پارت بیست و هفت
پارت بیست و هفت
《Custom kiss》
+حدود نیم ساعت گذاشته بود...
+به بابام گفته بودم که قرار امروز تو مغازه بمونم و الکی نگرانم نشه...
+روی مبل چرمی، قهوه ای شکل لم داده بودم..
+و به پسره که روی تخت بخاطر خون ریزی از حال رفته بود، خیره شده بودم...
+داشتم با خودم فک میکردم که چرا باید این موقع اونم نصف شب توی این وضعیت پیداش بشه؟
+مگه قرار نبود امروز صبح بیاد سفارشش رو تحویل بگیره؟!
+پس چرا الان اونم هنگام خون ریزی پیداش شد؟!
+اصلا چرا باید اون آدما دنبالش کنن؟
+مگه چیکار کرده بود؟
+توی این فکرا بودم که با ناله های مرد به خودم اومدم..
+بلند شدم رفتم لب تخت کنارش نشستم..
+ناله هاش از درد بود ولی دردی که نشون نمی داد..
+معلوم نبود چی زمزمه میکنه، آروم دستم رو گذاشتم رو پیشونیش تا تب ش رو چک کنم..
+صورتش گرم و مرطوب شده بود..
+دستاش داغ بود..
+بدنش می لرزید..
+اگه یکی دیگه جای من بود حتما بخاطر آدمی که هست، تعجب میکرد..
+چونکه ممکن بود اون رو آدمی بی روح و بدجنس یا حتی شکست ناپذیر و بی حس خطاب کنه...
+ولی من نمیدونم چرا میتونستم درک ش کنم...
+نه بخاطر خون ریزی که بهش حمله کرده بودن...
+بخاطر ناله های که توی بی هوشی و هوشیاری نصف نیمه زمزمه میکرد...
+میتونستم من گذشته رو عین یک آینه جلو روم بزارم...
+گذشته ای که هیچ وقت نمیتونم فراموشش کنم...
+آروم دستم رو از پیشونیش برداشتم و دستمالی که کنار ظرف آب گذاشته بودم تا توی همچین موقعیتی ازش استفاده کنم رو برداشتم...
+به آرومی دستمال رو روی سرش گذاشتم تا یهو جا نخوره و نترسه...
+ناله هاش خفیف بود و همین باعث شد از سر کنجکاوی سرم رو کمی جلو تر ببرم تا بتونم بشنوه ام که چی زمزمه میکنه...
+چشمام رو تیز کردم و رو لباش خیره مونده ام تا اگه نشنیده ام چی گفت، بتونم لب خونی کنم...
×می..میتو..میتونَ..میتونَم از..پَسش...بر...بربیام...
+نفس نفس میزد و مکث کوتاهی بین هر حرفش ایجاد میشد...
×ب..با..باب..بابا...
+صداش دیگه نمیومد و همین باعث شد چشمام رو از لباش بگیرم و گوش ام رو به لبش نزدیک تر کنم...
+دوتا دستام رو روی پهلوش گذاشتم و خودم رو بهش نزدیک و نزدیک تر کردم..
+منتظر صدا، کلمه یا حتی یک حرف از سوی مرد بودم...
+اما گویا که تصمیم به لال سخنی داشت...
+خواستم بلند بشم که...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
+حدود نیم ساعت گذاشته بود...
+به بابام گفته بودم که قرار امروز تو مغازه بمونم و الکی نگرانم نشه...
+روی مبل چرمی، قهوه ای شکل لم داده بودم..
+و به پسره که روی تخت بخاطر خون ریزی از حال رفته بود، خیره شده بودم...
+داشتم با خودم فک میکردم که چرا باید این موقع اونم نصف شب توی این وضعیت پیداش بشه؟
+مگه قرار نبود امروز صبح بیاد سفارشش رو تحویل بگیره؟!
+پس چرا الان اونم هنگام خون ریزی پیداش شد؟!
+اصلا چرا باید اون آدما دنبالش کنن؟
+مگه چیکار کرده بود؟
+توی این فکرا بودم که با ناله های مرد به خودم اومدم..
+بلند شدم رفتم لب تخت کنارش نشستم..
+ناله هاش از درد بود ولی دردی که نشون نمی داد..
+معلوم نبود چی زمزمه میکنه، آروم دستم رو گذاشتم رو پیشونیش تا تب ش رو چک کنم..
+صورتش گرم و مرطوب شده بود..
+دستاش داغ بود..
+بدنش می لرزید..
+اگه یکی دیگه جای من بود حتما بخاطر آدمی که هست، تعجب میکرد..
+چونکه ممکن بود اون رو آدمی بی روح و بدجنس یا حتی شکست ناپذیر و بی حس خطاب کنه...
+ولی من نمیدونم چرا میتونستم درک ش کنم...
+نه بخاطر خون ریزی که بهش حمله کرده بودن...
+بخاطر ناله های که توی بی هوشی و هوشیاری نصف نیمه زمزمه میکرد...
+میتونستم من گذشته رو عین یک آینه جلو روم بزارم...
+گذشته ای که هیچ وقت نمیتونم فراموشش کنم...
+آروم دستم رو از پیشونیش برداشتم و دستمالی که کنار ظرف آب گذاشته بودم تا توی همچین موقعیتی ازش استفاده کنم رو برداشتم...
+به آرومی دستمال رو روی سرش گذاشتم تا یهو جا نخوره و نترسه...
+ناله هاش خفیف بود و همین باعث شد از سر کنجکاوی سرم رو کمی جلو تر ببرم تا بتونم بشنوه ام که چی زمزمه میکنه...
+چشمام رو تیز کردم و رو لباش خیره مونده ام تا اگه نشنیده ام چی گفت، بتونم لب خونی کنم...
×می..میتو..میتونَ..میتونَم از..پَسش...بر...بربیام...
+نفس نفس میزد و مکث کوتاهی بین هر حرفش ایجاد میشد...
×ب..با..باب..بابا...
+صداش دیگه نمیومد و همین باعث شد چشمام رو از لباش بگیرم و گوش ام رو به لبش نزدیک تر کنم...
+دوتا دستام رو روی پهلوش گذاشتم و خودم رو بهش نزدیک و نزدیک تر کردم..
+منتظر صدا، کلمه یا حتی یک حرف از سوی مرد بودم...
+اما گویا که تصمیم به لال سخنی داشت...
+خواستم بلند بشم که...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۶۷
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط