هی

هی...

چشمانم گریه نمیکند...صدایم اشک میریزد...
دگر احساسی ندارم...خودم را حس نمیکنم ...
لبخند پر از بغض میزنم و سکوت میکنم ....
هی من هنوز اونقدر بزرگ نشده ام که قشنگی های دنیا رو ببینم .....
کسی از حالم خبر ندارد...
روزی چند بار دل تنگ میشوم ...
روزی چند بار پیام های قدیمی را میخوانم ....
خانه را تاریک میکنم...هرچه پنجره هست ...میپوشانم....
نمیخواهم خورشید طلوع کند...
میخوام در تاریکی باشم....
دنیا برای نوشتن به تو کم است...!
کاش کمی بیشتر اهمیت بدی بهم....!
دیدگاه ها (۰)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

پرنسس ناخواسته

هم‌سلولی خطرناک (part8)ـ باید بریم.ـ قبل از اینکه پلیس رد او...

سناریو ایزانا

من هم یک مخاطب خاص دارم "مخاطبم هر روز ب من عشق میورزداو شب ...

در میان رویاهایت قدم میزنم تا رنگ رویاهایت را بگیرم جای رویا...

#منُ_شَب .. سِکآنسِ✌باز هم شب .. باری دیگه به این بارهای شبم...

Hamid.jokerمتن از خودم غریبانه ظلمت به جا مانده در فردا را و...

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به ات...

کاش میتوانستم برات ننویسم بلکه بگویم کاش می توانستم عمق چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط