وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره وp35

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p35

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p35
ویو راوی
حدود نیم ساعت بعد هر سه به یک استخر خصوصی بزرگ در فضای باز رسیدند. استخر در محوطه‌ای سرسبز قرار داشت و اطرافش با دیوارهای بلند و پوشش گیاهی از دید بیرون محفوظ بود. چند تخت آفتاب‌گیر و سایه‌بان بزرگ هم کنار آب قرار داشتند.
این مکان را هیونجین از قبل انتخاب کرده بود تا هم امنیت بیشتری داشته باشند و هم ا.ت بتواند بدون نگرانی از شلوغی و نگاه دیگران وقت بگذراند. دمای آب هم تنظیم شده بود تا مثل آب دریا سرد نباشد.
در آن ساعت چند نفر دیگر هم در بخش‌های جداگانه‌ی محوطه حضور داشتند اما فضای استخر به اندازه‌ی کافی بزرگ بود که هر گروه بتواند حریم خصوصی خودش را داشته باشد.
فلیکس : خب. اینجا خیلی بهتره. حداقل دیگه لازم نیست وسط بازی از سرما بلرزیم.
ا.ت : واقعا آبش بهتره.
ا.ت نوک انگشت‌هاش رو وارد آب کرد و با رضایت لبخند زد. هیونجین که کنارش ایستاده بود با دقت بهش نگاه کرد.
$ : اگه هنوز سردته لازم نیست وارد آب بشی.
ا.ت : هیونجین. خوبم. می‌خوام باهاتون بازی کنم.
$ : باشه. فقط اگه خسته شدی بهم بگو.
ا.ت وارد آب شد و هیونجین هم درست کنارش قرار گرفت. فلیکس کمی جلوتر رفت و با لبخند به اون دو نگاه کرد.
فلیکس : مسابقه بدیم. هر کی زودتر به اون طرف استخر برسه برنده‌ست.
$ : باز شروع کردی؟
فلیکس : ترسیدی؟
$ : از تو؟ هیچ‌وقت.
ا.ت : من داور می‌شم.
فلیکس : قبول نیست. اگه هیونجین ببازه تو طرف اون رو می‌گیری.
ا.ت : منصفانه قضاوت می‌کنم.
$ : لازم نیست نگران باشی. من می‌برم.
با شروع مسابقه هر دو به سمت دیگر استخر حرکت کردند. فلیکس با تمام توانش تلاش می‌کرد جلو بیفته اما هیونجین در آخر زودتر به لبه‌ی استخر رسید.
فلیکس : نه. این امکان نداره.
$ : ظاهرا امکان داشت.
فلیکس : یه بار دیگه.
$ : قبول نیست. باید اول شکستت رو قبول کنی.
ا.ت خندید و به لبه‌ی استخر تکیه داد. هیونجین به سمتش برگشت و دستش رو گرفت تا کمکش کنه راحت‌تر جابه‌جا بشه.
ا.ت : تبریک می‌گم. برنده شدی.
$ : می‌دونم.
ا.ت : چقدر مغروری.
$ : فقط وقتی حق با منه.
هیونجین لبخند زد و یه بوسه‌ی کوتاه و سطحی روی لبش گذاشت. ا.ت با خجالت لبخند زد و فلیکس از آن طرف استخر با اعتراض صداشون کرد.
فلیکس : واقعا نمی‌تونین حتی پنج دقیقه مسابقه رو جدی بگیرین؟
$ : تو که باختی. دیگه چه اهمیتی داره؟
فلیکس : یه روزی تلافی می‌کنم.
ویو ا.ت
بعد از چند دور بازی تصمیم گرفتم کمی از آب بیرون بیام و روی یکی از تخت‌های کنار استخر استراحت کنم. هیونجین هم پیشنهاد کرد برام آب بیاره و بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه به بازی با فلیکس برگشت.
روی تخت نشسته بودم و حوله رو دور شونه‌هام انداخته بودم که یکی از مردهایی که در بخش دیگه‌ی محوطه بود به سمتم اومد.
مرد : سلام. تنهایی اینجا نشستی؟
ا.ت : نه. دوستام همین اطرافن
و....
دیدگاه ها (۷)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

اتاقی که وجود نداشت(part6)صبح روز بعد، ا/ت دوباره به اتاق سو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_46فصل نوزدهم | ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط