تکاپو پارت10 = راز کتابخانه

دامیان با همان حالت مقتدرش گفت:«اولین قدم اینه که بفهمیم اون مردِ مشکوک کجا رفت و با خودش چی داشت می‌گفت. ما باید تمامِ ردپاها رو دنبال کنیم.»
آنیا، در حالی که سعی می‌کرد خودش را در نقشِ یک کارآگاهِ بزرگ نشان دهد، زیر لب زمزمه کرد: «آنیا کارآگاه می‌شه…» اما در دلش، او داشت از خود می‌پرسید: «اون مرد… اون مرد حسِ خیلی عجیبی داشت. مثل پاپا وقتی داره نقش بازی می‌کنه!»
آن سه نفر، در حالی که دامیان با قدم‌های بلند و بکی با هیجان و آنیا با احتیاط، شروع کردند به بازگشت از مسیرِ آن مرد مشکوک، اولین گامِ اتحادِ خود را برای رسیدن به ستاره‌ی طلایی برداشتند. آن‌ها نمی‌دانستند که این مسیر، آن‌ها را به قلبِ یکی از بزرگترین رازهای آکادمی ایدن خواهد برد.در حالی که آن‌ها در مسیر بازگشت از باغ بودند، بکی ناگهان ایستاد. او با انگشت روی لبش، حالتی از یادآوریِ ناگهانی به خود گرفت و با هیجانی که می‌توانست تمام مدرسه را بیدار کند، رو به دامیان و آنیا کرد.
«صبر کنید! یادم اومد!» بکی با صدای پچ‌پچ‌مانند اما پرانرژی گفت. «اون مردِ مشکوک… وقتی ما توی کتابخونه قایم شده بودیم، داشت با خودش حرف می‌زد. اون گفت: “اینجا (کتابخونه) می‌تونه مدارک مهمی پیدا کنه”! اون داشت دقیقاً به کتابخونه اشاره می‌کرد!»
دامیان که همیشه به دنبال منطق بود، کمی مکث کرد. او می‌خواست بگوید کتابخانه که جای پیدا کردن مدارک مخفی نیست، اما در عین حال، کلمه‌ی «مدارک مهم» در ذهنش زنگ زد. او با تلاش برای حفظ وقار گفت: «خب، اگر اون حرفش درست باشه، یعنی هدفش کتابخونه بوده. و اگر هدفش کتابخونه باشه، پس احتمالاً مدارک اونجا پنهان شده.»
آنیا با چشمانی درشت و هیجان‌زده، با خودش فکر کرد: «مدارک؟ یعنی نقشه‌ی جاسوسی؟ یا لیستِ آدم‌های بد؟ آنیا باید سریع پیدا کنه!»
او با هیجان گفت: «بریم کتابخونه! آنیا می‌ره دنبال مدارک!»
آن‌ها بدون معطلی، با احتیاط به سمت کتابخانه‌ی بزرگ و باشکوه آکادمی ایدن حرکت کردند. وقتی وارد شدند، سکوتِ سنگین و مقدس کتابخانه، حسِ مأموریتِ مخفیانه را دوچندان کرد. قفسه‌های بلند و چوبی که تا سقف بالا می‌رفتند، مثل دیوارهایی از رازهای قدیمی به نظر می‌رسیدند.دامیان دستور داد: «خب، گوش کنید! برای اینکه سریع‌تر پیداش کنیم، نباید همه‌مون یه جا جمع بشیم. ما باید بخش‌ها رو تقسیم کنیم. من بخش تاریخ و سیاست رو بررسی می‌کنم. بکی، تو بخش ادبیات و مجلات رو بگرد. آنیا… تو هم برو بخش کتاب‌های قدیمی و رمان‌های کودکانه رو بگرد. هرچی پیدا کردید، سریع به بقیه خبر بدید!»
دیدگاه ها (۱)

007-پنهان در مه - پارت ۷۶

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**(روز اردو - جنگل سرسبز و خوش‌منظره...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

عشقی حقیقی

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط