فیک عشق یا نفرت ( ۷۰ تا لایک و ۲ تا فالور )
پارت ۱۳
که یهو در باز شد و خدمتکار گفت
خدمتکار : قهوتون رو آوردم
کوک اشاره کرد که بیاد داخل ، خدمتکار قهوه رو گذاشت روی میز و ادای احترام کردو رفت بیرون از اتاق
ا.ت. همین جوری که داشت برگه رو میخوند اشک در چشمانش جمع شده بود . برگه از دستش افتاد و برای اینکه تعادلش رو حفظ کنه دستاش رو روی زمین گذاشت و اون هارو به شکل پایه ای برای ایستادن در آورد و با ناراحتی و تعجب گفت
ا.ت : تو ....... تو از سادگی من سواستفاده کردی
بعد از این حرف سرش رو بالا آورد و گفت
ا.ت : من یادمه هزاران بار قرار داد رو خوندم ولی هیچ کدوم از این حرف ها داخلش نبود ، همه چیز رو عوض کردی و بعدش هم امضای من رو کپی کردی روش ...... چرا نفهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاست هست ( بغض )
کوک همین جوری که قهوش رو میخورد و به افق خیره بود و اهمیتی به ا.ت که در اون حال بود نمیداد گفت
کوک : چیز خاصی که داخلش نیست ( پوزخند )
ا.ت با عصبانیت از سر جاش بلند شد و با شتاب رفت سمت کوک ، یقش رو گرفت و با داد گفت
ا.ت : یعنی چی هیچی نیست مرتیکه ..... توی این نوشته من تا آخر عمرم باید به توی عوضی خدمت کنم ..... علاوه بر اون دستیار شخصیت باشم ....... همه این ها به کنار تو توی این برگه کوفتی حتی نوشتی که من برده جن.سیت باشم عوضی آشغال .... اون سری هم بهت گفتم الان هم دوباره میگم من مثل دختر های دور ورت نیستم من زندگیم رو دوست دارم دوست دارم مثل آدم های دیگه عاشق بشم و از زندگیم لذت ببرم ، الان هم اینجا نمیمونم و میرم
ا.ت خواست بره که کوک بلند شد و دستش رو گرفت و انداختش روی مبل و با عربده گفت
کوک : فکر کردی کی تو هاااا ..... من هرکسی رو که بخوام به دست میارم هرکسی هم که بخوام نابود میکنم .... و برای توهم همین طور هست ولی با این فرق که هم به دستت آوردم هم قراره نابودت کنم ( عربده )
کوک رفت سر جاش نشست و دوباره به حالت ریلکس برگشت ولی با عصبانیت گفت
کوک : اگر هم میخوای بری برو ولی باید پای عواقبش وایسی
ا.ت : چه عواقبی
کوک : خودت یکم بهش فکر کن ...... با ارزش ترین چیزت توی دنیا چیه ..... من همون رو نابود میکنم و اینجوری عواقبش هم میپردازی
ا.ت کمی فکر کرد و بعد از اینکه منظور کوک رو فهمید با ترس و استرس سرش رو بالا آورد و گفت
ا.ت : مامانم ...... ( بغض و استرس و نگرانی )
کوک با شتاب از سر جاش بلند شد و همونجوری که میرفت سمت ا.تی که داشت راه رفتن کوک رو دنبال میکرد و توی چشمای پر از بغضش نگاه کرد و سرد گفت
کوک : آفرین .....دقیقا حالا میتونی بری و شاهد نابود شدن ارزشمند ترین چیزت توی این دنیا باشی
ا.ت با عصبانیت و بغض گفت
ا.ت : ازت متنفرم
کوک : منم همین طور ( پوزخند )
بعد از این حرف ا.ت بدون هیچ حرفی رفت سمت در و ازش خارج شد که یهو .......
که یهو در باز شد و خدمتکار گفت
خدمتکار : قهوتون رو آوردم
کوک اشاره کرد که بیاد داخل ، خدمتکار قهوه رو گذاشت روی میز و ادای احترام کردو رفت بیرون از اتاق
ا.ت. همین جوری که داشت برگه رو میخوند اشک در چشمانش جمع شده بود . برگه از دستش افتاد و برای اینکه تعادلش رو حفظ کنه دستاش رو روی زمین گذاشت و اون هارو به شکل پایه ای برای ایستادن در آورد و با ناراحتی و تعجب گفت
ا.ت : تو ....... تو از سادگی من سواستفاده کردی
بعد از این حرف سرش رو بالا آورد و گفت
ا.ت : من یادمه هزاران بار قرار داد رو خوندم ولی هیچ کدوم از این حرف ها داخلش نبود ، همه چیز رو عوض کردی و بعدش هم امضای من رو کپی کردی روش ...... چرا نفهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاست هست ( بغض )
کوک همین جوری که قهوش رو میخورد و به افق خیره بود و اهمیتی به ا.ت که در اون حال بود نمیداد گفت
کوک : چیز خاصی که داخلش نیست ( پوزخند )
ا.ت با عصبانیت از سر جاش بلند شد و با شتاب رفت سمت کوک ، یقش رو گرفت و با داد گفت
ا.ت : یعنی چی هیچی نیست مرتیکه ..... توی این نوشته من تا آخر عمرم باید به توی عوضی خدمت کنم ..... علاوه بر اون دستیار شخصیت باشم ....... همه این ها به کنار تو توی این برگه کوفتی حتی نوشتی که من برده جن.سیت باشم عوضی آشغال .... اون سری هم بهت گفتم الان هم دوباره میگم من مثل دختر های دور ورت نیستم من زندگیم رو دوست دارم دوست دارم مثل آدم های دیگه عاشق بشم و از زندگیم لذت ببرم ، الان هم اینجا نمیمونم و میرم
ا.ت خواست بره که کوک بلند شد و دستش رو گرفت و انداختش روی مبل و با عربده گفت
کوک : فکر کردی کی تو هاااا ..... من هرکسی رو که بخوام به دست میارم هرکسی هم که بخوام نابود میکنم .... و برای توهم همین طور هست ولی با این فرق که هم به دستت آوردم هم قراره نابودت کنم ( عربده )
کوک رفت سر جاش نشست و دوباره به حالت ریلکس برگشت ولی با عصبانیت گفت
کوک : اگر هم میخوای بری برو ولی باید پای عواقبش وایسی
ا.ت : چه عواقبی
کوک : خودت یکم بهش فکر کن ...... با ارزش ترین چیزت توی دنیا چیه ..... من همون رو نابود میکنم و اینجوری عواقبش هم میپردازی
ا.ت کمی فکر کرد و بعد از اینکه منظور کوک رو فهمید با ترس و استرس سرش رو بالا آورد و گفت
ا.ت : مامانم ...... ( بغض و استرس و نگرانی )
کوک با شتاب از سر جاش بلند شد و همونجوری که میرفت سمت ا.تی که داشت راه رفتن کوک رو دنبال میکرد و توی چشمای پر از بغضش نگاه کرد و سرد گفت
کوک : آفرین .....دقیقا حالا میتونی بری و شاهد نابود شدن ارزشمند ترین چیزت توی این دنیا باشی
ا.ت با عصبانیت و بغض گفت
ا.ت : ازت متنفرم
کوک : منم همین طور ( پوزخند )
بعد از این حرف ا.ت بدون هیچ حرفی رفت سمت در و ازش خارج شد که یهو .......
- ۵۸.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط