my favorite drug5
سر تکون دادم و کارمو شروع کردم.
بدجور گشنه ام بود،از دیروز صبح که توی فروشگاه یک چیز خورده بودم هیچی نخوردم،سوهو هم که نمیرفت....برای این جلوش چیزی نمیخوردم چون نمیخواستم همه بفهمن اونقدر بدبختم که باید غذا های تاریخ گذشته رو بخورم.
تمیز کردن شیشه ها تموم شد،شروع کردم به چیدن وسایل از اول.....اینا که همشون سر جاشون بودن،نگاهی به سوهو کردم:
-سوهو اینا مرتبن.
درحالی که روی صندلی لم داده بود و توی گوشیش بود گفت:
-نیست.
گفتم:
-بیا خودت نگاه کن،هست!
سرشو از گوشی در اورد،گفت:
-به من چه اصلا؟خانم لی بازم تورو دعوا میکنه من اینجا هیچکارم.
چشمامو با حرص بستم و نفسمو بیرون دادم،شروعکردم به از اول مرتب کردن چیزایی که اصلا نیازی به مرتب کردن نداشت.
همه ی دنیا اینطورین؟بفهمن یکی یتیمه اینجوری اذیتش میکنن؟
تازه از دیشب تا الان اینا کمترین چیزایی بودن که برام اتفاق افتادن.
نمیدونم چه قدر طول کشید کارم ولی اصلا متوجه نشدم که سوهو کی رفت.
الان همشون کاراشون رو انداختن گردن من؟
جعبه هارو از انباری اوردم بیرون و شروع کردم به چیدن طبقه ها.
همون موقع مشتری اومد.
سلام کردم و به کارم ادامه دادم تا زمانی که خریدکردنش تموم شد،رفتم پشت میز و خرید هاشو حساب کردم،زنه همش توی صورتم زل زده بود،سعی کردم سرمو بلند نکنم و باهاش چشم تو چشم نشم ولی نشد،همون موقع شروع کرد:
-تو لارا ای؟ دختر کیم جیهون؟
بغض کردم،از اخرین باری که کسی بهم گفته بود دختر بابام خیلی میگذشت،گفتم:
-بله خانم.
گفت:
-اخی عزیزم،تسلیت میگم...من دوست مامانتم،البته فکر نکنم بتونی منو به یاد بیاری فقط یهویی دیدمت و با خودم گفتم چه قدر شبیه اونی.
انگار سیب نصف شده این،الان باید ۱۶ سالت باشه دیگه؟
گفتم:
-بهار، ۱۷سالم شد.
گفت:
-پس چرا الان مدرسه نیستی؟نکنه داییت تورو مدرسه نمیفرسته؟
اروم گفتم:
-من خودم نمیرم مدرسه...
قشنگ داشتم متوجه میشدم داره برام دل میسوزونه ولی همین کار مردم بیشتر باعث ناراحتیم میشد،خریداشو دادم دستش که گفت:
-هرچیزی خواستی بهم بگو عزیزم،بلاخره مامانت شبیه ابجی نداشتم بود....هنوزم ناراحت میشم دربارش حرف میزنم ببخشید با سوالام اذیتت کردم.
لبخند غمگینی زدم که گفت:
-من دیگه میرم،مواظب خودت باش شبا هم بیرون نمون!
بدجور گشنه ام بود،از دیروز صبح که توی فروشگاه یک چیز خورده بودم هیچی نخوردم،سوهو هم که نمیرفت....برای این جلوش چیزی نمیخوردم چون نمیخواستم همه بفهمن اونقدر بدبختم که باید غذا های تاریخ گذشته رو بخورم.
تمیز کردن شیشه ها تموم شد،شروع کردم به چیدن وسایل از اول.....اینا که همشون سر جاشون بودن،نگاهی به سوهو کردم:
-سوهو اینا مرتبن.
درحالی که روی صندلی لم داده بود و توی گوشیش بود گفت:
-نیست.
گفتم:
-بیا خودت نگاه کن،هست!
سرشو از گوشی در اورد،گفت:
-به من چه اصلا؟خانم لی بازم تورو دعوا میکنه من اینجا هیچکارم.
چشمامو با حرص بستم و نفسمو بیرون دادم،شروعکردم به از اول مرتب کردن چیزایی که اصلا نیازی به مرتب کردن نداشت.
همه ی دنیا اینطورین؟بفهمن یکی یتیمه اینجوری اذیتش میکنن؟
تازه از دیشب تا الان اینا کمترین چیزایی بودن که برام اتفاق افتادن.
نمیدونم چه قدر طول کشید کارم ولی اصلا متوجه نشدم که سوهو کی رفت.
الان همشون کاراشون رو انداختن گردن من؟
جعبه هارو از انباری اوردم بیرون و شروع کردم به چیدن طبقه ها.
همون موقع مشتری اومد.
سلام کردم و به کارم ادامه دادم تا زمانی که خریدکردنش تموم شد،رفتم پشت میز و خرید هاشو حساب کردم،زنه همش توی صورتم زل زده بود،سعی کردم سرمو بلند نکنم و باهاش چشم تو چشم نشم ولی نشد،همون موقع شروع کرد:
-تو لارا ای؟ دختر کیم جیهون؟
بغض کردم،از اخرین باری که کسی بهم گفته بود دختر بابام خیلی میگذشت،گفتم:
-بله خانم.
گفت:
-اخی عزیزم،تسلیت میگم...من دوست مامانتم،البته فکر نکنم بتونی منو به یاد بیاری فقط یهویی دیدمت و با خودم گفتم چه قدر شبیه اونی.
انگار سیب نصف شده این،الان باید ۱۶ سالت باشه دیگه؟
گفتم:
-بهار، ۱۷سالم شد.
گفت:
-پس چرا الان مدرسه نیستی؟نکنه داییت تورو مدرسه نمیفرسته؟
اروم گفتم:
-من خودم نمیرم مدرسه...
قشنگ داشتم متوجه میشدم داره برام دل میسوزونه ولی همین کار مردم بیشتر باعث ناراحتیم میشد،خریداشو دادم دستش که گفت:
-هرچیزی خواستی بهم بگو عزیزم،بلاخره مامانت شبیه ابجی نداشتم بود....هنوزم ناراحت میشم دربارش حرف میزنم ببخشید با سوالام اذیتت کردم.
لبخند غمگینی زدم که گفت:
-من دیگه میرم،مواظب خودت باش شبا هم بیرون نمون!
- ۵۱.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط