعد از اتمام شام پادشاه ندیمه هارا صدا میزند تا به کارکنان بگویند که برای جمع کردن ظروف بیایند.
بعد از اتمام کار کارکنان و رفتن آنها، جیمین میگوید:
_همه تون امشب بیرون اقامتگاه من میمونید. میخوایم تنها باشیم.
*بله امپراطور!
سپس میروند.
موضوع بحث را شروع میکند:
``ا.ت نظرت راجع به یه بچه ی شیطون چیه؟``
دخترک در چشمان جیمین خیره میشود :
``یه بچه؟ اونم شیطون؟ مثل پدرش؟ ``
سپس هر دو میخندد.
جیمین جواب میدهد:
``آره .``
ملکه با خنده میگوید :
``ولی شما مطمئنین؟``
_``آره``
جیمین قاطع میگوید.
دختر میگوید:
``هر طور خودت صلاح میدونی``
سپس جیمین نزدیک او میشود :
_پس حسابی همکاری کن!
دختر سری تکان میدهد و ``باشه`` ای میگوید.
پیج زاپاس: @aramesh.𝑎𝑟𝑚𝑦2
ادامه در پارت بعد.
سلام خوشگلا این پارت رو به عنوان هدیه درنظر بگیرید چون در ساعتی که باید نذاشتم. قاعدتا باید امشب میذاشتم اما چون دیگه حمایت کردین، الان گذاشتم براتون. شرط:
لایک: ۶۲
کامنت :۹۰ تا( نفری ۵,۶ تا )
دو روز بعد:
ملکه در حیاط قصر در حال پیاده روی است که ناگهان صدای آجوما( خاله ی جیمین) را میشنود :
*دخترم ببخشید مزاحمت شدم!
+مشکلی نیست آجوما!
دخترک با لبخندی زیبا، این حرف را میزند.
آجوما میگوید:
*برات شیرینی نارگیلی که دوست داری، درست کردم گفتم برات بیارم. در کنارش برات دمنوش هم آوردم.
دخترک تشکری میکند و سپس با لبخند تلخی در حالی که یکی از شیرینی هارا بر میدارد ، میگوید:
+برادرم یونگی هم عاشق این شیرینی بود!
اشکی از چشمانش میچکد و ادامه میدهد:
+دلم خیلی براش تنگ شده! کاش زنده بود!
آجوما میپرسد:
_دخترم مگه اون فوت کرده؟
دخترک سری به نشانه ی جواب مثبت، تکان میدهد و آجوما ادامه میدهد:
*متاسفم.
دخترک سکوت میکند جوری که انگار به فکر فرو رفته است ،به نقطه ای زل میزند . آجوما ``من یکم کار دارم،قعلا میرم بعدا دوباره بهت سر میزنم ملکه`` میگوید و آنجا را ترک میکند و دخترک را با افکارش تنها میگذارد.
ملکه با جریان های گذشته کمی کنار آماده است، او میداند که جیمین سعی میکند که اینکه مرگ بچه تقصیر اوست را به رویش نیاورد.
این همه ملاحظه برای چیست؟
آیا او باید خودش برای گرفتن زن دیگری برای شوهرش، پیش قدم شود؟
ممکن است که مقداری از عشق همسرش نسبت به او کم شده باشد؟
نه!
خودش جواب خودش را میدهد. فکر میکند که شاید زیادی حساس شده است.
بیخیال افکارش میشود.
.....................
غروب شده است. ملکه در حال کتاب خواندن است تا کمی سرگرم شود.
کتاب هایش دوستان او محسوب میشوند.
کلمات کتاب به او حس آرامش میدهند. او هر زمانی که کتاب میخواند در دنیای دیگری غرق میشود و حالش بهتر از قبل میشود.
او هر بار به این فکر میکند که کاش میتوانست واقعا در دنیای درون نوشته ها زندگی کند.
البته او همین الان هم گرفتار عشق افسانه ای شده است. فرار از کشورش به کشور دیگه ای و عاشق شدن امپراطور آن کشور ، تنها در افسانه ها اتفاق می افتد.
بعد از کمی کتاب خواندن، کتاب را میبندد و دوباره وارد دنیای حقیقی خود میشود.
لباسانش را کمی مرتب میکند تا همانطور که امپراطور به او گفته است، به اقامتگاه ایشان برود و امشب را باهم شام خورده و در کنار هم بگذرانند.
.....................
بعد از اتمام شام پادشاه ندیمه هارا صدا میزند تا به کارکنان بگویند که برای جمع کردن ظروف بیایند.
بعد از اتمام کار کارکنان و رفتن آنها، جیمین میگوید:
_همه تون امشب بیرون اقامتگاه من میمونید. میخوایم تنها باشیم.
*بله امپراطور!
سپس میروند.
موضوع بحث را شروع میکند:
``ا.ت نظرت راجع به یه بچه ی شیطون چیه؟``
دخترک در چشمان جیمین خیره میشود :
``یه بچه؟ اونم شیطون؟ مثل پدرش؟ ``
سپس هر دو میخندد.
جیمین جواب میدهد:
``آره .``
ملکه با خنده میگوید :
``ولی شما مطمئنین؟``
_``آره``
جیمین قاطع میگوید.
دختر میگوید:
``هر طور خودت صلاح میدونی``
سپس جیمین نزدیک او میشود :
_پس حسابی همکاری کن!
دختر سری تکان میدهد و ``باشه`` ای میگوید.
پیج زاپاس: @aramesh.𝑎𝑟𝑚𝑦2
ادامه در پارت بعد.
سلام خوشگلا این پارت رو به عنوان هدیه درنظر بگیرید چون در ساعتی که باید نذاشتم. قاعدتا باید امشب میذاشتم اما چون دیگه حمایت کردین، الان گذاشتم براتون. شرط:
لایک: ۶۲
کامنت :۹۰ تا( نفری ۵,۶ تا )
- ۱۷.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط