فرض محال

فرض محال

حالا میفهمم که رفاقت چه اندازه قداستش حتی از عشق بیشتر است...
حالا که احساس میکنم در آستانه از دست دادن رفیقی هستم که میشد روی بودنش هرجای زندگی حساب کرد...
حالا میفهمم آدم زمانی میشکند که رفیقش را از دست بدهد...
میدانی یارجان!
هیچ چیز این دنیای فانی به اندازه رفاقت نمی ارزد...
و من یکبار رفیق ترینم را، تو را، از دست داده ام...
یکبار با رفتنت داغ رفیق روی دلم گذاشتی...
و حالا میفهمم آن روز که حرف رفتن زدی به چه چیزی بیشتر از همه فکر میکردم...
به اینکه آدم تنهایی مثل من وقتی رفیق از دست میدهد، پشتش خم می شود و توی دلش خالی...
و حالا دیروز توی دلم دوباره خالی شده...
کاش بودی...
بعضی دردها را فقط با یک رفیق میشود مرهم گذاشت...
#درد_مشترک
#الهام_جعفری
#ممنوعه
#فرض_محال
#رضا_صادقی
دیدگاه ها (۹)

زیبای کوچک فریبکار

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت پنجم: برخورد در راهروی تاریک(فضا...

شاهکاری به نام دروغ

Cold melody part 11از اون شبِ تب و لرز، همه‌چیز تغییر کرده ب...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۱چرخی توی خونه زد ...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

آغوشی از جنس خطر پارت هفتم 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط