{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

White Lotus | Part 31

White Lotus | Part 31

شش ماه بعد...

همه‌چیز تغییر کرده بود.

سوآ حالا یکی از پرمخاطب‌ترین هنرمندان آسیا بود و آهنگ‌هایش در سراسر جهان شنیده می‌شد.

جونگ‌کوک هم با BTS مشغول آماده‌سازی پروژه‌های جدید بود.

از بیرون...

همه‌چیز عالی به نظر می‌رسید.

اما پشت درهای بسته...

رابطه‌شان روزبه‌روز سخت‌تر شده بود.

برنامه‌های فشرده.

پروازهای متعدد.

جلسه‌های پشت سر هم.

و مهم‌تر از همه...

فشار دائمی رسانه‌ها.

یک شب...

سوآ بعد از یک اجرای طولانی به اتاق هتلش برگشت.

گوشی‌اش را برداشت.

سه تماس از دست‌رفته از جونگ‌کوک داشت.

بلافاصله تماس گرفت.

چند بوق...

جونگ‌کوک: «بالاخره جواب دادی.»

صدایش خسته بود.

سوآ: «ببخشید... اجرا داشتم.»

جونگ‌کوک: «می‌دونم.»

چند ثانیه سکوت.

سوآ: «خوبی؟»

جونگ‌کوک: «خوبم.»

اما سوآ می‌دانست.

این همان «خوبم» همیشگی نبود.

سوآ: «جونگ‌کوک... چی شده؟»

صدای نفس عمیقی از آن طرف خط آمد.

جونگ‌کوک: «امروز یه جلسه داشتیم.»

سوآ: «درباره‌ی چی؟»

جونگ‌کوک: «درباره‌ی برنامه‌های آینده‌ی BTS.»

سوآ آرام پرسید:

سوآ: «خب؟»

جونگ‌کوک: «قراره مدت زیادی درگیر پروژه‌های جدید باشیم.»

سوآ چیزی نگفت.

جونگ‌کوک: «خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.»

صدای سوآ آرام شد.

سوآ: «چقدر؟»

چند ثانیه سکوت.

جونگ‌کوک: «شاید چند سال.»

سوآ چشم‌هایش را بست.

چند سال...

این دیگر یک سفر شش‌ماهه نبود.

این بار، مسئله بزرگ‌تر بود.

چند روز بعد...

سوآ هم پیشنهاد یک تور جهانی را دریافت کرد.

تور قرار بود تقریباً دو سال طول بکشد.

وقتی قرارداد را دید، اولین چیزی که به ذهنش رسید...

جونگ‌کوک بود.

همان شب، با او ملاقات کرد.

کافه‌ای که اولین بار با هم رفته بودند.

سوآ قرارداد را روی میز گذاشت.

سوآ: «منم یه پیشنهاد دارم.»

جونگ‌کوک قرارداد را نگاه کرد.

جونگ‌کوک: «تور جهانی؟»

سوآ سرش را تکان داد.

سوآ: «دو سال.»

جونگ‌کوک آرام نشست.

هیچ‌کدام حرف نزدند.

دو سال...

هر دو می‌دانستند چه معنایی دارد.

سوآ: «تو باید بری دنبال رویات.»

جونگ‌کوک: «تو هم.»

سوآ: «ولی ما چی؟»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

این بار جوابی نداشت.

برای اولین بار...

هیچ جمله‌ی قشنگی وجود نداشت که بتواند مشکلشان را حل کند.

چند دقیقه بعد...

سوآ آرام گفت:

سوآ: «شاید... باید یه مدت فاصله بگیریم.»

جونگ‌کوک به او خیره شد.

جونگ‌کوک: «تو واقعاً اینو می‌خوای؟»

چشم‌های سوآ پر از اشک شد.

سوآ: «نه.»

مکث.

سوآ: «ولی شاید مجبور باشیم.»

جونگ‌کوک دستش را روی میز گذاشت.

اما این بار...

سوآ دستش را نگرفت.

هر دو فقط به هم نگاه کردند.

و فهمیدند...

گاهی دوست داشتن یک نفر کافی نیست.
دیدگاه ها (۱۹)

White Lotus | Part 32یک هفته بعد...تصمیمشان قطعی شد.نه دعوای...

White Lotus | Part 33سه سال گذشته بود.سوآ بعد از پایان تور ج...

White Lotus | Part 30ساعت ۷:۵۸ شب...دو دقیقه مانده بود.سوآ ر...

White Lotus | Part 29صبح روز بعد...سئول با یک خبر جدید بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط