بچه ها جدیدن احساس میکنم دیگه هیچی واسم اهمیت نداره و تنه

بچه ها جدیدن احساس میکنم دیگه هیچی واسم اهمیت نداره و تنه

بچه ها جدیدن احساس میکنم دیگه هیچی واسم اهمیت نداره و تنها چیزی که تمام وجودم رو فرا گرفته استرسه و بخاطر همین استرس موقع هر کاری که میکنم دستام و پاهام ، کل بدنم میلرزه ، کم اشتها شدم کلاً در روز دو وعده غذا می خورم تازه اونم اندازه کف دست و هیچ چیز دیگه ای نمی خورم و احساس اضافه بودن میکنم و دلم میخواد یکی رو سفت بغل کنم و تا حد مرگ تو بغلش گربه کنم ، من دیگه خسته شدم ، دوستام بهم اهمیت نمی‌دن و زنگ تفریح ها نه با کسیم نه چیزی میخورم تو این دو روزه ۵ کیلو لاغر کردم ، چون بدن درد داشتم رفتم دکتر ، دکتر گفت بدنت ضعیف شده 😭
دیدگاه ها (۶)

(ادامه پارت قبل)چان: برای چی برگشتی؟ا.ت: چان من.. من نمیتونم...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

#میشه_خورشید_من_بشی؟جونگین/سوآپارت: ۱اصلا فکرشم نمیکردم که ک...

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.خوشح...

Forbidden love①⑤چشم‌هام رو باز کردم توی بیمارستان روی تخت در...

*💜 یه آرمی تو رستورانی که کار می‌کنه، به‌طور اتفاقی تهیونگ ر...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

True Love③②چند ساعت بعد تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟ ا/ت: خی...

سناریو سانزو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط