{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به اتاقم میرسد .
در اتاق یک سیگار روشن کرده ام ، اتاق بسته است و دودش همه جا را گرفته .
از سمتِ آن پنجره ، ستونِ نور بر دود ها می افتد و آنها را می‌درد و چشمانم را میزند ، باید خودم را خم کنم تا با نوک انگشتان در اتاق را هُل دهم .
روی تخت خم میشوم .
زنگ درب به صدا در می‌آید .
سیگار را خاموش نکرده روی تخت می اندازم و از اتاق بیرون می آیم  .
با تمام وجود فریاد میزنم : کیه
صدای پشت در میگوید : ببخشید خواب که نبودید !
درب را باز میکنم و میگویم : نه نبودم .
چی شده ؟
- : پرداختتون عقب افتاده ، گاز و شارژ ساختمون  ....
- : ظهر میزنم به حساب
- : شماره کارتم رو دارید ؟
گفتم «آره» و درب را محکم بستم .
برمی‌گردم و سالن در نور آفتاب غرق شده .
ماتم میبرد .
رها کرده و  اتاق تاریک پر از دود را ترجیح می‌دهم .
درب اتاق را چفت میکنم .
یک دایره بزرگ از سوختگی روی روتختی ام افتاده و فیتیله سیگار روشن در مرکز اش هنوز دود می‌کند .
آن را برمیدارم و روی لب هایم میگذارم ، هنوز جان دارد .
تقریبا به خواب رفته ام .
صدای دیگری می‌آید ، صدا از درون پذیرایی است .
صدای تلفن است .
از روی تخت بلند میشوم و درب اتاق را باز میکنم ، نور چشمم را میزند و به سمت تلفن میروم و آن را بر میدارم ، مادرم است ، می‌گوید : سلام
- : سلام خوبی مادر ؟
- : مرسی ، چیکار می‌کنی ؟ خواب که نبودی ؟
- : نه 
- : خدارو شکر
مدتی طولانی سکوت برقرار می‌شود ، بعد می‌گوید  ...
راستی شهریه دانشگاه ات را دادی ؟
تصویر مسئول ثبت نام جلوی چشمم می آید ، آن دختر جوان ، کم حرف و پر از افاده که یک ماه طول کشید تا مرا ثبت نام کند و همیشه کارم گیر اوست اگر می‌توانستم صورتش را له میکردم .
- : نه ، بعد از ظهر باید بدهم .
میگوید : هرچه زودتر بدی بهتره ، گرون نشه یوقت ، اگر بیشتر خواستی برات میریزم .
- :  مرسی ممنونم مادر ، خداحافظ مزاحمتون نمیشم .
- : خداحافظ ، مراقب باش .
می‌خوام قطع کنم که صدایش می آید : راستی
میگویم : بله ؟
- : مدیر ساختمان که اذیتت نمیکند !
- : نه خدارو شکر 
حس میکنم خونی در انتهای سرم ته نشین می‌شود .
تلفن را قطع میکنم ، ظهر تمام شده ...
دیدگاه ها (۰)

آفتاب بر دیوارهٔ شرقی آپارتمان ها ، در مجاور دریا می‌تابد  ب...

هرچقدر بیشتر او را دوست داشته باشم ، بیشتر این را فراموش میک...

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

1- : حالم بهم میخورد- : هرطور مایلی کفش هایش را در آورد و مس...

عصر کمرنگی می‌تازد ، با باد وحشی شبانه ای که از حالا شروع شد...

چپتر هفتمدروغ شیرین مطمئن تو از من هم بهتر میشی یک دختر فوق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط