{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_403


با دهن باز به رومی چشم دوختم، یکی از عجیب ترین داستان های عمرم رو بعد داستان زندگی خودم امشب شنیده بودم!
سعی کردم زیاد به مغزم فشار نیارم.
رو بهش گفتم

+اگه گیرت بندازه..

همونطور که به ساعتش نگاه میکرد گفت

_نمیندازه، چون تا کمتر از یک ساعت اینده سوار هواپیما میشم و از کره خارج میشم

اینو گفتو سمت کیفاش رفت، پس اون پولا هم مال هوسوکن!

برشون داشتو رو به من گفت
_خیلی زود میفهمن چیکار کردم و اول سمت دوربینا میرن، میبینن که اومدم اینجا پس میان ازت سوال میپرسن
نمیخواد بترسی هرچی پرسیدن جواب بده

سری تکون دادم و رو بهش گفتم

+از همه شما کثا.فتا متنفرم ولی، از اونجایی که خودم زنم و درکت میکنم.. امیدوارم موفق بشی از کره خارج بشیو زندگی ارومی داشته باشی

احساس کردم سعی داشت لبخندش رو پنهون کنه

_موفق میشم!

در رو باز کرد، بازم کمی مکث کرد
_هی لیلی

از پشت بهش زل زدم
_خیلی زود ازاد میشی، صحیحو سالم میری پیش خانوادت
اینده درخشانی داری لعـ نتی
بهت حسودیم میشه دختر، معشوقت دیوونته!
حیف که با این وضعت نمیتونم از اینجا بیرونت کنم
کسی هم نیست کمکم کنه و اگه بخوام بلندت کنم شکستگی هات چند برابر میشن...
من میرم!

اینو گفتو بی هیچ حرف دیگه‌ای درو بستو، رفت!

پاهام در.د میکردو احساس میکردم یه وزنه صد کیلویی رو روشون گذاشتن، کبودی دستامم روز به روز انگار داشت بیشتر میشدو این منو میترسوند.
سرم به دیوار پشت سرم تکیه دادم.
طبق گفته رومی.. تقریبا دو ساعت بعدش، ویکتوریا و هوسوک با ظاهری به شدت بهم ریخته وارد انباری شدن؛

هوسوک سریع سمتم اومدو گفت

_اون هر.زه اومد پیشت چی گفت؟؟ هرچی گفتو مو به مو بهم بگو!

بیخیال شونه ای بالا انداختم
+هیچی گفت تا تونسته پولاتو بالا کشیده، تا جایی که اگه بدونی شاید سکته کنی.. گفت جایی میره که دستت بهش نرسه.. انتقام خوبی ازت گرفته اون زن!

حرفام رو با یه ذوق خاصی و حرص میگفتم.. انگار عصبی شدنش حالم رو خوب میکرد
وقتی دید چقدر راحت دارم صحبت میکنم
مثل اینکه بدبخت تر از من ندید که کشیده محکمی کوبید توی صورتم..
نا.له ای از دهنم خارج شدو به زور دستم رو روی صورتم گذاشتم.
سمت در رفتو عربده‌ی عصبیی کشید..
انگشتش رو تهدید وار سمت من گرفتو گفت:

_حسابت رو میزارم کف دستت هر.زه!

«جونگکوک»

_نه ردیابی شماره تلفنی که باهاش فیلما بهت ارسال میشه به جایی رسید نه هک تلفنی که خط روش بود.. صرفاً هیچی از توش در نیومد و اینطور که فهمیدیم با ادمای مرموزی سرکار داریم!

رو به مامور پرونده گفتم:
+شوخی میکنین؟ تازه فهمیدین ادمای مرموزین؟
ببین اقا، من دیگه طاقت ندارم، ازتون خواهش میکنم هرکاری میشه انجام بدین تا زنم رو بگردونم
لعـ نتی اصلا نمیدونم در چه حاله؟؟ زندس؟ یا شاید اصلا اونو..

مغزم اجازه گفتن اون کلمه رو بهم نمیداد، انگار اگه میگفتم.. خیلی سریع از کار میوفتادو نمیتونستم نفس بکشم!
مامور پرونده دستی روی بازوم کشید..
_امیدت به خدا باشه پسر!
میرم پیش بخش تحقیقات ببینم به کجا رسیدن، تو برو پیش خانوادت!

350 لایک
140 بازنشر
دیدگاه ها (۵۴)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

#silence_after_you#Part4جیمین: پیرهن سفید و شلوار مشکی و کت ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

وقتی گرگینه بود📎(درخواستی)پارت ۳به سمتون قدم برمیداشت....اوم...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁴....

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

ادامه پارت 194و دو طرف صورتش رو گرفتم و لباش رو بوسیدم. با ل...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓 جین: بله منم خوشحال میشم که با شما دوست ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۵۸ویو راوی نورا دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط