پارن ²
پارن ²
ساعت ده شب؛ تیمارستان روانی سنتماری.
راهروها در سکوت فرو رفته بودند. بیشتر کارکنان شیفت شب مشغول رسیدگی به بیماران بودند و نگهبانها همچنان مراقب اتاق شمارهی ۰۱۷ بودند.
داخل اتاق، جونگکوک روی تخت نشسته بود و با چهرهای بیحوصله به پنجره خیره شده بود.
صدای باز شدن در توجهش را جلب کرد.
ـ چند بار باید بگم بدون اجازهی من وارد اتاقم نشید؟!
تهیونگ پشت در ایستاد.
ـ وقت داروهاته. باید مصرفشون کنی.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
ـ گمشو بیرون.
تهیونگ آهی کشید.
ـ جونگکوک، نمیخوام اولین شب اقامتت رو با دردسر شروع کنی.
ـ پس برو بیرون.
تهیونگ بدون اینکه بحث را ادامه بدهد، از اتاق خارج شد.
---
چند دقیقه بعد؛ ایستگاه پرستاری.
آرینا روی صندلی نشسته بود و عروسک کوچکش را روی پاهایش گذاشته بود. هنوز از اتفاق صبح ناراحت بود.
لیسا لیوان چای را جلویش گذاشت.
ـ هنوز به اون مرد فکر میکنی؟
آرینا لبهایش را جمع کرد.
ـ لیسا، فکر کنم ازم متنفر شده...
لیسا خندید.
ـ عزیزم، اون از کل دنیا متنفره!
آرینا با اخم کوچکی به او نگاه کرد.
ـ نخند! واقعاً ترسناک بود.
در همین لحظه تهیونگ وارد شد.
ـ آرینا، میتونی چند دقیقه بیای دفترم؟
آرینا عروسکش را روی صندلی گذاشت و بلند شد.
ـ بله دکتر.
---
دفتر پزشک.
تهیونگ پروندهی بیمار شمارهی ۰۱۷ را بست.
ـ جونگکوک داروهاش رو قبول نکرده. باید دوباره براش ببری.
چشمهای آرینا گرد شد.
ـ مـ... من؟!
ـ آره. تو پرستار این بخشی و من بهت اعتماد دارم. البته اگه احساس کردی شرایط مناسبی نیست، از نگهبانها کمک بگیر.
آرینا لبش را گاز گرفت.
ـ باشه...
---
ساعت ده و نیم؛ اتاق ۰۱۷.
تقتق!
ـ داروهاتون رو آوردم...
جوابی نیامد.
آرینا دوباره در زد.
ـ آقای جئون؟
صدای خشدار جونگکوک از داخل اتاق بلند شد:
ـ مگه نمیفهمی وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام کسی رو ببینم؟!
آرینا با صدای آرامی گفت:
ـ ولی باید داروهاتون رو بخورید...
چند ثانیه سکوت شد.
ـ بیا تو.
آرینا در را باز کرد و وارد شد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود. موهای سیاهش کمی نامرتب شده بودند و نگاه سردش روی دخترک ثابت ماند.
ـ تو دوبارهای؟
آرینا سرش را پایین انداخت.
ـ بله...
ـ اسمت چی بود؟
ـ چانگ آرینا.
ـ همون دختره که صبح لیوان شکست؟
آرینا با خجالت سر تکان داد.
ـ ببخشید...
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد.
ـ هنوزم بابت اون عذرخواهی میکنی؟
آرینا سینی را روی میز گذاشت.
ـ این داروهاتونه. لطفاً بخورید.
جونگکوک به قرصها نگاه کرد.
ـ خودت چرا اینقدر اصرار داری؟
ـ چون وظیفهمه مراقب بیمارام باشم.
ـ من بیمار تو نیستم.
آرینا آرام جواب داد:
ـ ولی الان توی بخش من هستید.
جونگکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
انگار انتظار چنین جوابی را نداشت.
نگاهش از صورت دخترک به عروسک کوچکی افتاد که از جیب روپوشش بیرون زده بود.
ـ اون دیگه چیه؟
آرینا عروسکش را بیرون آورد.
ـ عروسکمه!
ـ با خودت عروسک میاری سر کار؟
ـ آره... اسمش لولوعه.
جونگکوک چند ثانیه به عروسک خیره شد.
ـ بچهای؟
آرینا گونههایش را کمی باد کرد.
ـ نه!
برای اولین بار، گوشهی لب جونگکوک کمی تکان خورد؛ نه لبخندی واقعی، فقط واکنشی کوتاه به رفتار عجیب دخترک.
دوباره به سینی اشاره کرد.
ـ داروهامو بده.
آرینا با تعجب سینی را جلو برد.
ـ یعنی میخورید؟
ـ قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
آرینا داروها را به او داد و بعد از اطمینان از مصرفشان، سینی را برداشت.
ـ شب بخیر، آقای جئون.
جونگکوک جوابی نداد.
اما درست وقتی آرینا دستش را روی دستگیرهی در گذاشت، صدایش بلند شد:
ـ هی!
آرینا برگشت.
ـ بله؟
ـ فردا هم تو داروهامو میاری؟
آرینا کمی فکر کرد.
ـ اگه شیفتم باشه، بله.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
ـ هوم.
آرینا با یک لبخند کوچک از اتاق خارج شد.
---
داخل اتاق ۰۱۷.
جونگکوک به در بسته خیره ماند.
چند دقیقه پیش، همان مردی که حتی حاضر نبود پزشک خودش را تحمل کند، داروهایش را از دست یک پرستار موخرمایی گرفته بود.
نگاهش به عروسک کوچکی افتاد که دخترک موقع برداشتن سینی، برای چند لحظه روی میز جا گذاشته بود.
با بیحوصلگی زیر لب گفت:
ـ چه دختر عجیبوغریبی...
و آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، منتظر رسیدن صبح ماند.
البته نه برای دیدن پزشکش...
بلکه برای فهمیدن اینکه آیا پرستار موخرمایی دوباره به اتاقش میآید یا نه.
شرمنده دیر شد
ساعت ده شب؛ تیمارستان روانی سنتماری.
راهروها در سکوت فرو رفته بودند. بیشتر کارکنان شیفت شب مشغول رسیدگی به بیماران بودند و نگهبانها همچنان مراقب اتاق شمارهی ۰۱۷ بودند.
داخل اتاق، جونگکوک روی تخت نشسته بود و با چهرهای بیحوصله به پنجره خیره شده بود.
صدای باز شدن در توجهش را جلب کرد.
ـ چند بار باید بگم بدون اجازهی من وارد اتاقم نشید؟!
تهیونگ پشت در ایستاد.
ـ وقت داروهاته. باید مصرفشون کنی.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
ـ گمشو بیرون.
تهیونگ آهی کشید.
ـ جونگکوک، نمیخوام اولین شب اقامتت رو با دردسر شروع کنی.
ـ پس برو بیرون.
تهیونگ بدون اینکه بحث را ادامه بدهد، از اتاق خارج شد.
---
چند دقیقه بعد؛ ایستگاه پرستاری.
آرینا روی صندلی نشسته بود و عروسک کوچکش را روی پاهایش گذاشته بود. هنوز از اتفاق صبح ناراحت بود.
لیسا لیوان چای را جلویش گذاشت.
ـ هنوز به اون مرد فکر میکنی؟
آرینا لبهایش را جمع کرد.
ـ لیسا، فکر کنم ازم متنفر شده...
لیسا خندید.
ـ عزیزم، اون از کل دنیا متنفره!
آرینا با اخم کوچکی به او نگاه کرد.
ـ نخند! واقعاً ترسناک بود.
در همین لحظه تهیونگ وارد شد.
ـ آرینا، میتونی چند دقیقه بیای دفترم؟
آرینا عروسکش را روی صندلی گذاشت و بلند شد.
ـ بله دکتر.
---
دفتر پزشک.
تهیونگ پروندهی بیمار شمارهی ۰۱۷ را بست.
ـ جونگکوک داروهاش رو قبول نکرده. باید دوباره براش ببری.
چشمهای آرینا گرد شد.
ـ مـ... من؟!
ـ آره. تو پرستار این بخشی و من بهت اعتماد دارم. البته اگه احساس کردی شرایط مناسبی نیست، از نگهبانها کمک بگیر.
آرینا لبش را گاز گرفت.
ـ باشه...
---
ساعت ده و نیم؛ اتاق ۰۱۷.
تقتق!
ـ داروهاتون رو آوردم...
جوابی نیامد.
آرینا دوباره در زد.
ـ آقای جئون؟
صدای خشدار جونگکوک از داخل اتاق بلند شد:
ـ مگه نمیفهمی وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام کسی رو ببینم؟!
آرینا با صدای آرامی گفت:
ـ ولی باید داروهاتون رو بخورید...
چند ثانیه سکوت شد.
ـ بیا تو.
آرینا در را باز کرد و وارد شد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود. موهای سیاهش کمی نامرتب شده بودند و نگاه سردش روی دخترک ثابت ماند.
ـ تو دوبارهای؟
آرینا سرش را پایین انداخت.
ـ بله...
ـ اسمت چی بود؟
ـ چانگ آرینا.
ـ همون دختره که صبح لیوان شکست؟
آرینا با خجالت سر تکان داد.
ـ ببخشید...
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد.
ـ هنوزم بابت اون عذرخواهی میکنی؟
آرینا سینی را روی میز گذاشت.
ـ این داروهاتونه. لطفاً بخورید.
جونگکوک به قرصها نگاه کرد.
ـ خودت چرا اینقدر اصرار داری؟
ـ چون وظیفهمه مراقب بیمارام باشم.
ـ من بیمار تو نیستم.
آرینا آرام جواب داد:
ـ ولی الان توی بخش من هستید.
جونگکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
انگار انتظار چنین جوابی را نداشت.
نگاهش از صورت دخترک به عروسک کوچکی افتاد که از جیب روپوشش بیرون زده بود.
ـ اون دیگه چیه؟
آرینا عروسکش را بیرون آورد.
ـ عروسکمه!
ـ با خودت عروسک میاری سر کار؟
ـ آره... اسمش لولوعه.
جونگکوک چند ثانیه به عروسک خیره شد.
ـ بچهای؟
آرینا گونههایش را کمی باد کرد.
ـ نه!
برای اولین بار، گوشهی لب جونگکوک کمی تکان خورد؛ نه لبخندی واقعی، فقط واکنشی کوتاه به رفتار عجیب دخترک.
دوباره به سینی اشاره کرد.
ـ داروهامو بده.
آرینا با تعجب سینی را جلو برد.
ـ یعنی میخورید؟
ـ قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
آرینا داروها را به او داد و بعد از اطمینان از مصرفشان، سینی را برداشت.
ـ شب بخیر، آقای جئون.
جونگکوک جوابی نداد.
اما درست وقتی آرینا دستش را روی دستگیرهی در گذاشت، صدایش بلند شد:
ـ هی!
آرینا برگشت.
ـ بله؟
ـ فردا هم تو داروهامو میاری؟
آرینا کمی فکر کرد.
ـ اگه شیفتم باشه، بله.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
ـ هوم.
آرینا با یک لبخند کوچک از اتاق خارج شد.
---
داخل اتاق ۰۱۷.
جونگکوک به در بسته خیره ماند.
چند دقیقه پیش، همان مردی که حتی حاضر نبود پزشک خودش را تحمل کند، داروهایش را از دست یک پرستار موخرمایی گرفته بود.
نگاهش به عروسک کوچکی افتاد که دخترک موقع برداشتن سینی، برای چند لحظه روی میز جا گذاشته بود.
با بیحوصلگی زیر لب گفت:
ـ چه دختر عجیبوغریبی...
و آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، منتظر رسیدن صبح ماند.
البته نه برای دیدن پزشکش...
بلکه برای فهمیدن اینکه آیا پرستار موخرمایی دوباره به اتاقش میآید یا نه.
شرمنده دیر شد
- ۲۲۲
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط