name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹
part:⁵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(پایان ویو کوک)
(فلش بک به فرداصبح )
(ویو آرورا)
با صدای خدمتکار ها از خواب بیدار شدم
با کلافگی پشت دستم رو به چشمام رسوندم و چشم هام رو مالیدم و لب زدم :
.
+صبح بخیر خورشید
.
از تخت پایین اومدم و به سمت سرويس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم.
.
و بعد از زدن مسواک از سرویس خارج شدم.
.
هرچقدر سعی میکردم چشمام وا نمیشد که نمیشد.
.
انگار چشمام جون نداشت .
.
البته درد زخم پام هم بی تقصیر نبود دیشب از درد تا صبح به خودم میپیچیدم.
.
ولی اهمیتی نداشت امروز روز شانس بود قرار بود سر میز صبحانه با بقیه خاندان جئون اشنابشم.
.
یه فرصت طلایی برای میخکوب شدن تو خانواده بود باید دختر خوبی باشم و کاری نمیکنم که باعث شکستن چیزی بشه.
.
به سمت کمد صورتیم رفتم و یه لباس زیبا به همرا یه کفش برداشتم.
.
زندگی جدیدم خیلی رویایی بود.
.
لباس رو تنم کردم و مو هام رو به کمک یکی از خدمتکار ها که اسمش لنا بود خرگوشی بستم .
موهای صورتیم خودنمایی میکرد و برق خاصی تو چشمای فیروزه ایم بود انگار چشمام منتظر دیدن کسی بود.
.
و دنبالش میگشت.
.
همراه لنا به سمت طبقه دوم رفتم .
.
اونجا بود درست پشت اون در بزرگ که وارد سالن اصلی غذا خوری بود.
.
خانواده ی جدیدم پشت اون در منتظر من بودن .
.
لنا منو کشید بغلش و منو بهسمت در برد.
.
استرس داشت استخون هام رو از جا میکند تو دلم یه هیجان عجیبی بود و هم ترس عجیبی.
.
اروم دستمو به سمت دستگیره بردم و در رو باز کردم.
.
وقتی در باز شد همه نگاه ها به سمت من برگشت.
.
در راس سالن یه میز غذا خوری بزرگ ۱۲نفره بود.
.
وغذا های مختلف روش بود.
.
ابتدای میز مرد پیری بود .
.
بلند شد و به سمتم اومد ومحکم من رو در آغوش گرفت.
.
دليلش رو نمیدونستم ولی احساس امنيت داشتم .
.
با لبخند پرسیدم .
.
+اقا...؟.
.
&پدربزگ صدام کن عزیزم .
.
+چشم پدر بزرگ .
.
&بیا تا با خانواده اشنات کنم عزیزم .
.
ادامه دارد...........
حمایت؟؟
Season:¹
part:⁵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(پایان ویو کوک)
(فلش بک به فرداصبح )
(ویو آرورا)
با صدای خدمتکار ها از خواب بیدار شدم
با کلافگی پشت دستم رو به چشمام رسوندم و چشم هام رو مالیدم و لب زدم :
.
+صبح بخیر خورشید
.
از تخت پایین اومدم و به سمت سرويس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم.
.
و بعد از زدن مسواک از سرویس خارج شدم.
.
هرچقدر سعی میکردم چشمام وا نمیشد که نمیشد.
.
انگار چشمام جون نداشت .
.
البته درد زخم پام هم بی تقصیر نبود دیشب از درد تا صبح به خودم میپیچیدم.
.
ولی اهمیتی نداشت امروز روز شانس بود قرار بود سر میز صبحانه با بقیه خاندان جئون اشنابشم.
.
یه فرصت طلایی برای میخکوب شدن تو خانواده بود باید دختر خوبی باشم و کاری نمیکنم که باعث شکستن چیزی بشه.
.
به سمت کمد صورتیم رفتم و یه لباس زیبا به همرا یه کفش برداشتم.
.
زندگی جدیدم خیلی رویایی بود.
.
لباس رو تنم کردم و مو هام رو به کمک یکی از خدمتکار ها که اسمش لنا بود خرگوشی بستم .
موهای صورتیم خودنمایی میکرد و برق خاصی تو چشمای فیروزه ایم بود انگار چشمام منتظر دیدن کسی بود.
.
و دنبالش میگشت.
.
همراه لنا به سمت طبقه دوم رفتم .
.
اونجا بود درست پشت اون در بزرگ که وارد سالن اصلی غذا خوری بود.
.
خانواده ی جدیدم پشت اون در منتظر من بودن .
.
لنا منو کشید بغلش و منو بهسمت در برد.
.
استرس داشت استخون هام رو از جا میکند تو دلم یه هیجان عجیبی بود و هم ترس عجیبی.
.
اروم دستمو به سمت دستگیره بردم و در رو باز کردم.
.
وقتی در باز شد همه نگاه ها به سمت من برگشت.
.
در راس سالن یه میز غذا خوری بزرگ ۱۲نفره بود.
.
وغذا های مختلف روش بود.
.
ابتدای میز مرد پیری بود .
.
بلند شد و به سمتم اومد ومحکم من رو در آغوش گرفت.
.
دليلش رو نمیدونستم ولی احساس امنيت داشتم .
.
با لبخند پرسیدم .
.
+اقا...؟.
.
&پدربزگ صدام کن عزیزم .
.
+چشم پدر بزرگ .
.
&بیا تا با خانواده اشنات کنم عزیزم .
.
ادامه دارد...........
حمایت؟؟
- ۱.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط