عمق زخم هایش
دازای با قدم های بلند و محکم و خورشیدی که در آغوشش بود به سمت دفتر رییس مافیا حرکت کرد و در های بزرگ را با لگدش باز کرد
دازای=موری سان!چویا...
موری نگاهی به او انداخت و حرفش را قطع کرد
موری=فهمیدم...ببرش درمانگاه من میام...
دازای به سمت درمانگاه رفت و او را بر روی تخت گذاشت،او یعنی خورشید قرمز رنگ دازای اوسامو هم اکنون شبیه یک طفل معصوم و ضعیف بود رییس مافیا،موری،وارد شد و با دیدن وضعیت چوبا اخمی کرد
موری جلو اومد و معاینه های ساده ای روی چویا انجام داد و رو بعد یه سرم به دست پسرک بی جون زد و رو به دازای گفت: چویا خون ریزی داخلی داره ، با این آمپول هایی که الان به سرمش میزنم خون ریزیش بند میاد و خیلی ساده ممکنه دوباره شروع به خون ریزی کنه * چندتا آمپول رو توی سرم خالی میکنه* احتمالا دو سه روزی بیهوش باشه ، وقتی بهوش اومد اصلا نباید بزاری داد بزنه ، تنهایی حرکت کنه یا غذا های تند بخوره ، فهمیدی؟
دازای خم میشه و میگه: بله رئیس
موری دستکش هاشو درمیاره و میگه: خوبه...سرمش که تموم شد با خودت ببرش خوابگاه ، هر روز یه سرم لازمشه و دارویی هایی که لازمه بخوره رو میگم براش آماده کنن و بهت تحویل بدن *از اتاق درمونگاه خارج میشه*
بعد از گذشت یک ساعت سرم پسرک تموم میشه و دازای آن را بلند میکنه و به سمت خوابگاه حرکت میکنه وقتی به آنجا میرسه در رو باز میکنه و پسرک رو روی تخت میذاره و به اتاق که روزی در اون با ریو و چویا میخندید نگاه میکنه و خاطرات براش مثل فیلم گذر میکنه اشکی از گوشه چشمش رها میشه...
پرش زمانی به دو روز بعد
دو روز...دو روز از مرگ بهترین دوست و بیهوش شدن عزیزش میگذره...دازای کنار تخت نشسته بود که ناگهان پسرک چشماش رو باز میکنه
چویا=دازای؟...
دازای مثل برق گرفته ها از جا میپره و پرنده زخمیش رو به آغوش میکشه: چویا؟ عزیزم خوبی؟ سر درد داری؟ میخوای برات آب بیارم؟
چویا چند سرفه پشت سر هم میکنه و بعد مکمل روحش رو متقابل بقل میکنه: خوبم...میشه بهم آب بدی؟
دازای لیوان آبی که روی میز کنا تخت بود رو برداشت و به لب های جگر گوشه اش نزدیک کرد و کمکش کرد تا آب بخوره بعد با دستش تب اون پرنده بی پناه رو چک کرد و بوسه آرومی به پیشونیش زد و گفت: گشنته؟ الان برات غذا سفارش میدم ، حسابی لاغر شدی باید وزن اضافه کنی
پسرک سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...به جاش شروع کرد به ساختن یه دریاچه از آب اوقیانوس های پاکش ، هق هق هاش بالا گرفت و گفت: خوابگاه خالیه دازای...خیلی خالیه
دازای نگاهی به زمین کرد و بغض کرد
دازای*صدای لرزون*چویا...خواهش میکنم گریه نکن...
چویا هق هق هاش بیشتر شد به قدری که قلب دازای به درد اومد...اونم شروع به اشک ریختن کرد و پسر رو محکم در آغوشش کشید
چویا=دلیل خالی نبودن خوابگاه از بین رفته...اون دیگه پیش ما نیست...
دازای سر پسر رو نوازش کرد
دازای=*با هق هق*اون دیگه رفت...تموم شد...
چویا با زجه و صدای بلند: داازاااای چرا ریو باید میمرد چراااا؟
دازای همونطور که اشک میریخت پسرک رو به هودش نزدیک کرد: هیش...چیزی نیست....چیزی نیست من اینجام
چویا بعد از کلی گریه کردن تو بغل امن دازای خوابش برد
...
روزها گذشت و چویا روز به روز بدتر شد ، هر شب گریه میکرد ، هر روز سردرد داشت ، لب به غذا نمیزد و کلمه ای هم حرف نمی زد
این بین ، فقط چویا نبود که داشت نابود میشد...دازای هم با دیدن حال عزیزش وضع بهتری نداشت
دازای=موری سان!چویا...
موری نگاهی به او انداخت و حرفش را قطع کرد
موری=فهمیدم...ببرش درمانگاه من میام...
دازای به سمت درمانگاه رفت و او را بر روی تخت گذاشت،او یعنی خورشید قرمز رنگ دازای اوسامو هم اکنون شبیه یک طفل معصوم و ضعیف بود رییس مافیا،موری،وارد شد و با دیدن وضعیت چوبا اخمی کرد
موری جلو اومد و معاینه های ساده ای روی چویا انجام داد و رو بعد یه سرم به دست پسرک بی جون زد و رو به دازای گفت: چویا خون ریزی داخلی داره ، با این آمپول هایی که الان به سرمش میزنم خون ریزیش بند میاد و خیلی ساده ممکنه دوباره شروع به خون ریزی کنه * چندتا آمپول رو توی سرم خالی میکنه* احتمالا دو سه روزی بیهوش باشه ، وقتی بهوش اومد اصلا نباید بزاری داد بزنه ، تنهایی حرکت کنه یا غذا های تند بخوره ، فهمیدی؟
دازای خم میشه و میگه: بله رئیس
موری دستکش هاشو درمیاره و میگه: خوبه...سرمش که تموم شد با خودت ببرش خوابگاه ، هر روز یه سرم لازمشه و دارویی هایی که لازمه بخوره رو میگم براش آماده کنن و بهت تحویل بدن *از اتاق درمونگاه خارج میشه*
بعد از گذشت یک ساعت سرم پسرک تموم میشه و دازای آن را بلند میکنه و به سمت خوابگاه حرکت میکنه وقتی به آنجا میرسه در رو باز میکنه و پسرک رو روی تخت میذاره و به اتاق که روزی در اون با ریو و چویا میخندید نگاه میکنه و خاطرات براش مثل فیلم گذر میکنه اشکی از گوشه چشمش رها میشه...
پرش زمانی به دو روز بعد
دو روز...دو روز از مرگ بهترین دوست و بیهوش شدن عزیزش میگذره...دازای کنار تخت نشسته بود که ناگهان پسرک چشماش رو باز میکنه
چویا=دازای؟...
دازای مثل برق گرفته ها از جا میپره و پرنده زخمیش رو به آغوش میکشه: چویا؟ عزیزم خوبی؟ سر درد داری؟ میخوای برات آب بیارم؟
چویا چند سرفه پشت سر هم میکنه و بعد مکمل روحش رو متقابل بقل میکنه: خوبم...میشه بهم آب بدی؟
دازای لیوان آبی که روی میز کنا تخت بود رو برداشت و به لب های جگر گوشه اش نزدیک کرد و کمکش کرد تا آب بخوره بعد با دستش تب اون پرنده بی پناه رو چک کرد و بوسه آرومی به پیشونیش زد و گفت: گشنته؟ الان برات غذا سفارش میدم ، حسابی لاغر شدی باید وزن اضافه کنی
پسرک سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...به جاش شروع کرد به ساختن یه دریاچه از آب اوقیانوس های پاکش ، هق هق هاش بالا گرفت و گفت: خوابگاه خالیه دازای...خیلی خالیه
دازای نگاهی به زمین کرد و بغض کرد
دازای*صدای لرزون*چویا...خواهش میکنم گریه نکن...
چویا هق هق هاش بیشتر شد به قدری که قلب دازای به درد اومد...اونم شروع به اشک ریختن کرد و پسر رو محکم در آغوشش کشید
چویا=دلیل خالی نبودن خوابگاه از بین رفته...اون دیگه پیش ما نیست...
دازای سر پسر رو نوازش کرد
دازای=*با هق هق*اون دیگه رفت...تموم شد...
چویا با زجه و صدای بلند: داازاااای چرا ریو باید میمرد چراااا؟
دازای همونطور که اشک میریخت پسرک رو به هودش نزدیک کرد: هیش...چیزی نیست....چیزی نیست من اینجام
چویا بعد از کلی گریه کردن تو بغل امن دازای خوابش برد
...
روزها گذشت و چویا روز به روز بدتر شد ، هر شب گریه میکرد ، هر روز سردرد داشت ، لب به غذا نمیزد و کلمه ای هم حرف نمی زد
این بین ، فقط چویا نبود که داشت نابود میشد...دازای هم با دیدن حال عزیزش وضع بهتری نداشت
- ۲۳.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط