{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: ببر من p6

رمان: ببر من p6

رفتیم و من برای مهمونی لباس خریدم و چند دست لباس دیگه.جونگکوک و تهیونگ منو سوا رو رسوندن خونه تهیونگ گفت که بعدا بهم زنگ میزنه تا باهام صحبت کنه منم گفتم باشه . ساعت نزدیک های ۴ بود که یادم اومد یه پروژه دارم که باید برای فردا اماده کنم رفتم پای میز که اصلا گوشیم رو چک نمیکردم تمام توجهم روی پروژه بود که خوب بشه پروژه تقریبا نزدیک ۱۲ تموم شد باور نمیکردم این همه روی پروژه تمرکز کنم دیگه واقعا خوابم میومد وسایل روی میز رو جمع کردم و رفتم که بخوابم گوشیم رو چک کردم ۷ تماس بی پاسخ از تهیونگ و ۴ تماس بی پاسخ از سوا داشتم سریع زنگ زدم تهیونگ سریع جواب داد و گفت

+: ات برای چی جوابم رو نمیدی ( داد )

_: سلام تهیونگ گوشیم رو بی صدا بوده داشتم پروژم رو اماده میکردم (ترس)

+: میدونی چقدر نگرانت شدم

+: سه بار فقط سوا گریه کرد

_: من واقعا معذرت میخوام خیلی تمرکزم روی پروژه بود انقدر برام مهم بود که اصلا به ساعت نکردم خیلی دیگه واقعا خوابم میومد اومدم بخوابم که دیدم ۷ بار زنگ زدی ببخشید از سوا هم معذرت خواهی کن

+: اشکال نداره فدای سرت اتفاق میوفته

_: تهیونگ خیلی خوابم میاد شب بخیر

+: باشه شب بخیر

ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۱)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

پارت ۲

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

White Lotus | Part 31شش ماه بعد...همه‌چیز تغییر کرده بود.سوآ...

پارت ۴ (سرنوشت)

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۱۰ | مرحله دومجونگ‌کوک، سوا و لنا به مز...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14#لینو #فیکشنلونا گوشی را محکم در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط