my favourite drug 96
با چشمای مشکیش به لرزش خفیف لبام نگاه کرد و به نگاهش رو به چشمام داد:
-تو فکر میکنی اینا تقصیر توعه؟
اینکه یک قاتل روانی از بچگی دنبالت بوده و پدر و مادرت رو کشته تا به دستت بیاره،اینکه تا یک سال مجبور شدی یک قاتل روانی دیگه رو توی این سن کم به عنوان یک شوهر تحمل کنی،اینکه زنده موندی...
فکر کردی مقصرشون تویی؟
با خشمی که نمیدونم از کجا اومد گفتم:
-از حرفای تکراری خسته شدم،تقصیر تو نیست،تقصیر تو نیست،تقصیر تو نیست..
پس تقصیر کیه؟
بهم بگو به غیر از من کی اینجا میتونه مقصر باشه؟
جونگ کوک گفت:
-احساس گناه فقط میکشتت همونطوری که برای کار دیشبت پشیمون نیستی برای اتفاقاتی که هیچ ربطی به تو ندارن هم پشیمون نباش!
میخواست دیشب رو بهم یاد آوردی کنه؟
این دیگه چقدر مریضه من به خاطر خودش اونکارو کردم...
چون اون مرد نزدیک بود جونگ کوک رو بکشه و من داشتم از نگرانی میمردم که باز بخواد بلایی سرش در بیاره.. هنوزم نگرانم که نفر جدیدی بیاد و بخواد کاری کنه این دفعه دیگه منی نیست که نگرانش بشه..
این حس لعنتی از هزارتا عذاب وجدان و دلشوره و بغض و نگرانی بدتره..
آروم دستشو پس زدم و بلند شدم:
-باشه باشه..میام فقط این روز اخری برام فاز روان شناس برندار..
و بعد از رفتن سمت کمد منتظر نگاش کردم،گیج نگام کرد که ست لباسم رو در آوردم و اروم جلوش تکون دادم:
-میخوام لباس عوض کنم.. برو بیرون دیگه
چشماشو ریز کرد و شیطون لبخند زد.. چشم غره ای رفتم و خودم دستشو گرفتم و به زور بیرونش کردم.
درو قفل کردم و به در تکیه دادم..لبخندی زدم،همه چیز درست میشه..خب،اینپو حس شیشمم داره بهم میگه..
فکر کنم تا الان فهمیده باشم که چقدر حس شیشمم راست میگه.
نمیدونم چرا ولی لبخندم بزرگ تر شد،شروع کردم اماده شدن.. نمیدونستم وسیله هام رو بردارم یا نه..
اصلا نمیدونستم بعد از اینجا کجا برم.. برام مهم هم نبود چون واقعا معنی ای نداشت.. یعنی منظورم اینه که..هوف،میدونین اصلا بدون اون معنی ای ندارم...
نه برای رسانه و فضای مجازی.. برای خودم معنی ای ندارم،نباید بهش وابسته میشدم دارم اشتباه میکنم.
......
نشستم توی ماشین،همه چیز توی اولین نگاه مثل روز اول به نظر میرسید.. ولی از درون یجور دیگه بود.. منو جونگ کوک دیگه رابطمون کاری نبود و باهم دیگه بد نبودیم..دیگه مسئله ی اینکه چجوری باهاش آشنا شم نبود،باید میفهمیدم چجوری خدافظی کنم.. دیگه یک دختر فقیر و ضعیف نبودم..
شایدم الان باشم ولی به خاطر یکسال زندگی کردن با جئون دیگه فقیر نیستم.
مین جی اون دختر شاد نبود که با شنیدن صدای باباش لبخند به لباش میومد و شاید باورتون نشه ولی حتی اتفاق اونشب که مین جی رفت اتاق عمل هم یجورایی تقصیر منه..جونگ کوک گفت:
-بریم؟
-تو فکر میکنی اینا تقصیر توعه؟
اینکه یک قاتل روانی از بچگی دنبالت بوده و پدر و مادرت رو کشته تا به دستت بیاره،اینکه تا یک سال مجبور شدی یک قاتل روانی دیگه رو توی این سن کم به عنوان یک شوهر تحمل کنی،اینکه زنده موندی...
فکر کردی مقصرشون تویی؟
با خشمی که نمیدونم از کجا اومد گفتم:
-از حرفای تکراری خسته شدم،تقصیر تو نیست،تقصیر تو نیست،تقصیر تو نیست..
پس تقصیر کیه؟
بهم بگو به غیر از من کی اینجا میتونه مقصر باشه؟
جونگ کوک گفت:
-احساس گناه فقط میکشتت همونطوری که برای کار دیشبت پشیمون نیستی برای اتفاقاتی که هیچ ربطی به تو ندارن هم پشیمون نباش!
میخواست دیشب رو بهم یاد آوردی کنه؟
این دیگه چقدر مریضه من به خاطر خودش اونکارو کردم...
چون اون مرد نزدیک بود جونگ کوک رو بکشه و من داشتم از نگرانی میمردم که باز بخواد بلایی سرش در بیاره.. هنوزم نگرانم که نفر جدیدی بیاد و بخواد کاری کنه این دفعه دیگه منی نیست که نگرانش بشه..
این حس لعنتی از هزارتا عذاب وجدان و دلشوره و بغض و نگرانی بدتره..
آروم دستشو پس زدم و بلند شدم:
-باشه باشه..میام فقط این روز اخری برام فاز روان شناس برندار..
و بعد از رفتن سمت کمد منتظر نگاش کردم،گیج نگام کرد که ست لباسم رو در آوردم و اروم جلوش تکون دادم:
-میخوام لباس عوض کنم.. برو بیرون دیگه
چشماشو ریز کرد و شیطون لبخند زد.. چشم غره ای رفتم و خودم دستشو گرفتم و به زور بیرونش کردم.
درو قفل کردم و به در تکیه دادم..لبخندی زدم،همه چیز درست میشه..خب،اینپو حس شیشمم داره بهم میگه..
فکر کنم تا الان فهمیده باشم که چقدر حس شیشمم راست میگه.
نمیدونم چرا ولی لبخندم بزرگ تر شد،شروع کردم اماده شدن.. نمیدونستم وسیله هام رو بردارم یا نه..
اصلا نمیدونستم بعد از اینجا کجا برم.. برام مهم هم نبود چون واقعا معنی ای نداشت.. یعنی منظورم اینه که..هوف،میدونین اصلا بدون اون معنی ای ندارم...
نه برای رسانه و فضای مجازی.. برای خودم معنی ای ندارم،نباید بهش وابسته میشدم دارم اشتباه میکنم.
......
نشستم توی ماشین،همه چیز توی اولین نگاه مثل روز اول به نظر میرسید.. ولی از درون یجور دیگه بود.. منو جونگ کوک دیگه رابطمون کاری نبود و باهم دیگه بد نبودیم..دیگه مسئله ی اینکه چجوری باهاش آشنا شم نبود،باید میفهمیدم چجوری خدافظی کنم.. دیگه یک دختر فقیر و ضعیف نبودم..
شایدم الان باشم ولی به خاطر یکسال زندگی کردن با جئون دیگه فقیر نیستم.
مین جی اون دختر شاد نبود که با شنیدن صدای باباش لبخند به لباش میومد و شاید باورتون نشه ولی حتی اتفاق اونشب که مین جی رفت اتاق عمل هم یجورایی تقصیر منه..جونگ کوک گفت:
-بریم؟
- ۳۲.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط