دلقک کوچکی همونجور که گریه میکرد و صدای فریادشو قورت میدا

دلقک کوچکی همونجور که گریه میکرد و صدای فریادشو قورت میدا

دلقک کوچکی همونجور که گریه میکرد و صدای فریادشو قورت میداد، تناب سفیدی دور گردنش بست و آویزون درخت کوچکی کرد و منتظر رشدش ماند..
-ما تموم تلاشمون تو زندگی برای مرگه.
دیدگاه ها (۳۶)

محو زیبایی او پارت ۴۸ویو ته یونگاز رزا جدا شدم و رفتم پیش جی...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

.....پارت چهارم.....

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part آخرجونگکوک سر تکو...

بقیه ی بقیه ش بازم با هشدار🌝ساسکه لب های او را با حالتی بین ...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 49صبح روز خاکسپاری آدرین، خانه از هم...

معامله33جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.«شوخی کردم... من نمیام. م...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۹ویو راوی نور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط