{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Contract 🍷

Contract 🍷
#contract
𝑃𝑇15
ویو هویج:
صبح روز بعد، برخلاف شب گذشته، جیمین با تصمیمی جدی از اتاقش بیرون اومد.
تصمیمی که حاصل ساعت‌ها فکر کردن و البته نخوابیدن بود.
امروز قرار بود کمی از وقت همسرش رو به خودش اختصاص بده. نه به‌خاطر قرارداد،فقط چون دلش می‌خواست و نیاز داشت.
و البته، اگر جان و جی برای چند ساعت از جلوی چشمش محو می‌شدن، شاید که نه مطمئنا دنیا جای قشنگ‌تری بود.
با همین افکار وارد سالن شد و ات رو دید که روی مبل نشسته بود و مشغول نوشیدن چای بود.
لبخند کوچیکی زد و کنارش نشست.
ـ صبح بخیر، خانم کوچولو.
ات سرش رو بالا آورد.
= صبح بخیر.
همین. نه لبخند خاصی و نه حتی نگاه طولانی.
جیمین برای حفظ ظاهرش گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:
_ راستی، دیروز داشتم به حرف‌های پدرم درباره‌ی خانواده‌های اصیل خون‌آشام فکر می‌کردم. بعضی از این خاندان‌ها بیشتر از میلیار ها سال قدمت دارن و هنوزم روی قوانین قدیمی خودشون پافشاری می‌کنن. مثلاً خاندان...
جیمین با تسلط کامل شروع کرد به توضیح دادن درباره‌ی تاریخچه‌ی خاندان‌های قدیمی، پیوندهای خونی و رسم‌های عجیبی که نسل به نسل منتقل شده بودن. خودش هم نمی‌دونست چرا فکر کرده بود صحبت درباره‌ی چند خانواده‌ی مسخره خاک‌ خورده‌شون می‌تونه راه مناسبی برای جلب توجه ات باشه. بااین‌حال، هر چند لحظه یک‌بار به صورتش نگاه می‌کرد تا شاید نشونه‌ای از علاقه ببینه.
ات هم مؤدبانه سر تکون می‌داد.
= جدی؟
_بله. درواقع خاندان...
= عجب
جیمین مکث کرد.
عجب؟ همین؟درست همون لحظه، صدای جان از انتهای سالن بلند شد.
× نوناااا!
ات سرش رو چرخوند و با دیدن جان که با یه توپ کوچیک توی دستش به سمتش می‌اومد، لبخند زد.
× نونا، بیا بریم بازی کنیم! جی هم گفته میاد، ولی شرط می‌بندم باز وسط بازی تقلب می‌کنه.
= الان؟
× آرههه! زود باش، قبل از اینکه اون پیرمرد بیاد و قوانین مسخره‌شو اجرا کنه!
جیمین به‌آرومی سرش رو چرخوند.
_ منظورت از پیرمرد کیه؟
جان بدون ذره‌ای احساس گناه، بهش نگاه کرد.
× هرکسی که بیشتر از پنج دقیقه درباره‌ی تاریخچه‌ی خانواده‌ها حرف بزنه.
ات خنده‌ش گرفت و از جاش بلند شد.
= باشه، بریم!
جیمین هنوز فرصت نکرده بود حتی یه کلمه حرف بزنه که ات از کنارش رد شد و همراه جان به سمت در رفت.
× نونا، اگه ببازی باید برام خوراکی بخری!
= تو اول سعی کن خودت نبازی!
صدای خنده‌هاشون کم‌کم از سالن دور شد. و جیمین؟
همون‌جا نشسته بود، با فنجون چای سردشده‌ای که حتی یادش رفته بود بنوشه.
چند ثانیه به در خیره موند و بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
_خاندان‌های اصیل، ها؟
نگاهش رو پایین انداخت و پوزخند زد.
_ احمقانه‌ترین ایده‌ی زندگیم بود.
اما درست وقتی می‌خواست بلند بشه، صدای خنده‌ی بلند ات از بیرون به گوشش رسید. حرکتش متوقف شد.
لبخندش محو شد و انگشت‌هاش دور دسته‌ی فنجون محکم‌تر شدن.(پلی باز 😔😂)
_با من حتی درست لبخند هم نزد...
نگاهش دوباره به در افتاد.
_پارک جیمین، تو واقعاً داری به یه پسر بچه حسادت می‌کنی؟
چند لحظه سکوت کرد.
_...لعنتی.
و بدتر از همه این بود که جواب این سؤال رو از قبل می‌دونست.
ـــــ
ببخشید کمه و ریدممممم واقعا عذر میخوامممم👈🏻👉🏻
نظری چیزی؟ 🍷
لایک: 30
بازنشر:10
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۱۱)

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

Last leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀معشوقه‌ی مخفیات با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ات...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

.......//برده ی زیبا//........

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط