چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p25_f2
لباشو فشار میداد هی میبوسیدشو قربون صدقش میرفت،، و، حالا بجای گریه صدای خنده تو زیر زمین پیچیده بود
و البته که کمی صدا به کوک میرسید
کوک: بیا اینا هم هر دقیقه یه مودی دارن خبرشون
ا.ت: بریم غذا؟
تهیونگ: من نه از تو نه از غذات سیری ندارم بزار یکم دیگه بخورمت بعد برو
ا.ت: نه تموم میشم
تهیونگ: ای خدااااا(حمله دوم)
با هر بوسه تهیونگ قلب ا.ت شارژ تر و حسای بد ازش دور تر میشد
ا.ت: ممنونم که هستی
تهیونگ لبخند گرمی زد و چشمای ا.ت رو بوسید
تهیونگ: بریم بالا دخترم؟
ا.ت: بری..
یهو تهیونگ ا.ت رو براید بغل کرد و از زیرزمین بیرون امدن...
جونگکوک ویو
انگار که داره بهم چاقو میخورهههه...نمیتونم ببینم این بشررر کثیف خواهر من براید تو بغلشه داره باهاش کیس میره
کوک: یا یاا یااا یاااا جلو من نکنید اینکارا رو
تهیونگ: شوهرشم دوست دارم بوسش کنم به کسی مربوط نیس
کوک: گمشو تو دسته بیلم نیستی واسه من شوهرشم شوهرشم میزنی
تهیونگ: دسته بیلم نباشم از تو بهترم در ضمن اگر خودش نمیخواست همراهیم نمیکرد
ا.ت: تهههه(اروم)
کوک: که اینطور...هوی ا.ت بیا اینجا بشین
ا.ت به اجبار خودشو از بغل تهیونگ آزاد کرد اما تا خواست بره ته دستشو گرفت
تهیونگ: بشین پیش خودم عشقم
کوک: من برادرشم باید حرف منو گوش بده
تهیونگ: منم شوهرشم باید حرف منو گوش بده
کوک: هه شوهر! کو این عروسی و ازدواج شما که من نمیبینم؟
تهیونگ: رابطه ما از این چیزا گذشته
کوک: اگر گذشته باشه هم باز من به عنوان هم خونش حرف اولو میزنم
تهیونگ: منم به..
تا تهیونگ خواست حرف بزنه ا.ت پرید وسط حرفش
ا.ت: هیسسس...بابا روانیا دو دقیقه ببندین...تهیونگ پاشو برو غذاتو بخور باید برس سر کار
تهیونگ: چشم عشق دلم(چشمک به کوک: که یعنی ببین چطور هوامو داره دیگه واس من شاخ و شونه نکش)
ا.ت: بدو...کوک تو هم لباستو در بیار بنداز لباس شویی برو بخواب...لباساتم تو کشوی پایینی منه
کوک: حتما آبجی تو هم بیا غذاتو بخور گرسنه ای(چشمک به تهیونگ که یعنی اگه هواتو داره میخواد دلت نشکنه وگرنه بین من و تو...هه اولویتش منم)
تهیونگ و کوک بلند شدن و یکی به سمت غذا و یکی به سمت پلها
ا.ت هم کنار تهیونگ نشست تا غذا بخوره
ا.ت: با داداش من کل نندازا
تهیونگ: ا.ت!...جون من خودت بگو من بیشتر برات اون موقع برادری کردم یا این
ا.ت: جونگکوک
تهیونگ: ا.ت!!!!!!!! یعنی چیییی من هم خونت بودم همه کاری تاست کردم!!!
ا.ت: ۱۲ تا ۱۹ سالگی یه کلمه حرف هم باهات نزدم از سر محبت ۱۹ تا یه سال پیش فقط شاید یه وقتایی با هم خوب بودیم و الان که تو رابطهایم...پس کوک
تهیونگ خو اونم زیاد پیشت نبوده
ا.ت از ۶ سالگی تا ۱۹ سالگی کوک هر روز و هر ثانیه کنارم بوده البته با محبت فراوان ولی بعد بخاطر دعوای شما تا یکسال پیش...
لباشو فشار میداد هی میبوسیدشو قربون صدقش میرفت،، و، حالا بجای گریه صدای خنده تو زیر زمین پیچیده بود
و البته که کمی صدا به کوک میرسید
کوک: بیا اینا هم هر دقیقه یه مودی دارن خبرشون
ا.ت: بریم غذا؟
تهیونگ: من نه از تو نه از غذات سیری ندارم بزار یکم دیگه بخورمت بعد برو
ا.ت: نه تموم میشم
تهیونگ: ای خدااااا(حمله دوم)
با هر بوسه تهیونگ قلب ا.ت شارژ تر و حسای بد ازش دور تر میشد
ا.ت: ممنونم که هستی
تهیونگ لبخند گرمی زد و چشمای ا.ت رو بوسید
تهیونگ: بریم بالا دخترم؟
ا.ت: بری..
یهو تهیونگ ا.ت رو براید بغل کرد و از زیرزمین بیرون امدن...
جونگکوک ویو
انگار که داره بهم چاقو میخورهههه...نمیتونم ببینم این بشررر کثیف خواهر من براید تو بغلشه داره باهاش کیس میره
کوک: یا یاا یااا یاااا جلو من نکنید اینکارا رو
تهیونگ: شوهرشم دوست دارم بوسش کنم به کسی مربوط نیس
کوک: گمشو تو دسته بیلم نیستی واسه من شوهرشم شوهرشم میزنی
تهیونگ: دسته بیلم نباشم از تو بهترم در ضمن اگر خودش نمیخواست همراهیم نمیکرد
ا.ت: تهههه(اروم)
کوک: که اینطور...هوی ا.ت بیا اینجا بشین
ا.ت به اجبار خودشو از بغل تهیونگ آزاد کرد اما تا خواست بره ته دستشو گرفت
تهیونگ: بشین پیش خودم عشقم
کوک: من برادرشم باید حرف منو گوش بده
تهیونگ: منم شوهرشم باید حرف منو گوش بده
کوک: هه شوهر! کو این عروسی و ازدواج شما که من نمیبینم؟
تهیونگ: رابطه ما از این چیزا گذشته
کوک: اگر گذشته باشه هم باز من به عنوان هم خونش حرف اولو میزنم
تهیونگ: منم به..
تا تهیونگ خواست حرف بزنه ا.ت پرید وسط حرفش
ا.ت: هیسسس...بابا روانیا دو دقیقه ببندین...تهیونگ پاشو برو غذاتو بخور باید برس سر کار
تهیونگ: چشم عشق دلم(چشمک به کوک: که یعنی ببین چطور هوامو داره دیگه واس من شاخ و شونه نکش)
ا.ت: بدو...کوک تو هم لباستو در بیار بنداز لباس شویی برو بخواب...لباساتم تو کشوی پایینی منه
کوک: حتما آبجی تو هم بیا غذاتو بخور گرسنه ای(چشمک به تهیونگ که یعنی اگه هواتو داره میخواد دلت نشکنه وگرنه بین من و تو...هه اولویتش منم)
تهیونگ و کوک بلند شدن و یکی به سمت غذا و یکی به سمت پلها
ا.ت هم کنار تهیونگ نشست تا غذا بخوره
ا.ت: با داداش من کل نندازا
تهیونگ: ا.ت!...جون من خودت بگو من بیشتر برات اون موقع برادری کردم یا این
ا.ت: جونگکوک
تهیونگ: ا.ت!!!!!!!! یعنی چیییی من هم خونت بودم همه کاری تاست کردم!!!
ا.ت: ۱۲ تا ۱۹ سالگی یه کلمه حرف هم باهات نزدم از سر محبت ۱۹ تا یه سال پیش فقط شاید یه وقتایی با هم خوب بودیم و الان که تو رابطهایم...پس کوک
تهیونگ خو اونم زیاد پیشت نبوده
ا.ت از ۶ سالگی تا ۱۹ سالگی کوک هر روز و هر ثانیه کنارم بوده البته با محبت فراوان ولی بعد بخاطر دعوای شما تا یکسال پیش...
- ۲۹.۴k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط