BROKEN RULES  part 8

BROKEN RULES | part 8

BROKEN RULES | part 8

یک هفته از آن اتفاق گذشته بود.

کم‌کم همه به دیدن تهیونگ و جونگ‌کوک کنار هم عادت کرده بودند.

اما هنوز هم شایعه‌ها تمام نشده بود.

بعضی‌ها می‌گفتند رئیس شورا فقط از روی وظیفه مراقب جونگ‌کوک است.

بعضی‌ها هم معتقد بودند پشت این رفتار، رازی پنهان شده.

اما حقیقت...

حتی برای خود تهیونگ هم مشخص نبود.

آن روز، بعد از پایان کلاس‌ها، تهیونگ و جونگ‌کوک برای آماده کردن وسایل جشن مدرسه داخل سالن اجتماعات بودند.

بقیه دانش‌آموزها یکی‌یکی رفتند.

چند دقیقه بعد، سالن کاملاً خالی شد.

جونگ‌کوک روی نردبان ایستاده بود تا پارچه‌ی بزرگی را نصب کند.

جونگ‌کوک : تهیونگ... اون سمت رو یکم بگیر.

تهیونگ : اینجا؟

جونگ‌کوک : نه، یکم بالاتر.

تهیونگ با بی‌حوصلگی پارچه را بالا برد.

تهیونگ : تو زیادی وسواسی‌ای.

جونگ‌کوک خندید.

جونگ‌کوک : اگه قراره کاری انجام بدیم، باید درست انجامش بدیم.

تهیونگ چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

تهیونگ : این اخلاقتم دوست دارم...

به محض اینکه جمله از دهانش بیرون آمد، خودش هم جا خورد.

جونگ‌کوک که روی نردبان بود، لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.

جونگ‌کوک : چی گفتی؟

تهیونگ سریع نگاهش را از او دزدید.

تهیونگ : گفتم... عجله کن.

جونگ‌کوک لبخند زد.

می‌دانست تهیونگ حرفش را عوض کرده است.

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک از نردبان پایین آمد.

در سکوت کنار تهیونگ نشست.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.

نور نارنجی غروب از پنجره‌ها داخل سالن افتاده بود.

جونگ‌کوک آرام پرسید:

جونگ‌کوک : می‌شه یه سؤال بپرسم؟

تهیونگ : بستگی داره.

جونگ‌کوک : چرا هیچ‌وقت کسی رو به خودت نزدیک نمی‌کنی؟

سکوت...

تهیونگ چند ثانیه به زمین خیره شد.

بعد برای اولین بار، خودش را مجبور نکرد موضوع را عوض کند.

تهیونگ : چون یه بار این اشتباه رو کردم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط گوش داد.

تهیونگ : یه دوست داشتم...

تنها کسی که همه‌چیز رو درباره‌م می‌دونست.

یه روز...

توی یه تصادف از دستش دادم.

از اون روز به بعد...

با خودم قول دادم دیگه به هیچ‌کس نزدیک نشم.

چون از دست دادن آدم‌ها...

بدترین درد دنیاست.

جونگ‌کوک آرام به او نگاه کرد.

برای اولین بار...

چشم‌های تهیونگ غمگین‌تر از همیشه بودند.

جونگ‌کوک بدون فکر، دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.

جونگ‌کوک : همه‌ی آدم‌ها قرار نیست ترکت کنن.

تهیونگ نگاهش را به دست‌هایشان دوخت.

دلش می‌خواست دستش را کنار بکشد...

اما نتوانست.

گرمای دست جونگ‌کوک، حس عجیبی به او می‌داد.

حسی که سال‌ها فراموشش کرده بود.

تهیونگ خیلی آرام گفت:

تهیونگ : امیدوارم...

تو راست بگی.

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک : قول می‌دم.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

جونگ‌کوک : تا وقتی خودت نخوای...

کنارت می‌مونم.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

دیوارهای دور قلب کیم تهیونگ، یکی‌یکی در حال فرو ریختن بودند.

و او تازه داشت می‌فهمید...

این احساس، دیگر فقط «نگرانی» نیست.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

سناریو

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط