خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

‌خُنُک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

‌خُنُک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من‌ و تو

دادِ باغ و دمِ مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به‌ بستان من‌ و تو
دیدگاه ها (۳)

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

عاشقانه ها

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

( فکر کن چقدر بی شرف هستی اومدی پست راجب جوون های ایران رو‌گ...

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌هابی‌خویشتنم کردی، بوی گُل ...

#حکایت_قدیمی حکایت «دزد باش و مرد باش»می‌گویند روزگاری سه دز...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

شکسته بغض توام گریه در گلو پاییز تو از کدام دیاری به من بگو،...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط