{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_مامان بزرگ...

_مامان بزرگ...
+بله عزیزم
_بی تی اس کی بود؟
🥲+
_مامان بزرگ؟
+راستش .... زندگیم....
یه زمانی که هم سن و سال تو بودم اونا منو نجات دادن میخوای بریم به خونه ای که من توش زندگی میکردم؟
_اره
+بیا یه سر به وسایلم بزنیم
_اوه مامان بزرگ این عکسا این گوشی چیه؟
+اوه اون گوشیه قدیمیمه
(بعد از روشن کردن گوشی)
🥲+
دیدگاه ها (۷)

رمان

پارت هفتم نه.من داشتم برای زندگیم گریه میکردم.برای اینکه یه ...

From fall to star転落から星へPart 1برای کسی که از ارتفاع می‌ترسه، ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:۴دست کوک از شدت شوک گوشی ...

رمان تهیونگ

part 7بابای ات:خاب شرکت بهم یه پست خیلی بالا دادهات:اووو مبا...

پارت نهمممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط