{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part six ::

part six ::
::
💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂
ا.ت کم کم چشم هاش رو وا کرد و سریع از جا پرید و سرش رو اینور و اونور تکون میداد
مایکی دید ا.ت ترسیده و گفت : هی....حالت خوبه؟ چرا ترسیدی؟
ا.ت : ت...تو؟! ر..رعیس مافیای...ب...بانتننن؟!؟!
مایکی فهمید ا.ت از این دلیل ترسید و ساکت شد
مایکی از جا بلند شد و رفت بیرون ، ا.ت هم توی اون اتاق تنها بود و میلرزید .
دوباره مایکی اومد و اینبار با کاسه کوچیک که داخلش شیرینی بود اومد داخل و گذاشتش روبروی ا.ت
ا.ت دو دقیقه به شیرینی ها نگاهی انداخت و بعد به مایکی
با شک یکی برداشت و خورد و سمی داخلش نبود و خوشمزه بود و ا.ت یهو چشم هاش برق زدن و شروع کرد به خوردن
مایکی هم فقط به ا.ت نگاه میکرد و سرش رو کج کرد
ا.ت یهو به مایکی هم نگاه کرد و اخرین تیکه شیرینی رو داد بهش ، مایکی با تعجب شیرینی رو گرفت و خورد
ا.ت چون ترسش از مایکی ریخته بود با مایکی مهربون برخورد کرد و ی لبخند ملیح زد
مایکی یهو نزدیک ا.ت شد و کامل نزدیکش نشست
ا.ت یکم لرزید ولی واکنشی نشون نداد
مایکی چند دقیقه سرش رو کج کرد و یهو سرش رو گذاشت رو پاهای ا.ت
ا.ت کرک و پرش ریخت : چ...چیکار میکنیی؟!
مایکی ساکت بود
ا.ت هل شد با دست های لرزون سر مایکی رو نوازش کرد
مایکی ی لحظه تعجب کرد ولی از ته دل خوشحال بود
ا.ت دید دمای بدن مایکی خیلی سرده و پتو کشید تا مایکی سردش نشه
مایکی حس خیلی خوبی داشت و احساس کرد توی امنیته و به ا.ت بیشتر چسبید
ا.ت هم فقط سر مایکی رو ناز میکرد و لبخند میزد
دیدگاه ها (۲)

گل های گلممممممن قراره با ایشون یعنی بل هایتانی که همتون میش...

part five ::🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐که یهو مایکی از پشت ا.ت رو...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط