#متولد_شده_از_جهنم 🌋✨

#متولد_شده_از_جهنم 🌋✨
#قسمت :: #1

در آن دور دست ها در سیاره ای ناآشنا‌ می‌خوایم راجب بکی حرف بزنیم
می‌پرسید کیه‍؟ خب آره قطعا نمی‌دونید ولی قراره با زندگی عجیب و غریبش آشنا شید.
بکی ۴ سالش بود که پدرش رو از دست داد و با مامانش زندگی میکرد (مرگ پدرش از نظر بکی خیلی مشکوک بود چون مادرش هیچوقت درباره مرگش حرف نمی‌زد و همیشه اونو میپیچوند)
بکی احساس تنهایی میکرد چون هیچکس باهاش روراست نبود. اون تصمیم گرفت که پزشک بشه و به مردم سیاره Y کمک کنه (توی سیاره Y یه بیماری کشف نشده وجود داشت و بکی می‌خواست به مردم کمک کنه)
خلاصه سال ها میگذره و اون ۲۴ ساله میشه. بکی توی یه روز کاملا عادی به مطبش میره . صبح بود. هیچکی توی خیابون ها نبود. وقتی بکی سوار ماشین شد یه صدای بلنددد که انگار چیزی توی هوا منفجر شد اومد . بکی ترسید و سرش رو فوری به سمت پایین خم کرد. برای چند ثانیه یخ زده بود و تکون نمی‌خورد . یه مه قرمز رنگ همه جارو پوشوند و از داخل ابر ها چند تا موجود عجیب بیرون اومدن.(تخیلی شد🤓) بکی سعی کرد کم کم سرش رو بالا بیاره تا بیرون رو ببینه اما مه قرمز رنگ جلوش رو گرفته بود. بکی از ماشین پیاده شد و دور و اطراف و نگاه کرد . مه اون رو محاصره کرده بود . بکی احساس ترس کرد و می‌خواست سوار ماشین بشه (موجود عجیب با بال های سیاه طرفش اومد) مانع بکی شد و اون رو پرت کرد اون طرف . بکی سرش خورد به آینه بغل یه ماشین دیگه و اونجا کم کم بیهوش شد . (صدای حرف زدن اون موجودات عجیب رو خیلییی ضعیف شنید و بعد چشماش رو بست) بعد از چندین ساعت خواب بکی بیدار شد .
- عاح من کجامممم
یکی با صدای ترسناکی گفت : سیاره h21
- آها....... ...وایسااااا ....چییییی؟من کجام اینجا کجاست (ترسید و گفت) واااااییی تو کی هستی وایسا ببینم من چرا اینجام سیاره h چند؟
بکی با صدای لرزانی گفت : شم..ا ها کی هس...تید؟
یکی از اون موجودات گفتن : به ما میگن پادشاه جهنم ماها اسم دیگه ای نداریم همین حالا زانووو بزنن
بکی مکث کرد و بعد گفت : خخخخخخ. توروخدا مواد نزنید من خودم پزشکم بیاید پیشم درمانتون میکنم .‌ دیوونه شدید؟ پادشاه جهنم دیگه چه صیغه ایه؟

ادامه ماجرا در قسمت بعد....


می‌دونم بد شد ولی مرسی که خوندید🌸🌸
⠀⠀⠀⢀⣀⠀⠀
⠀⠀⠀⠀
⠀ ⠀⢠⠏⠀⢸⠀⠀ ⠀⡴⠒⣆⠀
⠀ ⠀⢸⡀⠀⢸⡆⠀ ⡼⠁⠀⡇⠀ Z
⠀⠀⣠⠃⠀⠀⠉⠉⠁⠀ ⠀⢸ z
⠀⢠⠇⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀ ⠀⠈⡇⠀
⠀⠘⣆⠀◜⠀ 𖡔⠀ ◝⠀⣰⠃⠀
⠀⠀ ⠈⠙⠒⠲⠶⠒⠚⠋⠁.
╭╭ ִ۫۫ 𑁍 ִ۫۫ ╮╮ ֹ۪۪



عشقم لآیک یادت نره‍ه‍ة
گــزارش؟ آنفالو + بن
ربـاتم فعالۀ 💌
دوست داشتی کآمـنت نوقلی تو بزار خوجل 💓

───  ·  ─  ꕤ ─  ·  ───
⋆˚ @yejina 𔘓
دیدگاه ها (۵)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۷: شاخ‌به‌شاخ با پادشاهباد ساحل داشت موها...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

سورا و رین

Last leaves/رمان جیمین

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

dark life = 49ات از پله‌ها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آ...

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط