آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
یادت می آید تورا با دوبال و دو پا آفریده بودم
زمین و آسمان هردو برای تو بود
اما تو آسمان را ندیدی
راستی عزیزم بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی
چیزی را احساس کردو گریست ...

📌خدا دنیای بی زنجیر رادوست دارد
زنجیرها را پاره کن تا به بال هایت برسی
بال هایت را فراموش نکن 👌

#نورالسماااا
#ذهن_زیبا
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

سناریو ران

جنگل نفرین شده پارت ۷

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»با قطع شدن ناگهانی برق، تاری...

تصادف با ماشین باجی.

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط