{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 52

حداقل بابای تو برات جنگید ولی بابای من سر من باهات قمار کرد...
فکر کردی خبر نداشتم؟
من همه چیز رو میدونستم،از همون روزی که منو از بابام خریدی ولی سمتم نیومدی تا روزی که اون قرار داد رو دادی به لارا تا برای یک سال با جونگ کوک باشه،فکر کردی من احمقم؟
بین این همه دختر که راحت میتونستن اون قرار داد رو قبول کنن چرا باید میومدی سراغ دختر دایی دختری که سال ها قبل خریدیش و صبر کردی تا ۱۸ سالش بشه تا باهاش ازدواج کنی و باباشو بکشی؟
اون روزی که کلبه رو آتیش زدی فکر میکردم جدی منو تنها گذاشتی تا بمیرم ولی خودتم میخواستی نجات پیدا کنم ولی دست و پات بسته بود مگه نه؟
پس همین الان بهم بگو کیم تهیونگ...
اگه قراره تهش گند بزنی بزار همین الان برم!



تهیونگ که‌ تاحالا ساکت بهم خیره شد گفت:
-من قرار نیست بزارم بری... فکر رفتن رو از مغزت بکن بیرون !
یک نگاه به عقب بنداز و ببین تک تک کسایی که باعث شدن از خودت متنفر بشی کجان؟
زیر خاک لونا!
و اگه قرار باشه منم یکی از اونا بشم،خودم رو هم کنارشون خاک میکنم!




با حرفاش تنم سیخ شد،نه فقط به خاطر اینکه در حد مرگ ازش ترسیدم...
به خاطر اینکه میترسم..از اون روزی میترسم که به خاطر من بلایی سرش بیاد.


دستمو اروم گرفت و درحالی که میبردم داخل گفت:
-نمیخوام بینمون فاصله بیوفته لونا..نمیخوام ازم متنفر شی و بترسی



سریع گفتم:
-من ازت متنفر نیستم تهیونگ..



رفتیم سر میز،صندلی رو برام کشید که نشستم...کسی اینجا نمیدونست که منو لارا دختر دایی دختر عمه ایم..



ویو لارا



از استرس دستام شروع به لرزش کرده بودن..این پسر دایی جونگ کوکه؟
با دیدنم ریکشن خاصی نشون نداد و با همون لبخند معروفش نگام کرد،رو به جیمین گفت:
-از وقتی من نبودم چه اتفاقایی که نیوفتاده،هردوتا داداشات عروسی کردن..



جیمین گفت:
-ادرین،اب و هوای لندن بهت ساخته ها قشنگ قیافت باز شده


همه خندیدن که تهیونگ گفت:
-نمیخوای بشینی؟بالاخره کلی چیز برای گفتن داری





از اونجایی که دیگه صندلی نبود اومد کنارم نشست..البته از کله شق بودنش هم معلوم بود میاد کنارم.



جونگ کوک کمرمو گرفت و اروم صندلیمو سمت خودش کشید که این از چشم ادرین دور نموند..


همه مشغول صحبت کردن شدن که یهو لونا گفت:
-ادرین..خیلی اسمت برام اشناعه گفتی چند سالته؟



با شنیدن جمله ی لونا ضربان قلبم رفت بالا...لونا که میدونه ادرین اکس منه پس چه مرگشه؟

ادرین گفت:
-۱۹ سالمه،فکر نکنم شما رو دیده باشم تاحالا



نفس راحتی کشیدم.. نمیخواد چیزی از گذشتمون بگه،یا نکنه منتظر فرصته تا همه چیز رو خراب کنه؟

لونا لبخند کمرنگی زد:
-البته..امکان داشت اشتباه هم کنم
دیدگاه ها (۸)

my favourite drug 53

my favourite drug 54

my favourite drug 51

my favourite drug 50

مهمونی پارت ۶۰

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

( خوشگلا شرمنده جلد رو اشتباه گذاشتم+⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love...

35part بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خو...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

رمان دختر خاص پارت 29ات و وونی وارد کلاس شدن. سه پسر هم پشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط