رمان تهکوک

رمان تهکوک

شرایط کامل شد
پارت ۳

my hostage 🖤
گروگانگیر من 🖤
پارت۳

تا خواست چیزی بگه
تهیونگ سرش رو برگردوند طرف در
با دیدن نگاه های رز...با چشمانی که میلرزید
نفس عمیقی کشید
و یقه ی ات رو ول کرد
دستش رو توی موهاش کشید...
بدون محل دادن به هیچ کس
رفت توی اتاقش...

رز رفت کنار ات تا کمکش کنه پا بشه...
&اخه من چند بار بهت بگم که به حرفش گوش کن...

همینجوری که لباس های دختر رو میتکوند ادامه داد

&از این مرد هیچ انتظاری نیست...امروز خوب میشد بمیری؟

ات فقط سرش رو پایین انداخته بود

*...

(تهیونگ،همان موقع)
تهیونگ روی تخت نشست...
توی فکر و خیالات و برنامه های شبانه ی بعد از زای*مان فکر میکرد که
گوشیش زنگ خورد

^به نال...
-چه خبر ...دوست عزیز
^بگو...
-شنیدم بچه داری...
^اره...دارم...
-پس با ات هم ازدواج کردی...
^اره...خودت میدونی دستت بهش بخوره...کوک...خودتو مرده بدون
-تهیونگ...منتظرم سقوطتم...دوست خوبم

بیب بیب بیب(مثلا گوشی قطع شد😅)(تهیونگ گوشی رو قطع کرد)

تهیونگ گوشی رو کوبید روی میز
عربده ای از روی خشم زد
دوست؟هه...فکر میکنه من هنوز دوستشم؟...اون فقط یک کنه ست...فقط یک کنه...
همینجور که این حرفا توی ذهنش میچرخید پوزخندی زد...

(فردای ان روز سر کار تهیونگ)
ته روی صندلی بزرگ و نرمش نشسته بود...
خلال دندون(نکنه فکر کردی سیگار میکشه؟)رو توی دهانش قل میداد
صدای گوشیش بلند شد
رفت و گوشیش رو از روی میز چوبی برداشت...
پیام بود...
پیام از شخصی که تهیونگ به زور به صورتش نگاه میکرد...
جئون جونگکوک بود
دوست و دشمن دیرینه ی تهیونگ

💬
-مراقب ات باش...حتما زن خوشگلیه...

تهیونگ با خوندن این پیام سریع از روی صندلی بلند شد
گوشیش رو کرد توی جیب شلوارش
خلال دندون رو انداخت روی لبه ی خیابون
همونجور که میدوید و بدون توجه به اطرافش به سمت ماشینش رفت
در رو باز کرد و گازشو گرفت به سمت عمارت

ماشین عزیز تر از جونش رو توی پارکینگ نبرد
همون جا رو به روی دروازه ی عمارت ول کرد

با قدم های تند که با نزدیک شدن به در
سرعت کمتر و قدرت بیشتر میشد(یاد دنده های ماشین افتادم🤣)
رو به روی در ایستاد و بلافاصله
در رو باز کرد
و با دیدن اون صحنه خشکش زد

...
ادامه دارد
شرایط پارت بعد
فالو ۱
بازنشر ۲
لایک۳
کامنت ۴
...
دیدگاه ها (۵)

dark life = 40

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

ادامه پارت ۷۴

ازدواج اجباری

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط