پارت: 24 (بخش1)
پارت: 24 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
آسمونِ بیرون از پنجرههای بلند و خاکگرفتهی کتابخونه ، رنگِ یه کبودیِ وحشتناک رو به خودش گرفته بود؛ یه بنفشِ تیره و چرک که رسماً داشت خبر از یه فاجعه میداد. صدای زوزهی باد جوری تو چارچوب در و پنجرهها میپیچید که انگار یه گله گرگ داشتن دور تا دورِ مدرسه زوزه میکشیدن. این سالن کتابخونه، همیشه بوی چوبِ پوسیده و یه جور تنهاییِ خفهکننده میداد.
بعلاوه برای من فضا خفه کننده تر هم بود چون
فقط من بودم. و زین استون.
زین دو ردیف جلوتر از من، کنار پنجره نشسته بود. پاهاش رو با همون بیقیدیِ همیشگی و روی اعصابش دراز کرده بود روی صندلیِ جلویی. اما برخلافِ ظاهرِ همیشه خونسردش، میدیدم که انگشتهای کشیدهاش مدام دارن با زیپِ کاپشن چرمیش بازی میکنن.
صدای برخورد یه شاخهی درخت به شیشه باعث شد هر دومون از جا بپریم.
زین سرش رو به سمت من چرخوند. چشمهای مشکیش تو اون نورِ ضعیف و زردِ سالن، به طرز خطرناکی تیره شده بودن.
«هنوز داری به اون کتابِ لعنتی زل میزنی؟» صداش تو سکوتِ سالن پیچید. بم، خشدار و پر از همون لحنی که همیشه باعث میشد قلبم بیدلیل تندتر بزنه.
خودکارم رو انداختم رو میز. «دارم درس میخونم، زین. میدونم برای تو کلمهی عجیبیه، ولی بعضیها برای رفتن به کالج نیاز دارن واقعاً تلاش کنن، نه اینکه فقط یه توپ رو خوب پاس بدن.»
زین پوزخندی زد، پاهاش رو از روی صندلی برداشت و کامل چرخید سمتم. «همیشه باید یه متلکِ ظریف تو حرفات باشه، نه هیزل؟ اصلاً نمیتونی فقط بگی "آره، دارم درس میخونم" بعدم من تورو نیاوردم اینجا تا درس بخونی.»
«متلک نبود، یه حقیقتِ تلخ بود، بعدم همین که پاشدم اومدم اینجا از سرت هم زیادیه.»
زین دستهاش رو به نشونهی تسلیم برد بالا، اما بعد، خیلی آروم از جاش بلند شد. قدمهاش کند، سنگین و به شدت هدفمند بود. هر قدمی که به سمتم برمیداشت، انگار هوای تو سالن کمتر و کمتر میشد. وقتی رسید به میزم، جای اینکه وایسته، با یه حرکتِ راحت نشست روی لبهی میزِ من. خیلی نزدیک. طوری که پاش چسبیده به پام بود.
«تو از وقتی بوسیدمت خیلی ساکتتر شدی، هیزل.» زین با یک شیطنتی به کتابم نگاه کرد، اما من میدونستم تمامِ حواسش پیشِ منه. «داری سعی میکنی منو نادیده بگیری؟ چون اگه نقشهت اینه، باید بگم افتضاح داری پیش میری.»
نفسِ عمیقی کشیدم و سرم رو آوردم بالا. چشمهاش پر از یه چالشِ شیطنتآمیز بود، اما زیرش... یه جور بیقراری موج میزد.
«من نادیدهات نمیگیرم.» صدام به طرز شرمآوری لرزید. «فقط... تو همهچیز رو میپیچونی زین. ما قرار بود از هم دور بمونیم من اصلا ازت خوشم نمیاد. من یه آدمِ آرومم، زندگیم روی روال بود. اما تو... تو مثل یه طوفانِ یهویی اومدی وسطِ زندگیم و همهچیز رو به هم ریختی. من الان اصلاً نمیدونم کجای این داستانم!»
خندهی کوتاهی از گلوی زین خارج شد، اما تلخ بود. «طوفان... آره، همیشه مقصر منم. میدونی چیه؟ تو فقط میترسی. فکر میکنی اگه احساساتت رو نادیده بگیری، دیگه قرار نیست آسیب ببینی.»
«من نمیترسم! حداقل من مثل تو نیستم که با مشت کوبیدن تو صورتِ بقیه یا قایم کردنِ گندکاریهام پشتِ یه پوزخند، بخوام از واقعیت فرار کنم!»
به محضِ اینکه این حرف از دهنم پرید، پشیمون شدم. به درگیریاش با تایلر اشاره کرده بودم. منتظر بودم عصبی بشه یا میز رو هول بده. اما زین فقط نگاهش عمیقتر شد. دستش رو آورد جلو و با سرانگشتهاش، خودکار رو از بین انگشتهای یخزدهام کشید بیرون. برخوردِ دستش با پوستم مثل یه شوکِ الکتریکی بود.
«شاید جفتمون داریم اشتباه میکنیم...» صداش به یه نجوای خطرناک تبدیل شد. «شاید هیچکدوممون نمیدونیم داریم چه غلطی میکنیم هیزل، ولی من از کاری که میکنم خوشم میاد.»
ناگهان، یه رعد و برقِ کورکننده سالن رو روشن کرد و دقیقاً یک ثانیه بعد، صدای رعدی اونقدر مهیب شیشهها رو لرزوند که جیغِ خفهای کشیدم.
و قبل از اینکه بتونم حتی نفس بکشم، چراغهای مهتابیِ سالن دو بار چشمک زدن و بعد... تق! همهچیز تو تاریکیِ مطلق فرو رفت.
یه تاریکیِ غلیظ و سنگین. چشمهام هیچجا رو نمیدید.
زیر لب گفتم: «لعنتی...»
صدای زوزهی باد حالا تو این تاریکی، ده برابر ترسناکتر شده بود...
**زاویه دید: هیزل**
آسمونِ بیرون از پنجرههای بلند و خاکگرفتهی کتابخونه ، رنگِ یه کبودیِ وحشتناک رو به خودش گرفته بود؛ یه بنفشِ تیره و چرک که رسماً داشت خبر از یه فاجعه میداد. صدای زوزهی باد جوری تو چارچوب در و پنجرهها میپیچید که انگار یه گله گرگ داشتن دور تا دورِ مدرسه زوزه میکشیدن. این سالن کتابخونه، همیشه بوی چوبِ پوسیده و یه جور تنهاییِ خفهکننده میداد.
بعلاوه برای من فضا خفه کننده تر هم بود چون
فقط من بودم. و زین استون.
زین دو ردیف جلوتر از من، کنار پنجره نشسته بود. پاهاش رو با همون بیقیدیِ همیشگی و روی اعصابش دراز کرده بود روی صندلیِ جلویی. اما برخلافِ ظاهرِ همیشه خونسردش، میدیدم که انگشتهای کشیدهاش مدام دارن با زیپِ کاپشن چرمیش بازی میکنن.
صدای برخورد یه شاخهی درخت به شیشه باعث شد هر دومون از جا بپریم.
زین سرش رو به سمت من چرخوند. چشمهای مشکیش تو اون نورِ ضعیف و زردِ سالن، به طرز خطرناکی تیره شده بودن.
«هنوز داری به اون کتابِ لعنتی زل میزنی؟» صداش تو سکوتِ سالن پیچید. بم، خشدار و پر از همون لحنی که همیشه باعث میشد قلبم بیدلیل تندتر بزنه.
خودکارم رو انداختم رو میز. «دارم درس میخونم، زین. میدونم برای تو کلمهی عجیبیه، ولی بعضیها برای رفتن به کالج نیاز دارن واقعاً تلاش کنن، نه اینکه فقط یه توپ رو خوب پاس بدن.»
زین پوزخندی زد، پاهاش رو از روی صندلی برداشت و کامل چرخید سمتم. «همیشه باید یه متلکِ ظریف تو حرفات باشه، نه هیزل؟ اصلاً نمیتونی فقط بگی "آره، دارم درس میخونم" بعدم من تورو نیاوردم اینجا تا درس بخونی.»
«متلک نبود، یه حقیقتِ تلخ بود، بعدم همین که پاشدم اومدم اینجا از سرت هم زیادیه.»
زین دستهاش رو به نشونهی تسلیم برد بالا، اما بعد، خیلی آروم از جاش بلند شد. قدمهاش کند، سنگین و به شدت هدفمند بود. هر قدمی که به سمتم برمیداشت، انگار هوای تو سالن کمتر و کمتر میشد. وقتی رسید به میزم، جای اینکه وایسته، با یه حرکتِ راحت نشست روی لبهی میزِ من. خیلی نزدیک. طوری که پاش چسبیده به پام بود.
«تو از وقتی بوسیدمت خیلی ساکتتر شدی، هیزل.» زین با یک شیطنتی به کتابم نگاه کرد، اما من میدونستم تمامِ حواسش پیشِ منه. «داری سعی میکنی منو نادیده بگیری؟ چون اگه نقشهت اینه، باید بگم افتضاح داری پیش میری.»
نفسِ عمیقی کشیدم و سرم رو آوردم بالا. چشمهاش پر از یه چالشِ شیطنتآمیز بود، اما زیرش... یه جور بیقراری موج میزد.
«من نادیدهات نمیگیرم.» صدام به طرز شرمآوری لرزید. «فقط... تو همهچیز رو میپیچونی زین. ما قرار بود از هم دور بمونیم من اصلا ازت خوشم نمیاد. من یه آدمِ آرومم، زندگیم روی روال بود. اما تو... تو مثل یه طوفانِ یهویی اومدی وسطِ زندگیم و همهچیز رو به هم ریختی. من الان اصلاً نمیدونم کجای این داستانم!»
خندهی کوتاهی از گلوی زین خارج شد، اما تلخ بود. «طوفان... آره، همیشه مقصر منم. میدونی چیه؟ تو فقط میترسی. فکر میکنی اگه احساساتت رو نادیده بگیری، دیگه قرار نیست آسیب ببینی.»
«من نمیترسم! حداقل من مثل تو نیستم که با مشت کوبیدن تو صورتِ بقیه یا قایم کردنِ گندکاریهام پشتِ یه پوزخند، بخوام از واقعیت فرار کنم!»
به محضِ اینکه این حرف از دهنم پرید، پشیمون شدم. به درگیریاش با تایلر اشاره کرده بودم. منتظر بودم عصبی بشه یا میز رو هول بده. اما زین فقط نگاهش عمیقتر شد. دستش رو آورد جلو و با سرانگشتهاش، خودکار رو از بین انگشتهای یخزدهام کشید بیرون. برخوردِ دستش با پوستم مثل یه شوکِ الکتریکی بود.
«شاید جفتمون داریم اشتباه میکنیم...» صداش به یه نجوای خطرناک تبدیل شد. «شاید هیچکدوممون نمیدونیم داریم چه غلطی میکنیم هیزل، ولی من از کاری که میکنم خوشم میاد.»
ناگهان، یه رعد و برقِ کورکننده سالن رو روشن کرد و دقیقاً یک ثانیه بعد، صدای رعدی اونقدر مهیب شیشهها رو لرزوند که جیغِ خفهای کشیدم.
و قبل از اینکه بتونم حتی نفس بکشم، چراغهای مهتابیِ سالن دو بار چشمک زدن و بعد... تق! همهچیز تو تاریکیِ مطلق فرو رفت.
یه تاریکیِ غلیظ و سنگین. چشمهام هیچجا رو نمیدید.
زیر لب گفتم: «لعنتی...»
صدای زوزهی باد حالا تو این تاریکی، ده برابر ترسناکتر شده بود...
- ۱.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط