خـــــورشـــــیـــد شــــبهــــام
خـــــورشـــــیـــد شــــبهــــام
پارت ۴۴
یک ماه از اون روز میگذره...
[ویو ارا]
امروز باید میرفتم شرکت تا طراحی های جدیدم نشون بدم.
با چند تا طراحی وارد شرکت شدم.
یه مجموعه طراحی جدید داشتم از داستان ادم ها.
به سمت اتاق پروژه رفتم.
نشستم که دیدم جیمین و تهیونگ وارد شدن
شروع کردن ازم سوال پرسیدن
جیمین با تعجب:
«میشه یکی دیگه از طراحی هات نشون بدی و توضیح هم بدی.»
آرا یکی از طرحها رو نشان داد.«عکسش رو میزارم»
ـ نگاه کن تو این لباس داره نشون میده که؛ مستقل، قدرت، انرژی رو داره...
تهیونگ با تحسین گفت:
ـ واقعاً بزرگ شدی.
آرا خندید.
ـ دیگه اون دختر کوچولوی پرورشگاه نیستم.
--------
همون لحظه جونگکوک که از کنارشان رد میشد، این جمله را شنید.
چند ثانیه ایستاد.
که یاد اون روزی افتاد یکسال پیش دقیقا، اولین روزی افتاد که آرا را دیده بود؛ دختری که از آینده میترسید و حالا جلوی او با
اعتمادبهنفس درباره رویاهایش حرف میزد.
...
بعدازظهر......
[رسیدن خونه]
ارا در اتاق با کوک صحبت میکردند.
جونگکوک گفت:
ـ «داشتم از اتاق جلسه رد میشدم حرفاتون رو شدم یاد اولین روز که همو دیدیم افتادم.
آرا بعد کمی مکث و فکر لبخند زد.
ـ اره اون روز خیلی برام سوال بود چرا همیشه اخم میکنی؟
ـ چی؟
ـ اها راستی شبیه پیرا هم میشدی.
جونگکوک با چهر ای شاکی گفت.
ـ خب زود تر میگفتی
آرا خندید شیطانی کرد.... ادامه دارد 🥂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این پارت به بعد رابطشون نزدیک تر میشه
پارت ۴۴
یک ماه از اون روز میگذره...
[ویو ارا]
امروز باید میرفتم شرکت تا طراحی های جدیدم نشون بدم.
با چند تا طراحی وارد شرکت شدم.
یه مجموعه طراحی جدید داشتم از داستان ادم ها.
به سمت اتاق پروژه رفتم.
نشستم که دیدم جیمین و تهیونگ وارد شدن
شروع کردن ازم سوال پرسیدن
جیمین با تعجب:
«میشه یکی دیگه از طراحی هات نشون بدی و توضیح هم بدی.»
آرا یکی از طرحها رو نشان داد.«عکسش رو میزارم»
ـ نگاه کن تو این لباس داره نشون میده که؛ مستقل، قدرت، انرژی رو داره...
تهیونگ با تحسین گفت:
ـ واقعاً بزرگ شدی.
آرا خندید.
ـ دیگه اون دختر کوچولوی پرورشگاه نیستم.
--------
همون لحظه جونگکوک که از کنارشان رد میشد، این جمله را شنید.
چند ثانیه ایستاد.
که یاد اون روزی افتاد یکسال پیش دقیقا، اولین روزی افتاد که آرا را دیده بود؛ دختری که از آینده میترسید و حالا جلوی او با
اعتمادبهنفس درباره رویاهایش حرف میزد.
...
بعدازظهر......
[رسیدن خونه]
ارا در اتاق با کوک صحبت میکردند.
جونگکوک گفت:
ـ «داشتم از اتاق جلسه رد میشدم حرفاتون رو شدم یاد اولین روز که همو دیدیم افتادم.
آرا بعد کمی مکث و فکر لبخند زد.
ـ اره اون روز خیلی برام سوال بود چرا همیشه اخم میکنی؟
ـ چی؟
ـ اها راستی شبیه پیرا هم میشدی.
جونگکوک با چهر ای شاکی گفت.
ـ خب زود تر میگفتی
آرا خندید شیطانی کرد.... ادامه دارد 🥂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این پارت به بعد رابطشون نزدیک تر میشه
- ۶۲۴
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط