عاشق و دیوونه تو...
PartTwo_2
+میدونم
ا.ت بلند شد و دستاش از استینای لباس در اورد اما زورش نمیرسید لباس رو بالا بیاره
_ببینم کمک میخوای؟
+نه(سرد)
دوباره تلاشش رو کرد اما واقعا نمیتونست و تقریبا به نفس نفس افتاده بود
جیمبن ویو
دختر کیوت احمق به این میگن
ا.ت ویو
دستایی دور کمرم حس کردم و صدایی که تو گوشم گفت
_سخت کار نکن....هوشمندانه کار کن
جیمین لباس ا.ت رو در اورد و انداختش رو تخت
_ببینم سالمی تو؟چرا این لباس اینقدر سنگینه
+...
_بخواب
جیمی لباسو به چوب کرد و توی کمد گذاشت و ا.ت با تیشرت و شلوارک ست رو تخت افتاد...حس آزادی داشت اون لباس واقعا سنگین بود بی اراده خنده ریزی از حس رهایی کرد
_دیوونه شدی؟
+...
ا.ت جوابی نداد و این جیمین رو اذیت میکرد... سعی کرد ا،تو توی بغل بگیره که دختر جا به جا شد و لبه تخت پشت به پسر خوابید
_لجباز کوچولو...ببخشید سرت داد زدم...من واقعا دلم نمیخواد کسی بدنتو ببینه...در ضمن من کنارت بودما...موقع شام و موقع رقص(شمرده و زمزمه)اها موقعی که چرخوندمت با خودم گفتم ا.ت کی اینقدر سنگین بود(خنده)حالا میفهمم چقدر اون لباس اذیتت کرده
+هنوز میخوای رمان بگی؟مگه نمیبینی خوابم؟
_...باشه
جیمین ساکت شد و اونم پشت به ا.ت خوابید صورت ناراحت پسر میگفت که چقدر خورده تو ذوقش ولی حتا ا.ت مشاهدگر صورتش نبود
ا.ت ویو
پوفففففففف نمیخوام قبول کنم ولی داره راست میگه...دوستم داره ولی یکم بد با لباسم برخورد کرد...بچم غیرتیه خب دختر چرا نمیگیری
به سمتش چرخیدم...به بدن لختش که سه برابرم بود نگاه کردم و اروم صداش زدم
+بیبی(اروم)
_....
+خوابی؟
_نه
ا.ت خودشو به سمت جیمین کشوند و تو چسب ترین و تنگ ترین حالت جیمین رو بغل کرد
+متاسفم...متوجه نبودم همه اینکارا رو بخاطر من کردی...بخاطر اینکه حال بدی از روز عروسیم نگیرم
_فکر میکردم خوابت میاد
+قهری؟!!
+جیمی جونم
_....
+بیبی مننننن..
_...
+پسر منننن...
_...
+عشقم ببخشید
_منو بغل نکن تو عشق من نیستی
+ناراحت میشما
_هم حس میشیم
ا.ت فهمید جیمین داره براش ناز میکنه پس روی تخت نشست و گونه جیمین رو بوسید
+چیکار کنم اشتی میکنی؟
_....
ا.ت به زور پسر رو به پشت روی تخت خوابوند و با اخم بهش گفت
+نزار رو سگم بیاد بالا
_بیاد خوشامده
+که بیاد...
ا.ت رو بدن لختش جیمین خوابید و پسر رو بغل کرد
+بابایی آهنگ بخون
_داری چیکار میکنی
+هیشش فقط برام بخون بابا
جیمین ا.ت رو روی تخت خوابوند
_مسخره بازی بسه بخواب
دختر ناامید شد انگار خیلی به پسر برخورده بود بهتر بود ولش کنه تا یکم اروم شه ...با پشت کردن به جیمین اشکش سرازیر شد خودشم میدونست خیلی لوسه ولی چیکار باید میکرد وقتی جیمین دوس نداره بغلش کنه و ببخشش
جیمین ویو
صدای نفسای نا منظم ا.ت توجهمو جلب کرد...با بهتر گوش دادن فهمیدم داره...
+میدونم
ا.ت بلند شد و دستاش از استینای لباس در اورد اما زورش نمیرسید لباس رو بالا بیاره
_ببینم کمک میخوای؟
+نه(سرد)
دوباره تلاشش رو کرد اما واقعا نمیتونست و تقریبا به نفس نفس افتاده بود
جیمبن ویو
دختر کیوت احمق به این میگن
ا.ت ویو
دستایی دور کمرم حس کردم و صدایی که تو گوشم گفت
_سخت کار نکن....هوشمندانه کار کن
جیمین لباس ا.ت رو در اورد و انداختش رو تخت
_ببینم سالمی تو؟چرا این لباس اینقدر سنگینه
+...
_بخواب
جیمی لباسو به چوب کرد و توی کمد گذاشت و ا.ت با تیشرت و شلوارک ست رو تخت افتاد...حس آزادی داشت اون لباس واقعا سنگین بود بی اراده خنده ریزی از حس رهایی کرد
_دیوونه شدی؟
+...
ا.ت جوابی نداد و این جیمین رو اذیت میکرد... سعی کرد ا،تو توی بغل بگیره که دختر جا به جا شد و لبه تخت پشت به پسر خوابید
_لجباز کوچولو...ببخشید سرت داد زدم...من واقعا دلم نمیخواد کسی بدنتو ببینه...در ضمن من کنارت بودما...موقع شام و موقع رقص(شمرده و زمزمه)اها موقعی که چرخوندمت با خودم گفتم ا.ت کی اینقدر سنگین بود(خنده)حالا میفهمم چقدر اون لباس اذیتت کرده
+هنوز میخوای رمان بگی؟مگه نمیبینی خوابم؟
_...باشه
جیمین ساکت شد و اونم پشت به ا.ت خوابید صورت ناراحت پسر میگفت که چقدر خورده تو ذوقش ولی حتا ا.ت مشاهدگر صورتش نبود
ا.ت ویو
پوفففففففف نمیخوام قبول کنم ولی داره راست میگه...دوستم داره ولی یکم بد با لباسم برخورد کرد...بچم غیرتیه خب دختر چرا نمیگیری
به سمتش چرخیدم...به بدن لختش که سه برابرم بود نگاه کردم و اروم صداش زدم
+بیبی(اروم)
_....
+خوابی؟
_نه
ا.ت خودشو به سمت جیمین کشوند و تو چسب ترین و تنگ ترین حالت جیمین رو بغل کرد
+متاسفم...متوجه نبودم همه اینکارا رو بخاطر من کردی...بخاطر اینکه حال بدی از روز عروسیم نگیرم
_فکر میکردم خوابت میاد
+قهری؟!!
+جیمی جونم
_....
+بیبی مننننن..
_...
+پسر منننن...
_...
+عشقم ببخشید
_منو بغل نکن تو عشق من نیستی
+ناراحت میشما
_هم حس میشیم
ا.ت فهمید جیمین داره براش ناز میکنه پس روی تخت نشست و گونه جیمین رو بوسید
+چیکار کنم اشتی میکنی؟
_....
ا.ت به زور پسر رو به پشت روی تخت خوابوند و با اخم بهش گفت
+نزار رو سگم بیاد بالا
_بیاد خوشامده
+که بیاد...
ا.ت رو بدن لختش جیمین خوابید و پسر رو بغل کرد
+بابایی آهنگ بخون
_داری چیکار میکنی
+هیشش فقط برام بخون بابا
جیمین ا.ت رو روی تخت خوابوند
_مسخره بازی بسه بخواب
دختر ناامید شد انگار خیلی به پسر برخورده بود بهتر بود ولش کنه تا یکم اروم شه ...با پشت کردن به جیمین اشکش سرازیر شد خودشم میدونست خیلی لوسه ولی چیکار باید میکرد وقتی جیمین دوس نداره بغلش کنه و ببخشش
جیمین ویو
صدای نفسای نا منظم ا.ت توجهمو جلب کرد...با بهتر گوش دادن فهمیدم داره...
- ۲۱.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط