{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم‌های باز پلک‌های بسته

#قسمت‌صد‌وبیستم

+عجب! من وارد شدم و دیدم شما در ارتباط با این کلیسا خیلی با احترام رفتار می‌کنید ... و این برام خیلی جالب بود.
_بله، اینجا محل رفت‌و‌آمد آدمای معتقد و محترمه؛ آدمای خداشناس. باید احترام این مکان رو نگه داشت.
لبخندی زد و سرش رو تکون داد. ادامه دادم: «من جلوی در دنبال یه نفر می‌گشتم که برای ورود اجازه بگیرم؛ اما هیچ‌کس توی کلیسا نبود.»
+بله متاسفانه کسی زیاد اینجا نمی‌آد.
_خب، البته امروز هم شنبه‌ست. ظاهراً برنامه کلیساها یکشنبه‌هاست.
من می‌تونم یکی از این مراسم‌ها رو شرکت کنم!؟ ... یعنی اشکالی نداره؟
یه کم من‌من کرد. گفتم: «مثلاً فردا اگه بیام ...»

❄️🌿

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، آپارات، هورسا، پاتوق، نزدیکا، باهم، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

📖 «تو، فعلِ بی‌پایانِ قلبِ من»شاید بعضی آدم‌ها را،پیش از آنک...

پارت دهم موتور رو کنار درختی پارک کردم و ازش پیاده شدم.روبه ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

شاهکاری به نام دروغ

Destiny part 12

رمان آغوشی از جنس خطر پارت ۹ نهم

dark life = 38

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط