{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شهدا

بنام خدای شهیدان
««من کسی را ندارم»»
اسمش یوسف بود
یوسف قربانی بچه زنجان
شش ماهگی پدرش را از دست داده و یتیم میشود
شش سالگی مادرش را از دست داده و با برادرش برای ادامه زندگی به خانه مادربزرگ می روند
دبستان بود که مادر بزرگش به رحمت خدا می رود و تنها دلخوشیش برادر بزرگترش بود که در دوران نوجوانی او را در سانحه تصادف از دست می دهد و تنهای تنها می شود
میره جبهه و در اطلاعات عملیات مشغول خدمت
غواص میشه و در عملیات کربلای پنج شهید میشه
چند دقیقه قبل از عملیات ، یکی از همرزمان خبرنگارش از او پرسیده بود: آقا یوسف غواص یعنی چی؟
او پاسخ داده بود : غواص یعنی مرغابی امام زمان (عج‌)

‌همرزم یوسف می گفت : هر روز می دیدم یوسف گوشه ای نشسته و نامه می نویسد
با خودم می گفتم یوسف که کسی را ندارد
برای چه کسی نامه می نویسد آن هم هر روز
یک روز گفتم : یوسف نامه ات را پست نمی کنی؟
دستم را گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد و نامه را از جیبش در آورد و ریز ریز کرد و توی آب ریخت
چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت : من برای آب نامه می نویسم ، وگرنه کسی را ندارم
#شهید_غواص_شهید_یوسف_قربانی
#عصرتان_معطر_به_عطر_و_بوی_شهدا
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان_عج
#ما_ملت_غدیریم
#ما_ملت_امام_حسینیم
#رفقای_شهیدم
#رفیق_شهیدم_حسن_حسن_زاده_سرای
#حسن_ختام_عاشقی
دیدگاه ها (۰)

قورباغه هایی که مامور خدا بودند!

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

۳ پارتی

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش پایانی)

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش دوم_کنار درختی می‌ایستم.ناگهان موجود کوچک سیاهی...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط