خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 45
آرا هنوز داشت شیطنت میکرد که جونگکوک با اخم ساختگی بهش نگاه کرد.
ـ خیلی بامزهای، نه؟
آرا خندید.
ـ یکم!
ـ باشه... بعداً میفهمی با کی شوخی کردی.
ـ وای ترسیدم!
آرا سریع از جلوی در اتاقش کنار رفت و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، دوید سمت آشپزخونه.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ کجا فرار کردی؟
ـ شام درست میکنم!
ـ تو؟
آرا از داخل آشپزخونه جواب داد:
ـ آره، خودم!
جونگکوک لبخند کوچیکی زد و رفت دنبالش.
روی کابینت چند تا مواد غذایی گذاشته بود.
ـ خب... چی میخوای درست کنی؟
آرا به مواد نگاه کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
ـ پس چرا گفتی شام درست میکنی؟
ـ چون اول گفتم، بعد تصمیم میگیرم.
جونگکوک خندید.
ـ من واقعاً نمیفهمم تو چطوری زندگی میکنی.
آرا یکی از بستهها رو برداشت.
ـ پاستا درست کنیم؟
ـ باشه.
آرا شروع کرد به آماده کردن مواد و جونگکوک هم کنارش ایستاد و کمکش کرد.
چند دقیقه بعد آرا متوجه شد نمک زیادی ریخته.
ـ اوه...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چی شد؟
ـ فکر کنم یکم زیادی نمک ریختم.
ـ «یکم»؟
آرا اخم کرد.
ـ خب شاید زیاد.
جونگکوک قاشق رو برداشت و مزه کرد.
چند ثانیه ساکت موند.
آرا با نگرانی پرسید:
ـ بد شده؟
ـ نه...
ـ مطمئنی؟
ـ آره. فقط اگه کسی فشار خون نداشته باشه.
آرا زد زیر خنده.
ـ کوک!
ـ چی؟ حقیقت رو گفتم.
ارا زیر لب اروم گفت:
- بیشعور
- شنیدم
-گفتم بشنوی
...
بعد از شام، آرا ظرفها رو جمع کرد.
جونگکوک گفت:
ـ بذار من بشورم.
ـ نه، تو امروز خیلی کار کردی.
ـ آرا...
ـ چیه؟
ـ میخوام ظرف بشورم دیگه، نه اینکه برم جنگ.
آرا خندید.
ـ باشه.
آرا ظرفها رو آب میکشید و جونگکوک میشست.
همه چیز عادی بود.
نه جلسهای بود، نه شرکت، نه حرفی درباره آینده.
فقط یک شب معمولی.«کاری نکردن فعلا😁»
...
صبح روز بعد...
ساعت ۸:۳۰ صبح.
آرا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
ـ امروز چی بپوشم؟
از بیرون اتاق صدای جونگکوک اومد:
ـ هرچی راحتی.
ـ این جواب اصلاً کمکی نکرد!
ـ پس هرچی خودت دوست داری. «مامانم وقتی میخوام به سلیقش یه چیزی بگه:»
ـ اینم کمکی نکرد!
جونگکوک خندید.
آرا بالاخره یک لباس ساده پوشید و از اتاق بیرون اومد.«عکسش میزارم»
ـ بریم شرکت؟
ـ آره.
قبل از رفتن، آرا کیفش رو برداشت و گفت:
ـ عصر بریم خرید؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ برای چی؟
ـ هیچی. دلم میخواد یه کم بیرون باشم.
ـ باشه.
...
شرکت شلوغتر از همیشه بود.
آرا چند ساعت مشغول کارهای خودش شد و جونگکوک هم جلسه داشت.
ظهر، آرا از اتاق بیرون اومد و دید جیمین کنار دستگاه قهوه ایستاده.
جیمین گفت:
ـ بالاخره پیدات شد!
ـ چی شده؟
ـ هیچی. بیا ناهار بریم.
تهیونگ هم از پشت سرشون رسید.
ـ منم میام.
آرا خندید.
ـ شما دوتا بدون دعوت هم میاید؟
تهیونگ گفت:
ـ معلومه!
سهتایی راه افتادن سمت رستوران نزدیک شرکت.
سر میز، حرف از اتفاقات معمولی بود؛ از غذا گرفته تا فیلمی که جیمین شب قبل دیده بود.
آرا وسط حرفهاش خندید.
از دور، جونگکوک که تازه از شرکت بیرون اومده بود، برای لحظهای اونها رو دید.
به سمتشون رفت.
ـ اینجا چیکار میکنید؟
جیمین گفت:
ـ ناهار.
ـ معلومه.
آرا صندلی کنارش رو نشان داد.
ـ بشین.
جونگکوک نشست.
تهیونگ با لبخند بهش نگاه کرد ولی چیزی نگفت.
...
عصر، همونطور که آرا گفته بود، با جونگکوک رفتن خرید.
آرا هر مغازهای رو میدید، میایستاد.
ـ اینو ببین!
ـ آرا، هنوز سه مغازه نرفتیم.
ـ خب این قشنگه!
ـ بردار.
ـ جدی؟
ـ آره.
آرا لبخند زد.
ـ پس تو حساب میکنی.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ من کی همچین چیزی گفتم؟
ـ همین الان.
ـ خیلی زرنگ شدی.
آرا خندید و وارد مغازه شد.
وقتی بیرون اومدن، چند تا کیسه دستشون بود.
آرا گفت:
ـ خسته شدم.
ـ خودت گفتی بریم خرید.
ـ پشیمون شدم.
ـ الان؟
ـ آره.
جونگکوک خندید.
ـ بریم یه چیزی بخوریم.
/
آرا سرش رو تکون داد.
ـ بستنی؟
ـ هوا سرده.
ـ پس شکلات داغ.
ـ این بهتره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامش تو کامنتا هست...
از این پارت به بعد رابطشون نزدیک تر میشه🩷🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ᴘᴀʀᴛ 45
آرا هنوز داشت شیطنت میکرد که جونگکوک با اخم ساختگی بهش نگاه کرد.
ـ خیلی بامزهای، نه؟
آرا خندید.
ـ یکم!
ـ باشه... بعداً میفهمی با کی شوخی کردی.
ـ وای ترسیدم!
آرا سریع از جلوی در اتاقش کنار رفت و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، دوید سمت آشپزخونه.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ کجا فرار کردی؟
ـ شام درست میکنم!
ـ تو؟
آرا از داخل آشپزخونه جواب داد:
ـ آره، خودم!
جونگکوک لبخند کوچیکی زد و رفت دنبالش.
روی کابینت چند تا مواد غذایی گذاشته بود.
ـ خب... چی میخوای درست کنی؟
آرا به مواد نگاه کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
ـ پس چرا گفتی شام درست میکنی؟
ـ چون اول گفتم، بعد تصمیم میگیرم.
جونگکوک خندید.
ـ من واقعاً نمیفهمم تو چطوری زندگی میکنی.
آرا یکی از بستهها رو برداشت.
ـ پاستا درست کنیم؟
ـ باشه.
آرا شروع کرد به آماده کردن مواد و جونگکوک هم کنارش ایستاد و کمکش کرد.
چند دقیقه بعد آرا متوجه شد نمک زیادی ریخته.
ـ اوه...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چی شد؟
ـ فکر کنم یکم زیادی نمک ریختم.
ـ «یکم»؟
آرا اخم کرد.
ـ خب شاید زیاد.
جونگکوک قاشق رو برداشت و مزه کرد.
چند ثانیه ساکت موند.
آرا با نگرانی پرسید:
ـ بد شده؟
ـ نه...
ـ مطمئنی؟
ـ آره. فقط اگه کسی فشار خون نداشته باشه.
آرا زد زیر خنده.
ـ کوک!
ـ چی؟ حقیقت رو گفتم.
ارا زیر لب اروم گفت:
- بیشعور
- شنیدم
-گفتم بشنوی
...
بعد از شام، آرا ظرفها رو جمع کرد.
جونگکوک گفت:
ـ بذار من بشورم.
ـ نه، تو امروز خیلی کار کردی.
ـ آرا...
ـ چیه؟
ـ میخوام ظرف بشورم دیگه، نه اینکه برم جنگ.
آرا خندید.
ـ باشه.
آرا ظرفها رو آب میکشید و جونگکوک میشست.
همه چیز عادی بود.
نه جلسهای بود، نه شرکت، نه حرفی درباره آینده.
فقط یک شب معمولی.«کاری نکردن فعلا😁»
...
صبح روز بعد...
ساعت ۸:۳۰ صبح.
آرا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
ـ امروز چی بپوشم؟
از بیرون اتاق صدای جونگکوک اومد:
ـ هرچی راحتی.
ـ این جواب اصلاً کمکی نکرد!
ـ پس هرچی خودت دوست داری. «مامانم وقتی میخوام به سلیقش یه چیزی بگه:»
ـ اینم کمکی نکرد!
جونگکوک خندید.
آرا بالاخره یک لباس ساده پوشید و از اتاق بیرون اومد.«عکسش میزارم»
ـ بریم شرکت؟
ـ آره.
قبل از رفتن، آرا کیفش رو برداشت و گفت:
ـ عصر بریم خرید؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ برای چی؟
ـ هیچی. دلم میخواد یه کم بیرون باشم.
ـ باشه.
...
شرکت شلوغتر از همیشه بود.
آرا چند ساعت مشغول کارهای خودش شد و جونگکوک هم جلسه داشت.
ظهر، آرا از اتاق بیرون اومد و دید جیمین کنار دستگاه قهوه ایستاده.
جیمین گفت:
ـ بالاخره پیدات شد!
ـ چی شده؟
ـ هیچی. بیا ناهار بریم.
تهیونگ هم از پشت سرشون رسید.
ـ منم میام.
آرا خندید.
ـ شما دوتا بدون دعوت هم میاید؟
تهیونگ گفت:
ـ معلومه!
سهتایی راه افتادن سمت رستوران نزدیک شرکت.
سر میز، حرف از اتفاقات معمولی بود؛ از غذا گرفته تا فیلمی که جیمین شب قبل دیده بود.
آرا وسط حرفهاش خندید.
از دور، جونگکوک که تازه از شرکت بیرون اومده بود، برای لحظهای اونها رو دید.
به سمتشون رفت.
ـ اینجا چیکار میکنید؟
جیمین گفت:
ـ ناهار.
ـ معلومه.
آرا صندلی کنارش رو نشان داد.
ـ بشین.
جونگکوک نشست.
تهیونگ با لبخند بهش نگاه کرد ولی چیزی نگفت.
...
عصر، همونطور که آرا گفته بود، با جونگکوک رفتن خرید.
آرا هر مغازهای رو میدید، میایستاد.
ـ اینو ببین!
ـ آرا، هنوز سه مغازه نرفتیم.
ـ خب این قشنگه!
ـ بردار.
ـ جدی؟
ـ آره.
آرا لبخند زد.
ـ پس تو حساب میکنی.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ من کی همچین چیزی گفتم؟
ـ همین الان.
ـ خیلی زرنگ شدی.
آرا خندید و وارد مغازه شد.
وقتی بیرون اومدن، چند تا کیسه دستشون بود.
آرا گفت:
ـ خسته شدم.
ـ خودت گفتی بریم خرید.
ـ پشیمون شدم.
ـ الان؟
ـ آره.
جونگکوک خندید.
ـ بریم یه چیزی بخوریم.
/
آرا سرش رو تکون داد.
ـ بستنی؟
ـ هوا سرده.
ـ پس شکلات داغ.
ـ این بهتره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامش تو کامنتا هست...
از این پارت به بعد رابطشون نزدیک تر میشه🩷🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳.۶k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط