حالم را پرسید خواستم بگویم این روزها هرچه سعی می‌کنم ب

_‏حالم را پرسید، خواستم بگویم این روزها هرچه سعی می‌کنم ب

_‏حالم را پرسید، خواستم بگویم این روزها هرچه سعی می‌کنم به جایی نمی‌رسد. همه چیز بد و بدتر می‌شود. تنهایی، دلتنگی و یأس باتلاقی شده‌اند که هر چه بیشتر دست و پا می‌زنم بیشتر مرا در آغوش می‌گیرند اما دلم به حالش سوخت، این‌ها تقصیر او نبود. با کمی مکث جواب دادم؛شکر بد نیستم تو خوبی؟!🌿🙂..
‌
دیدگاه ها (۳۶)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

ریاکشن

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

بندبند جانم❤️بہ دوست داشتنت بند استتو آن تپش بے قراریلابہ لا...

در آغوش تو.پارت دوم همه چیز برای او مثل زهری بود ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

👑 پارت دوازدهم | جشن زیر نور ماهشب، باغ قصر با صدها فانوس کو...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

007-پنهان در مه - پارت ۸۳

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط