آغاز قصه تو بودی بابای مهربانم

آغاز قصه، تو بودی، بابای مهربانم

آغاز قصه، تو بودی، بابای مهربانم
آغاز غصه، رفتنت شد، ای تمامِ جانم

چه تلخ است بی‌تو ماندن، چه سخت است بی‌پناهی
کجا رفت آن دلگرمی، کجا رفت تکیه‌گاهم؟

تو سایه‌بانِ امنِ روزهای کودکی بودی
چه می‌دانستم که روزی، حسرتِ بودنم بودی...

رفتی و بعدِ رفتنت، جهان به کامم تلخ شد
لبخند از لبانم رفت و بغض، هم‌نشینم شد

بابای مهربانم، بعدِ تو همه چیز عوض شد
تمامِ قصه‌ام غم شد، تمامِ خنده‌ام گم شد...


ـ

ـ

ـ
دیدگاه ها (۰)

باباجونِ مهربونماز وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی...

«می‌گویند پاییز فصل عاشقی است؛ فصلِ دل‌سپردن‌های بی‌‌هوا و ق...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ماند؛ تلاشم را کرد...

#لبیک_سید_مجتبی✊🇮🇷یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

چند پارتی بازی ممنوع

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط