رفتم نشستم کنارش گفتم برای چی نمیری گلات رو بفروشی

”رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟

”رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟
گفت: بفروشم کـه چی؟
تا دیروز می‌فروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک، دیشب حالش بد شد و مرد.
با گریه گفت: تـو می‌خواستی گل بخری؟
گفتم: بخرم کـه چی؟
تا دیروز می‌خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!
اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد گفت: بگیر باید از نو شروع کرد.
تـو بدون عشقت…
مـن بدون خواهرم…“
دیدگاه ها (۰)

...پارت اول...

من خودم بشخصه موافق حجاب سفت و سخت نیستم اما دیگه این حجم از...

#حکایت_قدیمی ملانصرالدین هم پزشک شد؛ آن هم با نسخه‌ای که هم...

سناریو

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

عشق بی پایان

P25فردا ویو انیا بیدار شدم دیدم ساعت ۵ یاد دیروز افتادم و بغ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 40ویولت هنوز به حرف هوسوک فکر می‌کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط