خدمتکار عمارت

پارت1

صدای پاشنه‌های براق روی کف مرمر، سالن بزرگ عمارت تهیونگ را پر کرده بود. ات، با دامن ساده و پیشبند سفید، آرام و بی‌صدا بین میزها می‌چرخید. دستش محکم سینی نقره‌ای را گرفته بود تا حتی یک لیوان هم نلرزد. در این خانه، کوچک‌ترین خطا مساوی بود با اخراج… یا بدتر.

تهیونگ، ارباب عمارت، مردی که حتی نگاهش می‌توانست خون را در رگ‌ها منجمد کند، روی مبل چرمی سیاه نشسته بود. کت سه‌تکه و کراوات تیره، و آن نگاه سرد که انگار هر کسی را در یک ثانیه تحلیل می‌کرد.

ات نگاهش را از او دزدید. از همان روز اول فهمیده بود نباید مستقیم به چشم‌های تهیونگ نگاه کند. اما چیزی که زندگی را برایش سخت‌تر می‌کرد، ارباب نبود… بلکه باقی خدمتکاران بودند.
نجواها و نگاه‌های تمسخرآمیزشان پشت سرش، گاهی تنه‌هایی که عمدی به او می‌زدند، و حتی پچ‌پچ‌هایی که می‌دانست اگر ارباب بشنود، برایش دردسر درست می‌کنند.

ات عادت کرده بود همه را نادیده بگیرد. تا امروز.

وقتی به آشپزخانه برگشت، یکی از خدمتکارها، "یون‌سو"، کنار کانتر ایستاده بود. همان که همیشه بیشتر از بقیه او را آزار می‌داد. لبخند خطرناکی گوشه‌ی لبش بود.
— «شنیدم از صدای بلند خوشت نمیاد…»
ات یخ کرد. قلبش شروع به تند زدن کرد.
— «به تو چه؟»
— «هیچی. فقط… جالبه.»

پیش از آن که ات بتواند واکنشی نشان دهد، یون‌سو عمدی یک لیوان شیشه‌ای را از روی کانتر به زمین انداخت.

صدای شکستن شیشه مثل انفجار در گوش ات پیچید.
نفسش برید. جهان دور سرش شروع به چرخیدن کرد. دستش لرزید و سینی از دستش افتاد. صداها مبهم شدند، قلبش انگار می‌خواست از سینه بیرون بزند. گوش‌هایش سوت کشید. تنها چیزی که حس می‌کرد، وحشت بود… وحشتی که او را به سال‌های کودکی‌اش پرتاب می‌کرد.

صدایی خشن، ولی آشنا، از پشت سر آمد.
— «اینجا چه خبره؟»

همه ساکت شدند. تهیونگ آنجا ایستاده بود. نگاهش از لیوان شکسته به صورت رنگ‌پریده‌ی ات لغزید.

— «کی این کار رو کرد؟»
هیچ‌کس جواب نداد. فقط نگاه‌های زیرچشمی بین خدمتکاران رد و بدل شد.

تهیونگ قدمی به جلو برداشت، نگاهش به ات بود، ولی لحنش حکم می‌داد:
— «یکی حرف نزنه، همه‌تون رو می‌ندازم بیرون.»

ات نفس‌های بریده‌اش را کنترل کرد، ولی هنوز لرزش دستانش را نمی‌توانست پنهان کند… و برای اولین بار، نگاهش با نگاه تهیونگ گره خورد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#تهیونگ
#بی_تی_اس
#فن_فیک
#کیم_تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

رمان انتقام ازدواج کامل

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

عشق بی پایان

the lost leaves/رمان جیمین

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

چندپارتی تهیونگ

پارت ۳

**پارت سیزدهم: زمزمه‌هایِ عمارت**لیها با قدم‌هایِ تند از دفت...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط