{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 51

چند دقیقه بعد بلاخره رسیدیم رستوران...تا رسیدیم تهیونگ عصبی در ماشینو باز کردم و بازوی لونا رو گرفت و بردش بیرون



ویو لونا


از درد دستم آخی گفتم که عصبی توی چشمام نگاه کرد:
-اینقدر از جواب دادن فرار نکن



گفتم:
-چه جوابی؟مگه تو اصلا حرف میفهمی؟سه ساعته دارم بهت میگم ما فقط دوستیم نمیدونم چرا اینقدر حساسی؟



لارا اینا پیاده شدن که تهیونگ بازومو ول کرد و دستمو گرفت و راه افتادیم...گفت:
-قبلا هر غلطی کردی مال قبل از ازدواجمون بوده...
اینکه برای تو عادیه که دوستِ پسر داشته باشی هیچ جوره توی مخم نمیره!
پس اینقدر روی اعصاب من رژه نرو و اونقدر توی جمع هایی که اون هست نرو




نفس کلافه ای کشیدم:
-جونگ کوک و لارا رو ببین،یکبار هم سر اینچیزا دعواشون نشده چون برخلاف تو جونگ کوک به لارا اعتماد داره




تهیونگ دستمو محکم فشرد:
-اونا همو دوست ندارن لونا،مجبورن باهم دیگه باشن و تو حالا داری منو با جونگ کوک مقایسه میکنی؟
اگه باهات ازدواج کردم فقط به خاطر این بوده که عاشقت شدم...
منو از تصمیم کوفتیم پشیمون نکن لونا!




وایستادم و گفتم:
-به خاطر یک حسودی کوچیک داری بهم میگی پشیمونی؟




نگام کرد:
-من نگفتم پشیمونم لونا دارم میگم که...




عصبی گفتم:
-تهیونگ این منم،کسی که کل گذشته ی زندگیش و شخصیت و وجودش برخلاف قوانین سرسخت زندگیته پس اگه قراره آخرش به خاطر من گند بزنی به همه چی بگو همین الان راهمو جدا کنم‌ چون من... به اندازه ی کافی زندگی گوهی داشتم دیگه نمیخوام جوری زندگی کنم که....




بغض نزاشت حرفمو کامل کنم،ادامه دادم:
-تو از درد من چی میفهمی؟
هیچ کدومشون هیچ وقت منو درک نکردن،هیچ کدومتون منو درک نکردین...
فقط قضاوت شدم تموم زندگیم قضاوت شدم بابت چیزایی که مقصرشون من نبودم...
هه به قول بقیه مهر مادری که نبینی همین میشی دیگه...یک هر،،زه ی خیابونی.
و حالا من دارم تهش رو میخونم تهیونگ،توهم مثل بقیه میشی...
ازم خسته میشی و میری مثل همه ی ادمای زندگیم..
تو توی پر قو بزرگ شدی ولی من از توی خیابونا غذا پیدا میکردم،مامانت با وجود تموم گذشته ی وحشتناکی که با پدرت داشت برات صدشو گذاشت ولی من چی؟




ویسگون نمیزاره پارت بعدی رو بزارم💔😒
شرطارو زیاد میزارم چون تا یکشنبه ی هفته ی بعد همینطوری پشت سر هم امتحان دارم پس ممنون میشم یکم صبر کنین✨🫀😽



❌شرط:۳۰۰تا کامنت فقط برای همین پست و لایک پارتای ۴۲تا۵۱«توجه داشته باشید همشون»۱۴۰تا✨❌


سعی میکنم امتحانام روی نوشتنم تاثیر نزاره روزی حداقل پنج تا براتون بزارم.


❌دلتون میخواد این فیک چند پارت داشته باشه؟«این مهمه حتما جواب بدین😽»❌


به نظرتون اخر این داستان چی میشه؟
دیدگاه ها (۳۵۲)

my favourite drug 52

my favourite drug 53

my favourite drug 50

my favourite drug 47

27part _چند روز بعد_لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وار...

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پسر بد (61)

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

پسر بد (57)

پارت ۶صبحویو روبی:از خواب بیدار شدم ویکی از خدمت کار ها صبحو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط