فیک جونگکوک
#حس_مالکیت
♣ درخواستی♣
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز ها گذشت شکم کارینا کم کم داشت بزرگ میشد و حسش به جونگکوک هم بیشتر،جونگکوک اصلا نمیزاشت کارینا کاری بکنه یا خسته بشه مثل پروانه دورش میگشت ،فقط کافی بود اسم جونگکوک بیاد روی لب های کارینا به ثانیه نکشیده جونگکوک میرفت پیش کارینا
اما...
محدودیت ها بیشتر شده بودن ،کارینا مثل زندانی ها بود ،تلفن؟با کنترل کامل جونگکوک.
دعوت کردن هرکسی؟خیلی کم پیش میاد اونم باید جونگکوک حضور داشته باشه
و بیرون رفتن؟اصلا و ابدا اتفاق نمیافتاد .
این محدودیت ها باعث میشد که کارینا از جونگکوک خسته بشه و هم عصبی بشه . امروز آخرین امتحان را داشتن و اون موقع مدرسه تموم میشد ،کارینا زودتر امتحان را داد و اومد بیرون. که یهو مت اومد جلوش .
کارینا ترسید،ترسید که جونگکوک ببینه و دیونه بازی دربیاره ،رفتن توی حیاط پشتی
+مت لطفا برو ممکنه جونگکوک بیاد
~نه کارینا باید برام همه چیزا توضیح بدی من جایی نمیرم.
+چیزی برای توضیح نیست برو
~چرا ؟چرا الکی الکی رابطه را تموم کردی،نکنه مجبورت کرده ها؟یا نکنه عاشقش شدی؟نکنه بهت دست
با گفتن اون تیکه اخرش ناامید شد ،ترسیده بود که واقعا اینجوری باشه
~جواب بده ساکت نمون .
اما کارینا همچنان ساکت بود و توی چشماش اشک جمع شده ،دست مت روی بازو کارینا بود که هممن موقع جونگکوک اومد
با عصبانیت به کارینا نگاه میکرد به طوری که کارینا از ترس داشت غش میکرد .
-اینجا چخبره کارینا مگه نگفتم که دیگه نبینم حتی به این مر/تیکه سلامم بکنی.
+جونگکوک لطفا باید باهاش حرف میزدم .
جونگکوک محکم دست کارینا را گرفت
_گمشو توی ماشین
و بعد اسلحه را دراورد و گرفت طرف مت،کارینا اجازه همچین کاری را نمیداد ،خواست بره جلوی جونگکوک که جونگکوک پیش زد .
_گفتم گمشو تو ماشین بیشین
کارینا از پشت دست جونگکوک را گرفت گریش گرفته بود .
+هی جونگکوک توراخدا بیا بریم
_برو(داد)
+نه نه نمیرم جونگکوک لطفا بیا بریم.
ماشه را کشید میخاست شلیک کنه
+لطفا به خاطر دخترمون جونگکوک لطفا ،نمیخام بابای بچم قاتل بشه (گریه)
عصبانیت و سردی از چشم های جونگکوک محو شد ،انگار با شنیدن کلمه دختر وارد یه دنیا دیگه شده بود .
و از طرفی هم مت ،مت داشت با بغض و نا امیدی به کارینا میکرد و کارینا هم بعد از گفتن این جمله بهش نگاه کرد و دوباره برای مت گریه کرد،برای خیانی که بهش کرد اونم دوبار
جونگکوک اصلحه را اورد پایین بازو کارینا را محکم گرفت و کشون کشون بردش توی ماشین .نشستن توی ماشین و راه افتادن به سمت خونه .
وقتی رسیدن کارینا منتظر داد و بیداد بود ،و همونم شد تا خود شب داشتن بحث میکرد و هرچقدر بیشتر زمان میگذشت شدت دعوا هم بیشتر میشد .
تا اینکه جونگکوک از حرفای کارینا کلافه شده بود و حرصی ،
_هنوزم دوستش داری؟(داد)
کارینا دیگه هیچی نگفت اره دوستش داشت ولی نه مثل علاقش به اون کم میشد و به جونگکوک زیاد میشد
جونگکوک که متوجه شد هنوز میخادتش یه سیلی زد توی صورت کارینا،انقدر محکم زد که لب کارینا پاره شده ،همه جا ساکت شد . جونگکوک دیر فهمید که نباید این کارا میکرد.
_گمشو تو اتاق
کارینا بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
♣ درخواستی♣
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز ها گذشت شکم کارینا کم کم داشت بزرگ میشد و حسش به جونگکوک هم بیشتر،جونگکوک اصلا نمیزاشت کارینا کاری بکنه یا خسته بشه مثل پروانه دورش میگشت ،فقط کافی بود اسم جونگکوک بیاد روی لب های کارینا به ثانیه نکشیده جونگکوک میرفت پیش کارینا
اما...
محدودیت ها بیشتر شده بودن ،کارینا مثل زندانی ها بود ،تلفن؟با کنترل کامل جونگکوک.
دعوت کردن هرکسی؟خیلی کم پیش میاد اونم باید جونگکوک حضور داشته باشه
و بیرون رفتن؟اصلا و ابدا اتفاق نمیافتاد .
این محدودیت ها باعث میشد که کارینا از جونگکوک خسته بشه و هم عصبی بشه . امروز آخرین امتحان را داشتن و اون موقع مدرسه تموم میشد ،کارینا زودتر امتحان را داد و اومد بیرون. که یهو مت اومد جلوش .
کارینا ترسید،ترسید که جونگکوک ببینه و دیونه بازی دربیاره ،رفتن توی حیاط پشتی
+مت لطفا برو ممکنه جونگکوک بیاد
~نه کارینا باید برام همه چیزا توضیح بدی من جایی نمیرم.
+چیزی برای توضیح نیست برو
~چرا ؟چرا الکی الکی رابطه را تموم کردی،نکنه مجبورت کرده ها؟یا نکنه عاشقش شدی؟نکنه بهت دست
با گفتن اون تیکه اخرش ناامید شد ،ترسیده بود که واقعا اینجوری باشه
~جواب بده ساکت نمون .
اما کارینا همچنان ساکت بود و توی چشماش اشک جمع شده ،دست مت روی بازو کارینا بود که هممن موقع جونگکوک اومد
با عصبانیت به کارینا نگاه میکرد به طوری که کارینا از ترس داشت غش میکرد .
-اینجا چخبره کارینا مگه نگفتم که دیگه نبینم حتی به این مر/تیکه سلامم بکنی.
+جونگکوک لطفا باید باهاش حرف میزدم .
جونگکوک محکم دست کارینا را گرفت
_گمشو توی ماشین
و بعد اسلحه را دراورد و گرفت طرف مت،کارینا اجازه همچین کاری را نمیداد ،خواست بره جلوی جونگکوک که جونگکوک پیش زد .
_گفتم گمشو تو ماشین بیشین
کارینا از پشت دست جونگکوک را گرفت گریش گرفته بود .
+هی جونگکوک توراخدا بیا بریم
_برو(داد)
+نه نه نمیرم جونگکوک لطفا بیا بریم.
ماشه را کشید میخاست شلیک کنه
+لطفا به خاطر دخترمون جونگکوک لطفا ،نمیخام بابای بچم قاتل بشه (گریه)
عصبانیت و سردی از چشم های جونگکوک محو شد ،انگار با شنیدن کلمه دختر وارد یه دنیا دیگه شده بود .
و از طرفی هم مت ،مت داشت با بغض و نا امیدی به کارینا میکرد و کارینا هم بعد از گفتن این جمله بهش نگاه کرد و دوباره برای مت گریه کرد،برای خیانی که بهش کرد اونم دوبار
جونگکوک اصلحه را اورد پایین بازو کارینا را محکم گرفت و کشون کشون بردش توی ماشین .نشستن توی ماشین و راه افتادن به سمت خونه .
وقتی رسیدن کارینا منتظر داد و بیداد بود ،و همونم شد تا خود شب داشتن بحث میکرد و هرچقدر بیشتر زمان میگذشت شدت دعوا هم بیشتر میشد .
تا اینکه جونگکوک از حرفای کارینا کلافه شده بود و حرصی ،
_هنوزم دوستش داری؟(داد)
کارینا دیگه هیچی نگفت اره دوستش داشت ولی نه مثل علاقش به اون کم میشد و به جونگکوک زیاد میشد
جونگکوک که متوجه شد هنوز میخادتش یه سیلی زد توی صورت کارینا،انقدر محکم زد که لب کارینا پاره شده ،همه جا ساکت شد . جونگکوک دیر فهمید که نباید این کارا میکرد.
_گمشو تو اتاق
کارینا بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۹k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط