•اشتیاق مخملی• 🍷
•اشتیاق مخملی• 🍷
"پارت ۱"
ویو ات (اسپانیا)
نور از بایه پرده ی نازک به چشم هام برخورد میکرد، وقتی صدای آلارم بلند شد فهمیدم که باید برم دانشگاه. رفتم سرویس و لباس هامو پوشیدم و راهی دانشگاه شدم...
(دانشگاه)
یورا با دیدنم دستش رو بالا برد.
یورا: بلاخره خانوم تشریف آوردن.
& خب فقط ۵ دقیقه دیر کردم.
یورا: چی میگی من ۲۰ دقیقست منتظر توامممم
&خندیدم و پشت سرش راه افتادم.
& خیلی خب پس دفعهی بعد برات شیر توت فرنگی میگیرم تا زیاد منتظر نمونی..
(کرهی جنوبی_خونهی پدر ات)
مرد میانسالی روی مبل نشسته بود و با اضطراب به مرد روبهروش نگاه میکرد.
پدر ات: م...من ازتون درخواست مهلت میکنم. لطفا یکم بهم فرصت بدین تا پ...پول رو پرداخت کنم.
مرد بدون اینکه پاسخی بده از جاش بلند شد.
مرد: فکر کنم هنوز شرایط رو شما متوجه نشدید.
پدرات: فقط چند هفته دیگه پول رو میدم.
مرد: این آخرین فرصت بود...
(عمارت جونگکوک)
صدای برخورد مشت ها با کیسه ی بکس فضای سالن ورزشی را پر کرده بود.
جونگکوک پس از زدن آخرین مشت دستکش هاش رو دراورد و حوله ای برداشت و عرق پیشانی و گردنش رو پاک کرد.
یکی از افرادش وارد سالن شد.
مرد: قربان یه خبر از بدهکار گرفتیم بدون اینکه نگاهش کنه بطری رو برداشت..
_ خب؟ (سرد)
مرد: درخواست مهلت کرده میگه فعلا توان پرداخت رو ندارم.
_چند بار بهش فرصت دادیم؟
مرد: ۳ بار قربان.
نگاه سردی به مرد انداخت.
_دیگه فرصتی در کار نیست،پروندش رو بیارید اتاقم.
مرد: چشم قربان.
مرد از سالن خارج شد..
جونگکوک حوله رو روی شونش انداخت و به سمت اتاقش رفت...
🎆 ادامه دارد...
_____________________
مرسی که باعث میشید با ذوق بیشتری بنویسم. 🥹
🌸شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۸
کامنت: ۸
بازنشر: ۹
"پارت ۱"
ویو ات (اسپانیا)
نور از بایه پرده ی نازک به چشم هام برخورد میکرد، وقتی صدای آلارم بلند شد فهمیدم که باید برم دانشگاه. رفتم سرویس و لباس هامو پوشیدم و راهی دانشگاه شدم...
(دانشگاه)
یورا با دیدنم دستش رو بالا برد.
یورا: بلاخره خانوم تشریف آوردن.
& خب فقط ۵ دقیقه دیر کردم.
یورا: چی میگی من ۲۰ دقیقست منتظر توامممم
&خندیدم و پشت سرش راه افتادم.
& خیلی خب پس دفعهی بعد برات شیر توت فرنگی میگیرم تا زیاد منتظر نمونی..
(کرهی جنوبی_خونهی پدر ات)
مرد میانسالی روی مبل نشسته بود و با اضطراب به مرد روبهروش نگاه میکرد.
پدر ات: م...من ازتون درخواست مهلت میکنم. لطفا یکم بهم فرصت بدین تا پ...پول رو پرداخت کنم.
مرد بدون اینکه پاسخی بده از جاش بلند شد.
مرد: فکر کنم هنوز شرایط رو شما متوجه نشدید.
پدرات: فقط چند هفته دیگه پول رو میدم.
مرد: این آخرین فرصت بود...
(عمارت جونگکوک)
صدای برخورد مشت ها با کیسه ی بکس فضای سالن ورزشی را پر کرده بود.
جونگکوک پس از زدن آخرین مشت دستکش هاش رو دراورد و حوله ای برداشت و عرق پیشانی و گردنش رو پاک کرد.
یکی از افرادش وارد سالن شد.
مرد: قربان یه خبر از بدهکار گرفتیم بدون اینکه نگاهش کنه بطری رو برداشت..
_ خب؟ (سرد)
مرد: درخواست مهلت کرده میگه فعلا توان پرداخت رو ندارم.
_چند بار بهش فرصت دادیم؟
مرد: ۳ بار قربان.
نگاه سردی به مرد انداخت.
_دیگه فرصتی در کار نیست،پروندش رو بیارید اتاقم.
مرد: چشم قربان.
مرد از سالن خارج شد..
جونگکوک حوله رو روی شونش انداخت و به سمت اتاقش رفت...
🎆 ادامه دارد...
_____________________
مرسی که باعث میشید با ذوق بیشتری بنویسم. 🥹
🌸شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۸
کامنت: ۸
بازنشر: ۹
- ۲۷۹
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط